شنبه , فوریه 24 2018
مطالب برگزیده
  • آلوچه

    آلوچه

    کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(1) مشغول کهل کشی(2) بودند. سنگهای گنده را به جلو...

  • Ale Ebrahim Recommends

    Ale Ebrahim Recommends

    Mohammadreza Ale-Ebrahim, our February 2014 featured writer, was born in Estahban in 1951 and holds ...

  • Mohammad Reza Ale Ebrahim

    Mohammad Reza Ale Ebrahim

    Mohammad Reza Ale Ebrahim was born on 24 October 1951 in one of the poor districts of Estahban, Fars...

  • جاذبه های استهبان

    جاذبه های استهبان

    آبشار  آبشار استهبان يكي از زيباترين آبشارهاي منطقه است. اين آبشار در سال 1335 خورشيدي به همت حقيقت ...

نيم نگاهي به كتاب «ارتباط مبهم» نوشته فروغ اصطهباناتي

ertebat-e-mobham-Cove-mine

نيم نگاهي به كتاب  ارتباط مبهم نوشته: فروغ اصطهباناتي گردآورنده: محمدرضا آل ابراهيم فروغ اصطهباناتي دومين بانويي از ديار استهبان است كه رُماني را با اين حجم و كيفيت به رشته نگارش درآورده است. نخستين آن عصمت مقتدري است با كتاب «شبي كه سحر نداشت» و اينك افتخاري ديگر و كتابي ديگر. فروغ اصطهباناتي دكتراي دارو سازي دارد و خود را هفتمين فرزند خانواده مي داند. جاي بسي خوشوقتي است كه نام خانوادگي اش را از اصطهباناتي به چيز ديگري مُسمي نكرده است. زيرا همين واژه اصطهباناتي علاوه بر پايبندي به اصالت خانوادگي نويسنده، انگيزه و علاقه اي وافر در ميان همشهريانش ايجاد كرده است تا به هر طريق ممكن كتاب را به دست آورند و به مطالعه اش بنشينند. كتاب را دوستی به نام جليل صبوري به بنده هديه داد و با شوق فراوان خواندنش را آغاز كردم و پس از 11 ساعت در آخرين روز از سال 1387 آن را ... ادامه مطلب »

دوستِ شما هم همینطوره؟

Htia

داشتم از پله های ادارۀ آموزش و پرورش بالا می رفتم که صدایی به گوشم خورد: - به به! جنابِ آقا مرتضی، دوست عزیزم! رو که برگرداندم منصورآقا را دیدم. سلام بر منصورآقا، کجایی بابا؟ می دونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟! - نه به اندازۀ من، اگه بدونی چه قدر دلم برات پر می زنه. خُب کجایی پسر؟ - زیر سایت! اینا رو ولش کن، ببینم چه کار می کنی؟ اهل و عیالت خوبن؟ همه تون سالمید؟ - ای، بد نیست، می گذرانیم روزگار، خدا را شکر. می دونی چه قدر وقته که ندیدمت؟! - هَف هَش سالی میشه! چه قدر دلم می خواست ببینمت! - منم همین طور. می دونی، تو شهر غربت که به یاد تنگ کَرَم و شهر سون(1) می یُفتم دلم خیلی هوات می کنه! خوبیش این بود که روستاهای محل کارمان نزدیک به هم بود. چقدر با ژیانت رفتیم سرکار؟! دو سه سالی ... ادامه مطلب »

من نبودم

lalezar

از وقتی که فهمید خواهرش می خواهد پس از هشت سال از هلند بیاید پایش را در یک کفش کرد که، الّا و بلّا باید همه شما بیایید برویم تهران پیشواز خواهرم. هر چه گفتیم: زن، صبر کن، عجله نداشته باش! دندان روی جگر بذار، به خرجش نرفت که نرفت. دنبال بلیت هواپیما بود و هر روز پای گوشی تلفن می نشست و به این بر و آن بر زنگ می زد و به قول خودش کارها را ردیف می کرد تا بتواند دیدار با خواهرش را تازه کند. می گفتیم: خب، به فرض که ما رفتیم تهران، شب کجا بخوابیم؟ با توپ پر غرید که: مگر من بی کس و کارم، چه فکر کردی؟ ننه و بابام اونجان، خواهر و برادر دارم. عمه و عمو دارم. گفتیم: همۀ اینها درست، ولی تهران که مثل مَفَرغون(1) نیست که این خونه های درندشت داشته باشه و اگر صد تا مهمان با مال و حَشَم وارد بشن، جای نگرانی ... ادامه مطلب »

آلوچه

alooche-aloucheh-gojesabz

کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(1) مشغول کهل کشی(2) بودند. سنگهای گنده را به جلو می کشیدند و با پتک به جان آنها می افتادند و تا صاف و صوفش نمی کردند و یک سطح نبش داری برای آنها درست نمی کردند، دست از سرشان برنمی داشتند.  سنگهای آماده و تراش خورده را به نزدیک کار می بردند و استاد کل کاظم که مهارت کهل چینی و شهرت استادی اش در همه جا پیچیده بود، با کمک اهرم و حمایت کارگران، روی دیوار سنگی می نهاد و آن قدر آن را پس و پیش می کرد تا جای واقعی خود را بیابد و خوش بنشیند. دیوار سنگ چینی کل کاظم هیچی از چیدن آجرنما کم نداشت. کارش دقیق و حساب شده بود. همین دقت در کار باعث شده بود که از وی استادی بی بدیل بسازد. اما کار خوب، وقت و زمان بیشتری اشغال می کند. به ... ادامه مطلب »

ننۀ ناصرالدین شاه

mahd-olia-مهد علیا مادر ناصرالدین شاه

ننۀ ناصرالدین شاه نمایشنامه در یک پرده محمدرضا آل ابراهیم چند زن، در همسایگی هم، در ته یک کوچه، بر روی زمین نشسته اند و ضمن تعریف کردن، رویۀ گیوه هم می بافند. آمنه با بچۀ بغل از خانه شان بیرون می آید: -این بچۀ منو نگه دار تا من برم دکتر. کدام دکتر؟ -دکتر ارتوپدی. دکترِ چه؟ -دکتر استخوان، دکتر احمد پناهیان. ها! دکترِ خودمان! -دکترِ خودمان دیگه چه صیغه ایه؟ دکترِ خودمان، دوستِ پسرم. -به! مگه دکتر پناهیان با پسرت دوسته؟ به به! کجای کاری! ننۀ محتقی دو انگشت اشاره اش را در هم گره کرد و نشان داد و گفت: این طوری! -به حقِ چیزای نَشنُفته. تقصیری نداری، روزی که محتقی ما با آقای دکتر همکلاس بود تو این جا نبودی. -خُب نبوده باشم، گاهی اسم دکتر نمی آوردی که! سلطنت که در کنار اینها نشسته بود و رُوار ور می چید، گفت: ننۀ محتقی درست میگه. ... ادامه مطلب »

نقدي بر كتاب «بازی های محلی استهبان»

bazihaie-mahalie-estahban-2111111

بازی های محلی استهبان  پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم نقد از: محمدعلی پیش آهنگ گُل چه گُل بازی می کردیم بابچاتی مَلَمُن اونِی(1) که باخته بودن غصه می خوردن یادته سَر شُم هی که هوا تاریک میشدتی(2) کل کوچا بچه گل جَم می شدن با هم میخوندن یادته بازیای قدیمیا خیلی بوده یَدُم که نیس رسی وختی گوگوسَل بازی می کردم یادته(3) اصولاً آدمی از گرفتن هدیه خوشحال می شود زیرا مطمئن می شود که برای طرف هدیه دهنده مهم و ارزشمند است. خصوصاً اگر این هدیه کتاب باشد، آنهم از طرف دوستی عزیز و فرهیخته و فرهنگی و همکار به قول عوام «نور علی نور است». دوست گرامی آقای محمدرضا آل ابراهیم که خود اهل مطالعه، نویسنده و مؤلف چندین کتاب می باشد، اخیراً کتابی جالب که در نوع خود کم نظیر است به نام «بازی های محلی استهبان» به نگارنده اهداء نموده اند. گرچه مطالب این کتاب ... ادامه مطلب »

بازیهای محلّی استهبان

bazi

اُسُغون تو دس گُو بگير و بدو استخوان در دست گاو بگير و بدو تعداد بازيكنان: بيش از 7 نفر محلّ بازي: كوچه وسايل بازي: يك تكّه استخوان طريقة بازي: ابتدا يكي از بازيكنان به نام استاد انتخاب مي‌شود. بقية بازيكنان همه در يك صف مي‌ايستند و دست‌هاي خود را از پشت قلّاب مي‌كنند. هيچ كس حق ندارد پشت سر خود را نگاه كند. اگر چنين كند از دست استاد پشت گردني مي‌خورد و از بازي اخراج مي‌شود. استاد پشت سر آن‌ها قدم زده و مي‌گويد: «اُسخون تو دس گُو بگير و بدو» و استخوان را يواشكي در دست يكي از بازيكنان مي‌نهد. بازيكن به محض دريافت استخوان پا به فرار مي‌گذارد تا هم خود را به وعده‌گاه كه ته كوچه است برساند و هم از لگد خوردن از ساير بازيكنان در امان بماند. چون همة بازيكنان گوش به زنگ مي‌باشند تا ببينند استخوان در   دست چه كسي قرار مي‌گيرد ... ادامه مطلب »

درباره بهارستان از روزنامه عصر مردم

baharestan[1]

مردم استهبان باید وامدار بزرگمردی چون محمدرضا آل ابراهیم باشند. او سعی دارد استهبان و چهره مردمی­اش را به خواننده شهرهای دیگر بشناساند و از همان ابتدا که دست به تأسیس انتشارات سته بان زد، نیتش همین بود که گرد وغبار فراموشی را از چهره تاریخ، طبیعت و بزرگان ادبی و مذهبی زادگاهش پاک کرده و شخصیت آنها را آن چنان­که هستند به جامعه معرفی کند. او در این کتاب از نام آوران شروع کرده تا به مردم کوچه و بازار رسیده است؛ مردمی که عشق آنها نسبت به زادگاهشان ثابت شده است. تازه ترین مطلبی که در کتاب می­خوانیم این است که کوروش کبیر زادگاهش استهبان بوده است و برای تأیید مطلب خود از گفتار استاد ابراهیم باستانی پاریزی دلیل آورده است. کوروش بزرگ کوروش بزرگ در سال 598 پیش از میلاد به دنیا آمد. او فرزند کمبوجیه و نام مادرش ماندانا بود. از کوروش بیش از اینها می­توان گفت. ... ادامه مطلب »

برخی از کتاب های انتشارات سته بان

داستان های سته بان

برخی از کتاب های منتشر شده توسط انتشارات سته بان ادامه مطلب »

مقدمه کتاب شمس اصطهباناتی

shams.jpgas

مقدمه يادش به خير، همسايه اي داشتيم خوش ذوق ؛ اشعارِ شمس براي مان مي خواند و ما كه در آن روزگار (نزديك پنجاه سال پيش) كودكاني كم سن و سال بوديم و يك لحظه از جست و خي و دوُبازي و سركچلو دست برنمي داشتيم، نمي دانم چه اكسيري در كلام و وزن و موسيقيِ اشعارِ شمس نهفته بود كه مجذوبِ خويش مي ساخت. بر سرِ جايِ خود ميخكوب مان مي كرد و سرا پا گوش مي شديم و به دهانِ مشهدي محمد علي نجابت چشم مي دوختيم تا ببينيم دنباله ي شعرِ شمس به كجا مي كشد. شمس بود و شب هاي زمستان، شمس بود و شادي، شمس بود و انديشه، شمس بود و اجاق هاي پُر از آتش. زن هاي همسايه دورِ هم مي نشستند و بچه ها به بازي مشغول. از تلويزيون كه خبري نبود، راديو هم در خانه ي همه كس نبود. شعرِ شمس بود ... ادامه مطلب »