آخرین خبرها
  • آلوچه

    کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(۱) مشغول کهل کشی(۲) بودند. سنگهای گنده را به جلو…

  • Ale Ebrahim Recommends

    Mohammadreza Ale-Ebrahim, our February 2014 featured writer, was born in Estahban in 1951 and holds …

  • Mohammad Reza Ale Ebrahim

    Mohammad Reza Ale Ebrahim was born on 24 October 1951 in one of the poor districts of Estahban, Fars…

  • جاذبه های استهبان

    آبشار استهبان يكي از زيباترين آبشارهاي منطقه است. اين آبشار در سال 1335 خورشيدي به همت حقيقت بخشدار …

رمضان در استهبان

رمضان  در فرهنگ  مردم  استهبان از گذشته‏ های دور مردمِ استهبان مُتديّن و به‏ ديانت نامور بوده اند و فَرايضِ دينیِ خودرا به‏ نَحوِ اَحْسَن انجام‏ می‏داده اند و حتی به‏ پيشوازِ آن می‏ رفته اند و با عشق و علاقه آمادگیِ خود را برای بَرگُزاریِ هرچه بهترِ آن اِعلام می‏ داشته ‏اند. آن‏چه در پی می ‏آيد مربوط به ‏سی چهل سال پيش است. گرچه برخی از اين مَراسِم مَنسوخ شده ولی هنوز بسياری از آن‏ها به‏ قُوّتِ خود باقی است. تداركات  پيش  از  ماه  مبارك  رمضان چند روز پيش‏از ديدنِ هلالِ ماهِ مباركِ رمضان، ديوارِ خانه‏ ها را گَردگيری می‏كردند. چنان‏چه اتاق‏ها كاهْگِلی و دودخورده بود، با خاكِ رُس اندود می‏داده و يا با گَچ و گِلِ سفيد، ديوارها را زينت می‏دادند تا از تيرگی بدرآيد. مقداری نخود به‏ آب می‏ريختند و سپس لَپه می‏كردند. به ‏تهيه‏ ی عدس و لوبيا و ماش می‏پرداختند. زنان آردِ گندم و …

بیشتر بخوانید »

نگاهی انتقادی به كتاب فراز و فرود فریدون توللی

نگاهي انتقادي  به كتاب معاصران فريدون توللی فراز و فرود نويسنده: صدرا ذوالرياستين شيرازی انتشارات: نويد، شيراز چاپ: يكم، ۱۳۸۶ تعداد صفحه: ۲۰۶ قيمت: ۲۲۵۰ تومان اين كتاب به‏كوششِ آقای صدرا ذوالرياستين گردآوری شده و توسطِ انتشارات نُويدِ شيراز در سالِ ۱۳۸۶ و با شماره‏گانِ ۲۰۰۰ جلد و ۲۰۶ صفحه و قيمتِ پشتِ جلدِ آن مثلِ بيش‏تر آثارِ چاپ شده در انتشاراتِ نويد با يدك كشيدنِ يك ۵۰ تومانی، ۲۲۵۰ تومان به‏چاپ رسيده است. عناوينِ كتاب شاملِ اين موارد است: ۱- گپ (۲ صفحه). ۲- فريدون توللی فراز و فرود (۱۸۵ صفحه) اگر چه شماره صفحه در عنوان با شماره صفحه در متن متفاوت است ۳- مهر دوست (۱۰ صفحه) ۴- فهرست منابع و مآخذ (۲ صفحه) كتاب به‏همتِ سركار خانم مهندس مهدختِ عمادی شيبانی ويراستاری گرديده و آقای محسنِ رياستی طرح جلدِ آن‏را ترسيم نموده‏اند. پيش از پرداختن به كتاب، ذكرِ اين نكته لازم است كه منِ كم‏ترين نه …

بیشتر بخوانید »

نوروز در استهبان

محمدرضا آل ابراهيم بزرگ‏ترين جشنِ ملى ايرانيان جشنِ نوروز يا عيدِ نوروز است كه از نخستين روزِ فروردين‏ ماهِ هر سالِ خورشيدى آغاز مى‏ شود. در ايرانِ باستان جشن‏ ها و اعيادِ فراوانى مانندِ جشنِ سَدَه، جشنِ مِهرگان و… برقرار بوده است ولى هيچ‏كدام از آن‏ها نتوانسته‏ اند مانندِ جشنِ نوروز عظمت و قدرتِ خود را در اَذهانِ مردم حفظ كنند. هر ملتى براى خود جشن و عيدِ بزرگى دارد كه به‏ مناسبتى در ايامِ سال گرامى مى‏ دارد. اما ما ايرانيان، همزمان با زنده‏ شدنِ مُجَدَدِ طبيعت و شكوفايىِ گُل‏ها و سبزشدنِ درختان و آوازِ پَرندگان و صداىِ غُرشِ آبشارها و… جشن مى‏ گيريم و نوروز را فرخُنده مى‏ داريم و در گِراميداشتِ آن شادى‏ ها نموده و كُدورَت‏ ها را به‏ كِنارى مى‏ نهيم و خودرا براى كار و تلاشِ مُجَدَد آماده كرده و فردايى بهتر را براى هَمگان آرزو مى‏ كنيم. در پيدايش و آغازِ جشنِ نوروز …

بیشتر بخوانید »

مردانه

مردانه يك نمايشنامه كمدي –       اگر این دفعه دختر آوردی پدرت را در میارم –       چه کنم؟ دست خودم نیست. –       چه کنی؟ جون بکن! چه­ طور دست خودت نیست؟! –       من هرچه نذر و نیاز می­ کنم بازم دختر می­شه. –       بازم نذر و نیاز کن. به يتيمان و بيوه زنان كمك كن. از خدا بخواه و برو از امام­زاده شهباز وساطت بگير! –   رفته­ ام خدا وکیلی، ۱۰ بار رفته‌ و چسبیده‌ام به­ معجرِ آقا و قسم‌اش داده‌ام که این دفعه روم سیاه نکن. خجالتم نده. برايم از خدا بخواه كه این دفعه پسری.باشد. مرد غضبناک جلو می­ آید؛ بر سینه‌ي زن می­ کوبد و می‌گوید: این جات بايد صاف باشه. دلت باید با خدا و آقا باشد. هرچه می­ خواهی فکر بکنی، بکن. ولی قلب‌ات تا صاف نشه آقا فریادِ کسی نمی­ رسه. –       باشد، این دفعه با نیّتِ صاف میرم به­ پابوسِ آقا. –       هم نیّت …

بیشتر بخوانید »

انسان وارسته

انسان وارسته اي بود كه خيلي زود ما را ترك نمود. افسوس! معمولاً انسان‌هاي ارزشمند و پاك نهاد، اين جهان فاني را به پشيزي نمي‌گيرند و دلبستگي چنداني برايش قائل نيستند. او آزاده اي بود كه به كرامت انساني مي انديشيد و در راستاي اهدافش گام بر مي داشت. ايشان براي تعالي فرهنگ مردم خويش لحظه اي از خود غافل نمي شد و هر كجا سخن از آداب و رسوم و سنت ها و فرهنگ توده بود با گوش جان مي شنيد و بي درنگ به يادداشت برداري مشغول مي گشت. حاصل تلاش شبانه روزي ايشان چاپ سه كتاب ارزشمند به نام هاي «فرهنگ مردم شيراز»، «متل‌ها، كنايه‌ها، اصطلاحات و شاعران» و «گذري از كوچه شاملو» بود كه هر كدام در نوع خود داراي ارزش فراواني است. اميدواريم كه فرزندان آن مرحوم، مابقي دستنوشته‌هاي آن عزيز از دست رفته را منسجم و مدوّن نموده و به صورت كتاب درآورند تا …

بیشتر بخوانید »

نگاهى به كتاب كشكول تحتِ ويندوز

متنِ زير در روز جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۳ در حضور جناب آقاي احمد اكبرپور نويسنده‌ي محترم كتاب «كشكول تحت ويندوز» و در ميان جمع ادب دوستان انجمن ادبي شهرزاد داراب و برخي از اعضاء انجمن داستان‌نويسان استهبان به ميزباني عزيزان دارابي، قرائت كردم. زيرا از قبل گفته بودند كه محورِ اصلي كارگاهِ داستان نويسي، نقد و بررسي اين كتاب است. نگاهى به كتاب كشكول تحتِ ويندوز    كتاب كشكول تحتِ ويندوز را خواندم. اين كتاب كه نوشته ‏ى آقاى احمد اكبرپور است، در ابتدا قرار بود نشرِ چشمه چاپ كند كه ميسر نشد و انتشارات نشر قطره آن را در زمستان ۱۳۹۰ در شمارگاه ۱۱۰۰ نسخه با ۲۵۴ صفحه و به‏ قيمت ۶۵۰۰ تومان به‏ چاپ رساند. تصاوير روى جلد و داخل متنِ كتاب همه از كاريكاتوريست مشهورِ هم‏ عصرِ ما آقاى اردشير رستمى است. كشكول تحتِ ويندوز، عنوانِ اصلى كتاب است. عناوينِ فرعى ديگرى هم در شناسنامه‏ ى كتاب آمده …

بیشتر بخوانید »

نگاهي به‌‌كتاب: مصاحبه با امين فقيری، مصاحبه‌گر عبدالرحمان مجاهدنقی»

بيش از چهل سال است كه با نامِ امين فقيري آشنا هستم. سال ۱۳۵۳ بود كه كتاب «دهكده پر ملال» اش را خواندم. از صداقت و صميميتش خوشم آمد. كتابش گويي نوعي بازتاب‌دهنده‌ي زندگي ما بود. شخصيتش‌هايش برايم ملموس و جاندار بودند. انگار زندگي ما را به تصوير كشيده بود. آن موقع تشنه‌ي خواندن كتاب بوديم و هرگونه نوشته و كتابي كه به دستمان مي‌رسيد، مي‌خوانديم. از مجله‌هاي همچون مكتب اسلام، اطلاعات هفتگي، جوانان، زن روز و كتاب‌هاي دكتر علي شريعتي و جلال آل‌احمد گرفته تا پاورورقي نويساني چون ارونقي كرماني، ر. اعتمادي، امير عشيري، منوچهر مطيعي، پرويز قاضي سعيد، جواد فاضل و … اما دو سه نويسنده بودند كه مرا تحت تاثير قرار دادند: صمد بهرنگي، علي‌اشرف درويشيان و امين فقيري. اين سه مرا با واقعيت‌هاي جامعه‌ي خويش آشنا ساختند. آن چه را كه من نمي‌توانستم بر زبان بياورم و يا بر قلم جاري كنم، آن‌ها دستان مرا گرفتند …

بیشتر بخوانید »

سياهچاله‏ هاى زندگى

نگاهي به كتاب «هزاران خورشيد درخشان» نوشته‏ ى خالد حسينى كتابِ «هزاران خورشيد درخشان» نوشته‏ ى خالد حسينى نويسنده‏ ى افغانى‏ تبارِ آمريكانشين در تابستانِ ۸۶ با سر و صداى زيادى واردِ بازارِ كتاب شد. موجِ تبليغات آن‏چنان گسترده بود كه به‏ طورِ همزمان چندين مترجم نامدار و غيرِ نامور به‏ ترجمه‏ اش پرداختند و چندين ناشر هم به چاپِ آن اقدام نمودند. كتاب، سرگذشتِ زنان افغان را در يك جامعه‏ ى مردسالار به‏ تصوير كشيده است. اين كتاب دو چهره‏ ى برجسته دارد: مريم و ليلا. مادرِ مريم توسطِ فردِ متمولِ خوش‏گذرانى به‏ نامِ جليل كه داراى چندين زن است و در كابل صاحبِ سينماست و درآمدى مُكفى دارد، اغفال مى‏ شود و صاحبِ فرزندى مى‏ گردد كه مريم نام دارد. اين مريم و مادرش با بدنامى از خانه‏ ى جليل به‏ اعماقِ اجتماع پرتاب مى‏ شوند. با اين تفاوت كه مادر مريم سالم و عفيف به‌خانه‏ ى جليل …

بیشتر بخوانید »

همه چيز بر باد

نگاهي به كتاب «بادباك‏باز» نوشته ‏ى خالد حسينى بادبادك‏باز عنوانِ رُمانى است نوشته‏ ى خالد حسينى نويسنده‏ ى افغانى‏ تبار. گمان مى‏ رود كه نويسنده براى نوشتنِ اين رمان، از قبل اسكلت‏ بندى‏ اش را طراحى و چهارچوبِ آن را پى‏ ريزى نموده و آن‏گاه كتاب را تا انتها پيش برده، سپس به پُر كردنِ فضاهاى موجود پرداخته است. به‏ راحتى مى‏ توان تشخيص داد كه همه چيز از پيش مهيّا بوده و هر حادثه، به‏ طورِ اتفاقى واردِ ماجرا نشده، بلكه كاملاً حسابگرانه و از پيش تعيين شده سرِ جاىِ خود قرار گرفته است. رمان بر اساسِ دوستىِ دو كودكِ تقريباً هم‏سن و سال – امير و حسن – كه در حوالىِ سال‏هاى ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ در كابل به‏ دنيا آمده‏ اند، شكل مى‏ گيرد. مادرِ امير، سوفيا اكرمى از يك خانواده‏ ى اشرافى و پدرش ولى‌آقا صاحب. و مادرِ حسن، صنوبر از يك خانواده‏ ى بى‏ دركجا و …

بیشتر بخوانید »

مراسم چار چو گردانی در استهبان

مراسم چار چو گردانی در استهبان پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم «چارچو» که یزدی های به آن نخل می گویند عبارت است از اتاقکی چوبی به بلندی ۳-۴ گز که دارای چهار پایه است. کفِ «چارچو» مربع مستطیلی است به درازای تقریبی ۳ گز و پهنای ۲ گز. البته این اندازه ها یکسان نیست و به نظر سازنده و خادمین  حسینیه ها بستگی دارد. کف چارچو را تخته کوبی کرده اند. در امتداد طول مستطیلی «چارچو» دو چوب از هر دو طرف حدود ۲ گز امتداد یافته است که هنگام چرخاندن با اضافه نمودن دو چوب دیگر به طور موقت از پهنا روی دوش نهاده و چارچو را می چرخانند. معمولاً هر چوبی را دو نفر در اختیار می گیرند که مجموعاً ۱۶ نفر مسئول چرخاندن چارچو می شوند. دو تخته ساخته شده طاقی شکل به طور عمود در دو پهنای کف چارچو قرار می گیرد که نوک آن توسط یک چوب به هم وصل می گردد و آنگاه با …

بیشتر بخوانید »

نيم نگاهي به كتاب «ارتباط مبهم» نوشته فروغ اصطهباناتي

نيم نگاهي به كتاب  ارتباط مبهم نوشته: فروغ اصطهباناتي گردآورنده: محمدرضا آل ابراهيم فروغ اصطهباناتي دومين بانويي از ديار استهبان است كه رُماني را با اين حجم و كيفيت به رشته نگارش درآورده است. نخستين آن عصمت مقتدري است با كتاب «شبي كه سحر نداشت» و اينك افتخاري ديگر و كتابي ديگر. فروغ اصطهباناتي دكتراي دارو سازي دارد و خود را هفتمين فرزند خانواده مي داند. جاي بسي خوشوقتي است كه نام خانوادگي اش را از اصطهباناتي به چيز ديگري مُسمي نكرده است. زيرا همين واژه اصطهباناتي علاوه بر پايبندي به اصالت خانوادگي نويسنده، انگيزه و علاقه اي وافر در ميان همشهريانش ايجاد كرده است تا به هر طريق ممكن كتاب را به دست آورند و به مطالعه اش بنشينند. كتاب را دوستی به نام جليل صبوري به بنده هديه داد و با شوق فراوان خواندنش را آغاز كردم و پس از ۱۱ ساعت در آخرين روز از سال ۱۳۸۷ آن را …

بیشتر بخوانید »

دوستِ شما هم همینطوره؟

داشتم از پله های ادارۀ آموزش و پرورش بالا می رفتم که صدایی به گوشم خورد: – به به! جنابِ آقا مرتضی، دوست عزیزم! رو که برگرداندم منصورآقا را دیدم. سلام بر منصورآقا، کجایی بابا؟ می دونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟! – نه به اندازۀ من، اگه بدونی چه قدر دلم برات پر می زنه. خُب کجایی پسر؟ – زیر سایت! اینا رو ولش کن، ببینم چه کار می کنی؟ اهل و عیالت خوبن؟ همه تون سالمید؟ – ای، بد نیست، می گذرانیم روزگار، خدا را شکر. می دونی چه قدر وقته که ندیدمت؟! – هَف هَش سالی میشه! چه قدر دلم می خواست ببینمت! – منم همین طور. می دونی، تو شهر غربت که به یاد تنگ کَرَم و شهر سون(۱) می یُفتم دلم خیلی هوات می کنه! خوبیش این بود که روستاهای محل کارمان نزدیک به هم بود. چقدر با ژیانت رفتیم سرکار؟! دو سه سالی …

بیشتر بخوانید »

من نبودم

از وقتی که فهمید خواهرش می خواهد پس از هشت سال از هلند بیاید پایش را در یک کفش کرد که، الّا و بلّا باید همه شما بیایید برویم تهران پیشواز خواهرم. هر چه گفتیم: زن، صبر کن، عجله نداشته باش! دندان روی جگر بذار، به خرجش نرفت که نرفت. دنبال بلیت هواپیما بود و هر روز پای گوشی تلفن می نشست و به این بر و آن بر زنگ می زد و به قول خودش کارها را ردیف می کرد تا بتواند دیدار با خواهرش را تازه کند. می گفتیم: خب، به فرض که ما رفتیم تهران، شب کجا بخوابیم؟ با توپ پر غرید که: مگر من بی کس و کارم، چه فکر کردی؟ ننه و بابام اونجان، خواهر و برادر دارم. عمه و عمو دارم. گفتیم: همۀ اینها درست، ولی تهران که مثل مَفَرغون(۱) نیست که این خونه های درندشت داشته باشه و اگر صد تا مهمان با مال و حَشَم وارد بشن، جای نگرانی …

بیشتر بخوانید »

آلوچه

کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(۱) مشغول کهل کشی(۲) بودند. سنگهای گنده را به جلو می کشیدند و با پتک به جان آنها می افتادند و تا صاف و صوفش نمی کردند و یک سطح نبش داری برای آنها درست نمی کردند، دست از سرشان برنمی داشتند.  سنگهای آماده و تراش خورده را به نزدیک کار می بردند و استاد کل کاظم که مهارت کهل چینی و شهرت استادی اش در همه جا پیچیده بود، با کمک اهرم و حمایت کارگران، روی دیوار سنگی می نهاد و آن قدر آن را پس و پیش می کرد تا جای واقعی خود را بیابد و خوش بنشیند. دیوار سنگ چینی کل کاظم هیچی از چیدن آجرنما کم نداشت. کارش دقیق و حساب شده بود. همین دقت در کار باعث شده بود که از وی استادی بی بدیل بسازد. اما کار خوب، وقت و زمان بیشتری اشغال می کند. به …

بیشتر بخوانید »

ننۀ ناصرالدین شاه

ننۀ ناصرالدین شاه نمایشنامه در یک پرده محمدرضا آل ابراهیم چند زن، در همسایگی هم، در ته یک کوچه، بر روی زمین نشسته اند و ضمن تعریف کردن، رویۀ گیوه هم می بافند. آمنه با بچۀ بغل از خانه شان بیرون می آید: -این بچۀ منو نگه دار تا من برم دکتر. کدام دکتر؟ -دکتر ارتوپدی. دکترِ چه؟ -دکتر استخوان، دکتر احمد پناهیان. ها! دکترِ خودمان! -دکترِ خودمان دیگه چه صیغه ایه؟ دکترِ خودمان، دوستِ پسرم. -به! مگه دکتر پناهیان با پسرت دوسته؟ به به! کجای کاری! ننۀ محتقی دو انگشت اشاره اش را در هم گره کرد و نشان داد و گفت: این طوری! -به حقِ چیزای نَشنُفته. تقصیری نداری، روزی که محتقی ما با آقای دکتر همکلاس بود تو این جا نبودی. -خُب نبوده باشم، گاهی اسم دکتر نمی آوردی که! سلطنت که در کنار اینها نشسته بود و رُوار ور می چید، گفت: ننۀ محتقی درست میگه. …

بیشتر بخوانید »