جمعه , سپتامبر 21 2018
خانه / نقد ها / همه چيز بر باد

همه چيز بر باد

نگاهي به كتاب «بادباك‏باز»

نوشته ‏ى خالد حسينى

بادبادك‏باز عنوانِ رُمانى است نوشته‏ ى خالد حسينى نويسنده‏ ى افغانى‏ تبار. گمان مى‏ رود كه نويسنده براى نوشتنِ اين رمان، از قبل اسكلت‏ بندى‏ اش را طراحى و چهارچوبِ آن را پى‏ ريزى نموده و آن‏گاه كتاب را تا انتها پيش برده، سپس به پُر كردنِ فضاهاى موجود پرداخته است. به‏ راحتى مى‏ توان تشخيص داد كه همه چيز از پيش مهيّا بوده و هر حادثه، به‏ طورِ اتفاقى واردِ ماجرا نشده، بلكه كاملاً حسابگرانه و از پيش تعيين شده سرِ جاىِ خود قرار گرفته است.

رمان بر اساسِ دوستىِ دو كودكِ تقريباً هم‏سن و سال – امير و حسن – كه در حوالىِ سال‏هاى 1963 و 1964 در كابل به‏ دنيا آمده‏ اند، شكل مى‏ گيرد. مادرِ امير، سوفيا اكرمى از يك خانواده‏ ى اشرافى و پدرش ولى‌آقا صاحب. و مادرِ حسن، صنوبر از يك خانواده‏ ى بى‏ دركجا و پدرش على، دوست و همدوره‏ ى ولى آقا صاحب. امير به‏ خاطرِ وضعِ مالىِ خوبِ پدرش و اين كه از پَشتون‏ هاست، مورد تكريم است و حسن از اين كه نوكرزاده‏ ى خانه‏ ى پدرِ امير است و از نژادِ هَزاره‏ اى‏ هاست، موردِ تحقير. حتي حسن در جلو چشمِ امير، موردِ تجاوزِ چند اوباش و اَرازل، به سر دستگىِ آصف – كسى كه بعدها رئيسِ بخشى از تشكيلاتِ طالبان‏ها مى‏ شود – قرار مى‏ گيرد و در نهايت با داشتنِ يك پسر – سهراب – به‏ دستِ همين طالبان‏ها هم به قتل مى‏ رسد و مجدداً تاريخ تكرار مى‏ شود و همين سهرابِ فرزند، همچون پدرش – حسن – موردِ اذيت و آزار و تجاوزِ همان آصف و دار و دسته‏ اش قرار مى‏ گيرد. و امير با خيالِ راحت سر بر بالشِ پرِ قوىِ آمريكاييان مى‏ نهد. وى تنها كارِ شجاعانه‏ اى كه مى‏ كند، سهراب – كه در واقع پسرِ برادرش نيز مى‏ باشد – با خود به‏ آمريكا مى‏ برد و كتاب پايانِ مى‏ پذيرد.

مهارتِ نويسنده درپوشيده ماندنِ حوادثى كه قرار است اتفاق بيفتد ستودنى است. فكر نمى‏ كنم خواننده‏ اى از قبل بتواند همه‏ ى وقايعى را كه در صفحاتِ آتىِ كتاب حادث مى‏ شود، پيش‏ بينى كند. چه كسى مى‏ تواند باور كند كه على، عقيم است؟ حسن فرزندِ على نيست بلكه حرامزاده‏ اى است كه ولى‌آقا صاحب اين تخم را در رحمِ زنِ على – صنوبر – كاشته اشت و به‏ نوعى برادرِ ناتنىِ امير است؟ يا طالبانى كه عينكِ آفتابىِ تيره – از همان نوع عينك‏ هايى كه جان لِنون مى‏ زد – زده است، همان آصفِ اوايلِ رمان است؟

خواننده نمى‏ تواند پى ببرد كه شخصيت‏ها چه‏ قدر به‏ هم نزديك‏ اند و بعضاً برادر و خواهرِ يكديگرند و هيچ نمى‏ دانند چه مى‏ گذرد تا در يك بُرهه از زمان، كه اين راز افشا مى‏ شود و معما چو حل گشت آسان شود.

حوادث به‏ گونه‏ اى پيش مى‏ رود كه قدرى باورش مشكل به نظر مى‏ رسد. فرضاً اين كه مامورِ طالبان‏ها، همان آصف باشد، يا حسن كه لب‏ شكرى بود و عملش كردند و خوب شد، گرچه جاىِ عملش باقى مانده بود و امير، كه لب‏ شكرى نبود و پس از قتلِ حسن، توسطِ كتك‏ كارى آصف، لبش پاره مى‏ شود و لب‏ شكرى مى‏ شود.

و يك چيزِ ديگر كه باورش مشكل است، اين كه چه‏ گونه امير از چنگِ طالبان‏ها مى‏ گريزد. آن هم از دستِ آصف كه از بچگى دلِ خونى از امير داشت. و ديگر اين كه حسن مى‏ خواست در بچگى يك چشمِ آصف به‏ خاطرِ ايجادِ مزاحمت‏هايش، كور كند و موفق نشد و اين عمل توسطِ پسرش سهراب به‏ اجرا در مى‏ آيد.

يكى از مواردى كه به‏ سادگى در باور نمى‏ گنجد، ترك كردنِ على و پسرش سهراب از خانه‏ ى ارباب است. على و حسن مى‏ خواهند در پىِ دزدىِ ناكرده – ولى حسن به گردن گرفته – از جايگاهى كه نوكرِ خانه‏ زاد بوده‏ اند، بروند. با تمامِ تواضع و فروتنى كه داشتند گفتنِ اين كه ما را تا ايستگاه اتوبوس برسانيد، بسيار دور از ذهن است. گويى يكى از دوستان يا خويشان بسيار بسيار نزديكِ ارباب است كه چنين خواهشِ خالصانه‏ اى دارد، نه يك نوكرِ خانه‏ زادِ دست به سينه (ص 123)

و آيا يك كودك در سن و سالى اندك، چه‏ گونه به‏ عقلش مى‏ رسد كه خودكشى كند؟ آن هم به‏ رسمِ مألوفِ بزرگان و روشنفكران كه برود در يك وانِ حمام و در كمالِ آرامش، با يك تيغ، رگِ دستش را به‏ نحوى ببرد كه خون به‏ ملايمت سرازير شود و در يك حالتِ كيفى به خودكشى بپردازد. آيا اين‏ها اغراق‏ آميز به نظر نمى‏ رسد؟ تازه بر سرِ چه موضوعى خودش را بكشد؟ بر سرِ اين كه به او گفته شده است تو براى مدتى مى‏ بايست در يتيم‏ خانه‏ اى زندگى كنى تا سفارتِ آمريكا به‏ اين باور برسد كه تو يتيم هستى و پدر و مادرى ندارى، آن گاه، امير تو را به فرزندخواندگى بپذيرد و بتواند تو را به آمريكا ببرد؟ كه در نهايت هم مى‏ برد.

البته آوردنِ اين گونه از وقايعِ باور نكردنى و نوشتن به تبعيتِ از فيلم‏هاى هندى، از ارزشِ كتاب مى‏ كاهد.

به‏ نوعى مى‏ توان گفت كه اين كتاب، رمان نيست. بايد پرسيد پس چيست؟ بله، چندين داستانِ كوتاهِ منسجم است كه نويسنده با مهارتِ خاصى و با اقتباس از فيلم‏هاى هندى، آن‏ها را به‏ هم پيوند داده است.

نويسنده در پىِ آن بوده است تا به‏ نوعى وقايع‏ نگار يا مورّخِ دورانِ معاصرِ افغانستان هم باشد. ولى تا چه ميزان موفق بوده است بستگى به نظرِ خواننده‏ اى دارد كه تا چه حدّ از تاريخ و گذشته و حالِ مردمِ افغان مطلع بوده و با خواندنِ اين كتاب توانسته است كه به‏ قضاوت بنشيند و درك كند كه تا چه اندازه، حق با نويسنده‏ ى كتاب است.

آن چه كه به نظر مى‏ رسد اين كه نويسنده در پىِ فرمايشاتى از يك سيستمِ غربى، كتاب را به‏ نگارش درآورده است و در اين راه به‏ تنهايى دست به‏ قلم نبرده، بلكه گروهى مشتركاً كار را به پيش برده‏ اند و با نظارتِ كاملِ آن گروه و پس از چندين مرتبه ويرايش، اين كتاب به‏ نامِ خالد حسينى عرضه گرديده است.

به احتمالِ قوى خالد حسينى رمانِ بوفِ كورِ صادق هدايت را خوانده است. زيرا آن چه كه از زنِ اثيرى و زنِ لكاته در بوف كور صحبت مى‏ شود، نمودش همان مادرِ امير و مادرِ حسن است. مادرِ امير به‏ عنوانِ يك زنِ اثيرى خيلى زود از اين دنيا مى‏ رود. هم‏چنان كه زنِ اثيرىِ هدايت تكه تكه مى‏ شود. و زنِ لكاته در پىِ هرزه‏ گى به‏ رقاصى مى‏ افتد و دوره‏ گردى پيشه مى‏ كند و پير كه مى‏ شود و ديگر راه به‏ جايى نمى‏ برد به‏ نزدِ فرزندش – حسن – برمى‏ گردد. همين طور كه در بوفِ كور، فردى كه در هند به رقاص‏خانه‏ ى بوگام داسى داخل مى‏ شود وقتى كه برمى‏ گردد ديگر همان فرد نيست بلكه برادرِ اوست؛ در اين رمان هم علىِ نوكر و ولى صاحب، در واقع با عقيم بودنِ على، همان پدرِ امير جاى هر دو را مى‏ گيرد.

ديگر آن كه ويژه‏ گى‏ هاى زنانه در مردان و يا برعكس – آنيما و آنيموس – در رمانِ بوف كور، نمودش در اين رمان، در مفعول واقع شدنِ حسن و سهراب تجلى مى‏ يابد.

«عكس را نگاه كردم. رحيم خان در نامه‏ اش گفته بود پدرت مردى بود كه بينِ دو نيمه گير كرده بود. من آن نيمه‏ ى با نام و نشان بودم، نيمه‏ ى مشروع. اجتماع پسند. تجسمِ بى‏ خبر گناه بابا. به حسن نگاه كردم كه جاى خالىِ دو تا دندان جلويى‏ اش پيدا بود و آفتاب مايل به‏ صورتش مى‏ تابيد. نيمه‏ ى ديگر بابا. نيمه‏ ى محروم و بى‏ نام و نشان. نيمه‏ اى كه وجه ناب و شريفِ بابا را به‏ ارث برده بود. نيمه‏ اى كه شايد بابا در نهان‏خانه‏ ى قلبش او را پسرِ واقعىِ خودش مى‏ دانسته. (بادبادك‏باز، 406 و 407)

عددِ 2 و مَضرب‏هاى آن كه هدايت در نوشته‏ اش تاكيد بسيار داشت در اين رمان هم چشمگير است: دو تا زن، دو تا كودك، دو تا كشور، دو تا دوست: پدر و رحيم‏ خان، دو تا نوچه براى آصف، دو تا طالبان، دو تا زن و مردِ سنگسار شده، دو تا مذهب (شيعه و سنى)، دو تا برادر (فريد و وحيد)، نداشتنِ دو تا دندانِ جلو و…

به نظر مى‏ رسد كه بادبادك‏باز يك رمانِ ايدئولوژيك، مدافع و مداح غرب و تمدنِ آمريكا است و عليه طالبان‏ها و شوروىِ سابق. حتى پدرِ نويسنده كه لحظاتِ پايانىِ عمرش را در آمريكا و به‏ حالتِ مريضى مى‏ گذراند حاضر نيست كه يك پزشكِ روسى او را معالجه كند. توضيحاتِ پسر، مبنى بر اين كه اين دكترِ روسى نه از جنسِ شوروى‏ هاست، بلكه خانواده‏ اش با پيش آمدنِ انقلابِ اكتبر از دستِ آنان به‏ آمريكا گريخته‏ اند، كارساز نيست. ولى نويسنده آن چنان نفرت خواننده را از شوروى برانگيخته است كه اين عدمِ پذيرشِ يك دكترِ روسى توسطِ پدرش بسيار موجه به‏ نظر مى‏ رسد.

از ويژگى‏ هاى ديگرِ كتاب اين كه نويسنده در تغييرِ چهره و هويتِ افراد، همراه با عوض شدنِ نوعِ حاكميتِ افغانستان، تصويرسازى‏ هاى موفقيت‏ آميزى ارائه داده است. فرضاً منِ خواننده نمى‏ توانستم باور كنم طالبانى كه خود فرمانده‏ ى سنگسار كردنِ زن و مردى است كه رابطه‏ ى جنسى داشته‏ اند، كسى باشد كه خود، هم در زمان گذشته و هم حال كه در كسوتِ طالبان‏ها درآمده است و از سرِ بچه‏ هاى كوچكِ پسر و دختر هم‏ نمى‏ گذرد و آنان‏ را موردِ تجاوز قرار مى‏ دهد و حكمرانِ منطقه‏ هم است، همان آصفِ شَرورى باشد كه مدافعِ حزبِ نازى بود و كتابِ «نبردِ من» هيتلر را، در روزِ تولدِ امير به‏ او هديه‏ داده بود. گرچه چندان دور از ذهن هم نبود.

كتاب خوانندگانِ بسيارى را جلب كرده است و اين خود نوعى بيانگر نفوذِ در دل‏هاست. و رمزِ موفقيتِ آن، حالتِ تعليق فراوانى است كه در جاى جاى رمان جارى است. يكى ديگر از عللِ موفقيتش در ايران اين است كه تقريباً تمامِ نام‏هاى برگزيده براى شخصيت‏هاى رمان، ايرانى است. از بزرگانى چون فردوسى و نام‏ هايى از قبيلِ على، حسن، امير، رحيم، فريد، وحيد، مريم، ثريا، صنوبر، ولى، آصف، رستم، سهراب و…. و آوردنِ اسامى شهرهاى ايران از جمله مشهد، اصفهان، شيراز، بلوچستان و…. كه فضا را براى خوانندگانِ ايرانى ملموس‏ تر مى‏ نمايد.

از ترفندهاى ديگرِ نويسنده اين كه آن چنان جوّ ِ مردسالارانه‏ اى در كتاب حاكم مى‏ كند – كه البته واقعيّتِ امر هم گوياى همين جريان است – كه مردان را بى‏ گناه جلوه مى‏ دهد و عارى از هر گونه آلودگى. و اگر خطايى هم از مردان سر زده باشد، به‏ عظمتِ اشتباهى كه دختران و زنان انجام مى‏ هند، نيست.

علاوه بر آن، اين كه در چنين نظامى، مردان خود را مقيد نمى‏ دانند كه اعترافِ به‏ گناه كنند ولى يك دختر براى رهايى از هزارتوىِ توّهم، زبان به اعتراف مى‏ گشايد، قابلِ تأمل است.

در اين‏جاست كه بايد پرسيد: چه‏ گونه يك مردِ جوان، آن هم كسى كه مدتى از دورانِ نوجوانى و جوانى‏ اش را در آمريكا گذرانده و دستش به‏ هيچ دختر و زنى نخورده‏ است و نخستين تماسش با يك دختر و يا زن، تنها با همسر رسمى‏ اش مى‏ باشد – كه ‏البته اين امر فى نفسه مبارك و پسنديده است – ولى در همين رمان، همسرِ همين مرد در ميانِ آن جوّ ِمردسالارانه و عواملِ درونى و فشارهاى روحى و افكارِ عمومى موجب مى‏ گردد تا دختر را به اعتراف وادارد و زبان بگشايد كه: «قبل از تو با ديگرى رابطه داشته‏ ام»

و در اين مورد صداقت ثريا قابل ستايش است. از اين كه بازگو كننده‏ ى رابطه‏ اش با يك مردِ افغانى، پيش از ازدواج با همسرش امير است:

«گفت: گوش كن. مى‏ خواهم يك چيزى بهت بگويم. چيزى كه تو بايد بدانى از قبل…»

«هر چى باشد برايم اهميتى ندارد»

«تو بايد بدانى ‏نمى‏ خواهم‏ از همين اول، حرفِ نگفته‏ اى بين‏مان باقى ‏بماند. و دلم مى‏ خواهد اين موضوع‏ را از دهنِ خودم بشنوى».

«اگر گفتنش راحتت مى‏ كند، بگو. اما چيزى را عوض نمى‏ كند».

پشتِ خط مكثى طولانى شد. «توىِ ويرجينيا كه زندگى مى‏ كرديم، من با يك مردِ افغانى فرار كردم. آن موقع هيجده سالم بود… سركش بودم و احمق، و… او معتاد بود… يك‏ ماهى با هم ‏زندگى‏ كرديم. ديگر توىِ ويرجينيا همه ‏افغانى‏ ها از اين ‏موضوع حرف مى‏ زدند.

……………………………

«خُب، از حرف‏هايى كه زدم ناراحت شدى؟»
گفتم: «يك كمى.» بايد در مورد اين يكى حقيقت را بهش مى‏ گفتم. نمى‏ توانستم به‏ دروغ به‏ او بگويم از اين كه او با مردِ ديگرى بوده به غرورم، به‏ غيرتم برنخورده در صورتى كه من تا به‏ حال دستم به‏ هيچ زنى نخورده بود.» ص 188 و 189)
از معايبِ كتاب يكى اين كه مطلق گرايى دست از دامنِ اين رمان هم بر نگرفته است.
فرضاً در اين رُمان آن قدر از حَسَن، توصيف و تمجيد به‏ عمل آمده است كه خواننده فكر مى‏ كند با يك فرشته رو به روست. در صورتى كه حسن هم يك انسان است و مى‏ تواند چون سايرِ انسان‏ها داراى خصايلِ مثبت و منفى باشد. البته در رمان‏ هاى سطحى و آبكى چنين شخصيت‏هايى به دور از ذهن نيست و نمونه‏ هايش را در رمان‏ هايى چون «بامداد خمار» و «شبِ شراب» ديده بوديم كه چه‏ قدر انتزاعى و يكسويه عمل مى‏ كردند.
و يا در حُسنِ نيّتِ حَسن تا آن جا اغراق شده است كه حتى امير از او مى‏ پرسد كه اگر بگويم «گُه بخور»، تو مى‏ خورى؟ و او در پاسخ مى‏ گويد اگر تو بگويى «بله مى‏ خورم».
جملاتِ خشك و بيروح در كتاب هم كم نيست: «بهش گفتم كه دوستش دارم و او هم گفت كه مرا دوست دارد. گوشى را گذاشتم.» (ص 388)
البته جمله‏ هاى زيبا در كتاب هم كم نيست: «فريادِ حسن آبستنِ تعجب و درد بود. (بادبادك‏باز، 107)
«ديدم بابا اختيار مثانه ‏اش را از دست داده (بادبادك‏باز، 182)
نويسنده در كتابش، به‏ محضِ اين كه موقعيت را مناسب ديد، به بدگويى از روسيه و تعريف از آمريكا مى‏ پردازد:
«حدودِ دو سال از آمدن‏ مان به‏ آمريكا مى‏ گذشت و من هنوز در حيرتِ بزرگىِ اين كشور و عظمتش مانده بودم. اتوبان پشتِ اتوبان، شهر پشتِ شهر، تپه پشتِ كوه و كوه پشتِ تپه و پشتِ آن‏ها شهرهاى ديگر و آدم‏هاى ديگر.
خيلى قبل از آن كه ارتش روسيه توىِ افغانستان رژه برود، خيلى قبل از آن كه دهكده‏ ها به‏ آتش كشيده شوند و مدرسه‏ ها ويران شوند، خيلى قبل از آن كه مين‏ ها مثلِ بذرهاى مرگ توىِ زمين كاشته شوند و بچه‏ ها زيرِ خروارها خاك دفن شوند، كابل براى من شهرِ ارواح شده بود، شهرِ ارواح لب شكرى.
آمريكا خيلى ‏فرق ‏مى‏ كرد. آمريكا رودى بود خروشان، بدونِ‏ يادآورىِ‏ گذشته. مى‏ توانستم ‏خودم ‏را بزنم ‏به‏ آبِ‏ اين رودخانه، گناهانم را به‏ قعرش بفرستم، خودم را بسپارم دستِ آب تا مرا ببرد يك جاىِ دور. جايى كه در آن نه ارواحى باشد، نه خاطره‏ اى و نه گناهى.
براى هرچه هم كه نباشد، براى همين موضوع، آمريكا را با آغوشِ باز پذيرفتم. (بادبادك‏باز، 156 و 157)
مدتى با هم صحبت كرديم. به من گفت كه توىِ مزار شريف و جلال‏ آباد بزرگ شده. برايم از آن مدتِ كوتاهى كه همراهِ پدرش بعد از ملحق شدن به‏ جهاد در دره‏ ى پنج‏شير عليه شوروى جنگيده بودند، تعريف كرد. آن‏ها بدونِ غذا سفيل و سرگردان مى‏ مانند و براى اين كه زنده بمانند، ملخ مى‏ خورند. برايم از آن روزى كه پدرش با تيراندازىِ هليكوپتر كشته شد و از آن روزى كه مين، جانِ دو دخترش را گرفت، گفت. در موردِ آمريكا از من پرسيد. بهش گفتم كه توىِ امريكا مى‏ توانى به‏ يك خواربارفروشى بروى و پانزده تا بيست جور حبوبات بخرى. گوشتِ بره هميشه تازه است و شير خنك، ميوه فَت و فراوان است و آب زلال. هر خانه‏ اى يك تلويزيون دارد و هر تلويزيونى يك كنترل از راهِ دور و اگر دلت خواست مى‏ توانى ماهواره بگيرى. بيشتر از پانصد كانال مى‏ گيرد. (بادبادك‏باز، 299)
نويسنده‏ ى اين رمان با آن همه تعريف و تمجيد از آمريكا كه: تبعيض و پارتى‌بازى به‏ تاريخ سپرده‏ اند و در آن جا اصلِ دموكراسى حكمروايى مى‏ كند، در برابرِ اين كه نمى‏ تواند سهراب را با خود به آمريكا ببرد، گردن مى‏ نهد زيرا از قوانينِ مهاجرتِ به‏ آمريكا آگاهى بيش‏ترى هم پيدا مى‏ كند و به ناگزير مجبور مى‏ شود كه پسر را در يك يتيم‌خانه رها كند و به‏ امريكا برود، كه ناگهان ازآن‌طرفِ تلفن، اين صداى ثريا است كه در مهدِ دموكراسى نشسته است و فرياد برمى‏ آورد كه يك پارتى پيدا كرده‏ ام كه مى‏ تواند براى بچه، از دولتِ آمريكا پناهنده‏ ى انسان‏دوستى بگيرد. و اين سخن از جايى برمى‌خيزد كه دَم از مردم‌سالارى و دموكراسى زده مى‏ شود. بايد پرسيد آيا در مهدِ دموكراسى، پارتى بازى هم مى‏ تواند مفهومى داشته باشد؟
و نويسنده‏ى رمان، خود فراموش كرده است كه چه بهشتِ زيبايى از آمريكا به‏ تصوير كشيده، پس آن گاه ذوق‏ زده مى‏ شود و همه چيز را فراموش مى‏ كند و سهراب را به‏ مركزِ انسان‏دوستى مى‏ برد. گويى در ميانِ ديگر مردمانِ كره‏ى زمين، انسان‏دوستى رخت بر بسته است.
در كتاب از فتنه و آشوبِ آمريكاييان و متحدانش در خاورميانه و بالاخص افغانستان كه محورِ رمان در آن جا به چرخش در مى‏ آيد، هيچ گونه سخنى به‏ ميان نيامده است. حتى از بارزترين پديده‏ ى استعمارى كه همانا موادِ مخدر و كِشت و برداشتِ آن زيرِ نظرِ مافياى آمريكا در افغانستان صورت مى‏ گيرد تا كشورهاى جهان سوم را در آتشِ بى‏ دودِ خويش بى‏ دودمان كند بحثى نيست. زيرا اين خواستِ آمريكاست تا اين موادِ لعنتى در آن جا توليد شود و در بازارِ بين المللى شيوع پيدا كند. اگر غير از اين بود به‏ جاى بمب‏ هايى كه بر سر مردم بى‏ دفاع و بى‏ گناه مى‏ ريخت و مى‏ ريزد، به‏ راحتى مى‏ توانست با بشكه‏ هاى سمِ رانداب به‏ هوا برخيزد و تمامىِ زمين‏هايى كه زيرِ كشتِ خشخاش است با خاك يكسان كند.
تصاويرِ كتاب به‏ گونه‏ اى است كه خواننده حتى با يك دانه خشخاش رو به‏ رو نمى‏ شود. در اين مورد شخصيت‏هاى رُمان، انگار نه در افغانستان كه در هلند يا سوئد زندگى مى‏ كنند.
اگر به‏ كِنايه در كتاب صحبتى هم از موادِ مخدر مى‏ شود، در آمريكاست نه در افغانستان. حتى زمانى كه يك كودكِ افغانى در كابل، دستِ شخصيتِ محورى رُمان را مى‏ گيرد تا به او عكس‏هاى ناجور بفروشد به‏ ياد سانفرانسيكو مى‏ افتد و دخترى كه مى‏ خواسته است به او مواد مخدر بفروشد.
از زبانِ كتاب بشنويم شيرين‏ تر است: «پسركى لاغرِ مُردنى كه يك كت پشمىِ پيچازى به‏ تن داشت، دو دستى به‏ آرنج‏ ام چسبيده و درِ گوشى به‏ من چيزى گفت. پسر پرسيد دوست دارى «عكسِ سكسى» بخرى.
گفت: «سكسِ توپ آقا.»
چشم‏هاى هوشيارش به‏ اين سو و آن سو دودو مى‏ زدند. مرا به‏ يادِ دخترى انداخت كه همين چند سال پيش سعى مى‏ كرد توى منطقه‏ ى تندرلاين سانفرانسيسكو به‏ من موادِ مخدر بفروشد.« (ص 301)

دفاعِ نويسنده از غرب و به‏ ويژه آمريكا به‏ خوبى آشكار است. نويسنده سوراخِ دعا را گم كرده، سكس در غرب حضورى پر رنگ دارد و موادِ مخدر در افغانستان. و ايشان اين دو را عوضى گرفته است.

البته ناگفته نماند كه نويسنده در به تصوير كشيدنِ حال و روزگارِ افغانى‏ ها، در به درى‏ هاى‏شان، آوارگى‏ ها، فقر و فاقه، خودفروشى و ديگر فروشى، جنگ، تغييرِ حكومت و… خيلى خوب موفق بوده است.
اين كتابى كه معرفى و بررسى شد ترجمه‏ ى زيبا گنجى – پريسا سليمان‏زاده بود كه انتشاراتِ مرواريد در ارديبهشت 1384 براى دومين بار به چاپ رسانده است.

با احترام: محمدرضا آل‌ابراهيم، استهبان، 24 فروردين 1387

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>