جمعه , سپتامبر 21 2018
خانه / نقد ها / سياهچاله‏ هاى زندگى

سياهچاله‏ هاى زندگى

نگاهي به كتاب «هزاران خورشيد درخشان»

نوشته‏ ى خالد حسينى

كتابِ «هزاران خورشيد درخشان» نوشته‏ ى خالد حسينى نويسنده‏ ى افغانى‏ تبارِ آمريكانشين در تابستانِ 86 با سر و صداى زيادى واردِ بازارِ كتاب شد. موجِ تبليغات آن‏چنان گسترده بود كه به‏ طورِ همزمان چندين مترجم نامدار و غيرِ نامور به‏ ترجمه‏ اش پرداختند و چندين ناشر هم به چاپِ آن اقدام نمودند.

كتاب، سرگذشتِ زنان افغان را در يك جامعه‏ ى مردسالار به‏ تصوير كشيده است. اين كتاب دو چهره‏ ى برجسته دارد: مريم و ليلا. مادرِ مريم توسطِ فردِ متمولِ خوش‏گذرانى به‏ نامِ جليل كه داراى چندين زن است و در كابل صاحبِ سينماست و درآمدى مُكفى دارد، اغفال مى‏ شود و صاحبِ فرزندى مى‏ گردد كه مريم نام دارد. اين مريم و مادرش با بدنامى از خانه‏ ى جليل به‏ اعماقِ اجتماع پرتاب مى‏ شوند. با اين تفاوت كه مادر مريم سالم و عفيف به‌خانه‏ ى جليل پا نهاده بود و هم اكنون با برچسبِ بدنامى و داشتنِ يك حرامى، موردِ سرزنش و عتابِ همگان قرار گرفته است. اين نكوهش تا بدانجا پيش مى‏ رود كه بارِ كمرشكنِ آن بر مادرِ مريم تحمل‏ ناپذير مى‏ گردد و در يك صبحِ زود، مردم و مريم، درختى را مى‏ بينند كه زنى خود را بدان آويخته و باد، دامنش را نوازش مى‏ دهد. پس از مرگِ مادر، مريم يك تنه بارِ حرامى بودن را بر دوش مى‏ كشد. شماتتِ همگان، او را وامى‏ دارد كه سر بر بالشِ شوهرى بگذارد كه هم‏سنِ پدربزرگش است. مردى رشيد نام با شكمى برآمده و دندان‏هايى بعضاً ريخته و همگى سياه و كِرمو.

ليلا دخترِ ديگرى كه گرچه خود حرامى نيست ولى حرمزاده‏ اى در شكم دارد. بچه‏ اى از طارق كه عاشقش بود و سرانجام تخمى در وى نهاد. طارق ناگزير شد كه با پاىِ از دست داده‏ اش در جنگ‏هاى افغانستان كشورش را به قصدِ پاكستان ترك كند. ليلاى زخمى و بيمار در خانه‏ ى رشيد جاى مى‏ گيرد. مريم تيمارداريش مى‏ كند. بهبودى كه حاصل شد، علائمِ آبستنى در ليلا بروز مى‏ كند. گريزى نيست. در برابرِ خواسته‏ ى رشيد، تَن در مى‏ دهد و به‏ همسرىِ او در مى‏ آيد. مريم آتشى است در زيرِ خاكستر. آن همه مداوا و مدارا كجا و اين همه عداوت و شقاوت پس از ازدواجِ شوهرش با ليلا كجا؟! اين دو هَوو به‏ ناچار در كِنارِ هم به‏ زندگىِ سگى خود ادامه مى‏ دهند. ليلا در خانه‏ ى رشيد، فرزندِ طارق را به‏ دنيا مى‏ آورد و عزيزه نام مى‏ گيرد. دومين فرزندِ ليلا، زلماى نام دارد كه از تخم و تَركه‏ ى رشيد است. چندين سال مى‏ گذرد و بچه‏ ها بزرگ مى‏ شوند و علاوه بر ليلا، مريم هم برايشان مادرى مى‏ كند. مريم و ليلا در خانه‏ ى رشيد به تنگ آمده‏ اند. هر دو سرنوشتى يكسان دارند. از رشيد شلاق مى‏ خورند و از زمانه تازيانه. فكرِ گريز لحظه‏ اى از سرشان بيرون نمى‏ رود. با اندك پس‏اندازى، قصدِ فرارِ به پاكستان را دارند. طالبان‏ ها بر سرِ كارند و زنان بدونِ داشتنِ مَحرمى از مردان حقِ رفت و آمد و مسافرت ندارند. ناچار از ميانِ مردانِ متاهل، گزينه‏ اى را انتخاب مى‏ كنند و به او توسل مى‏ جويند. او با اين كلمات آن‏ها را موردِ استقبال قرار مى‏ دهد:

«دستِ آخر، ليلا مردى را يافت كه بيرون، روىِ نيمكتِ پاركى نشسته بود. زنى روبنده‏ به‏ صورت كنارش داشت و پسركى با كلاه عرقچين به‏ سر كه حدوداً هم‏سن عزيزه بود و روىِ زانوهايش بالا و پايين مى‏ پريد. بلند و باريك بود و ريشو. پيراهن با يقه‏ ى باز پوشيده و دكمه‏ هاى ناهماهنگِ كتِ خاكسترى را انداخته بود.

ليلا به‏ مريم گفت: «همين جا منتظر باش.» به‏ راه افتاد و شنيد كه مريم زيرِ لب دعا مى‏ خواند.

وقتى‌كه ليلا به‏ مرد نزديك‌ شد، مرد بالا را نگريست و برابرِ آفتاب، يك‌دست‌را بالاىِ چشمانش‌ سايبان كرد.

«بخشيد برادر، ميرين پيشاور؟»

مردِ كور مكورى نگاه كرد و گفت: «بله».

«ممكنه كمكمون كنين؟ ميشه يه لطفى به‏ ما بكنين؟»

مرد پسر را به‏ همسرش داد و همراهِ ليلا چند قدمى دور شد.

«چى شده همشيره؟»

ليلا با ‏ديدنِ نگاهِ ملايم و صورتِ مهربانِ او دلگرم شد.

قصه‏ اى را برايش گفت كه با مريم توافق كرده بودند. گفت كه بيوه است، شوهرش مرده. او و مادر و دخترش در كابل كسى را ندارند. به‏ پيشاور مى‏ روند تا نزدِ عمويش بمانند.

مردِ جوان گفت: «مى‏ خواين با خانواده‏ ى من بياين؟»

«مى‏ دونم براتون زحمت ميشه. اما به‏ نظر برادرِ محترمى هستين و من»…

«نگران نباشين همشيره. مى‏ فهمم. مشكلى نيست. بذارين برم براتون بليط بگيرم».

«ممنون برادر. صواب كردين. كارِ نيك. خدا فراموش نمى‏ كنه».

از جيبِ زيرِ بُرقعه‏ اش، پاكت را بيرون كشيد و به‏ او داد. هزار و صد افغانى بود. تقريباً نيمى از پولى كه طىِ سالِ گذشته پنهان كرده و انگشتر را فروخته بود. مرد پاكت را در جيبِ شلوارش سر داد.

«اين‏جا منتظر باشين.

او را تماشا كرد كه واردِ ايستگاه شد. نيم ساعت بعد برگشت.

«گفت: بليط‌هاتون رو نگه مى‏ دارم. اتوبوس يك ساعتِ ديگه، ساعت يازده راه ميفته. همگى سوار مى‏ شيم. اسمِ من وكيله. اگر پرسيدن… كه البته نمى‏ پرسن… بهشون ميگم شما عموزاده‏ هاى من هستيد.» (صص 283 و 284)

ليلا و مريم با چه اميد و آروزيى در اين يك ساعتِ باقى‏ مانده در آسمانِ آرزوها پرواز مى‏ كردند. شايد شادترين صحنه‏ ى كتاب، دلخوشى همين دو نفر در اين مدتِ بسيار كوتاه زندگى بود كه آن هم بى‏ درنگ خنده‏ ها بر لب‏ها آماسيد و اميدها به‏ يأس تبديل شد. زيرا آن‏ها را به‏ اتوبوس راه ندادند و به‏ جاى رهايى، به‏ چنگالِ طالبان‏ها گرفتار شدند.

چه كسى باور مى‏ كند كه آن همه صداقتِ در گفتار به‏ خيانت مبدل شود؟!

در واقع خيانت اين مرد كورمكورى، موجبِ بازگشتِ مجددِ مريم و ليلا به‏ همان گورستانى شد كه رشيد به عنوانِ سرپناه برايشان درست كرده بود. رشيد به جايى رسيده بود كه ديگر مريم و ليلا برايش سوگلى نبودند. براى او اين دو زن مثالِ دو كالا و يا دو ماشين بود. بِنز و ولگا. كه البته ليلاى جوان و موبور و زيبا بنز بود و مريم وامانده و پير شده، ولگا. «شماها ماشين‏هاى منين. تنها مى‏ خوام منظورم رو بهتر بگم.» (ص 239)

رشيد پى برده بود كه بچه‏ ى اولِ ليلا از آنِ خودش نيست و يك حرامى است. علاوه بر اين‏ها فشارهاى زندگى و اُفت و خيزهايش باعث شد كه تصميم گرفت ليلا را خفه كند. دستانِ رشيد هنوز آن قدر قدرت داشت كه بتواند راهِ تنفسِ ليلا را ببندد. بر سينه‏ اش نشسته بود و نفس‏ه اى آخرِ ليلا را شماره مى‏ كرد كه لبه‏ ى تيزِ بيلى فرقِ رشيد را به دو نيمه كرد. اين مريم نبود كه بيل را فرود آورده بود؛ اين عصيان و برافروختگىِ زنانِ تاريخ بود بر فرقِ مردان. و مريم به جرمِ قتلِ عمد از صفحه‏ ى زندگى محو شد. هم‏چنان كه آمدنش با شادى نبود، رفتنش هم شيونى در پى نداشت.

كتاب با پايانى خوش به انتها مى‏ رسد. ليلا و طارق به هم مى‏ رسند و عزيزه پدرِ واقعىِ خويش را مى‏ بيند.

به‏ نظر مى‏ رسد كه كتاب، بيشتر از يك فيلمِ هندى كپى‌بردارى شده است. چون به جز اسامى اشخاص و مكان‏ها همگى دال بر اين مُدعاست كه گويى به تماشاى يك فيلمِ هندى نشسته‏ اى. زيرا گرچه از سوزِ درونِ زنان لب به سخن مى‏ گشايد ولى همه چيز روبنايى و ساختگى است.

كتاب‌ با اين‌ حجمِ تقريباً زياد، با كمبودِ شخصيت روبه‌روست. خواننده با پدر و مادر و خواهر و برادرِ بسيارى از شخصيت‏ها حتى براى يك‌بار هم كه شده است رو به رو نمى‏ شود. حوادث در سطح جارى‌ است و تلاشِ نويسنده براين بوده است كه حالتِ تعليق نوشته‏ اش را قوى و پُربار سازد تا خواننده را به‏ دنبالِ خويش بكشاند.

نكته‏ ى ديگرى كه حائزِ اهميت است آن كه خواننده احساس مى‏ كند كتاب، با آن همه سر و صدايى كه كرده است و برايش تبليغ نموده‏ اند، شايستگى‏ اش را ندارد. آدم بر اين شك استوار مى‏ گردد كه نكند نَفَسِ گرمِ تبليغاتِ غرب و رسانه‏ هاى فراگيرشان در پسِ اين نوشته‏ ها خوابيده باشد. و اين شك زمانى به‏ يقين نزديك مى‏ شود كه خالد حسينى گر چه افغانى است ولى فعلاً دارد نان و نمك آمريكاييان را مى‏ خورد.

نويسنده‏ ى كتاب خواسته است كه تاريخِ معاصرِ افغانستان را در خلالِ مباحثِ داستانىِ كتابش را به معرضِ ديد خوانندگان بگذارد. اما از آن‏جايى كه اين كتاب يك رمانِ چند منظوره بوده است، نويسنده نتوانسته است از پىِ اين مهم برآيد. علاوه بر اين، يك محقق و پژوهشگر، به‏ ويژه يك مورخ مى‏ بايست بى‏ طرف باشد و تاريخ را آن گونه كه اتفاق افتاده است بيان كند. ولى به‏ راحتى مى‏ توان تشخيص داد كه خالد حسينى مدافع غرب و مروجِ افكارِ غربيان است. هر چند تلاشِ وافرى نموده تا اين وجهه از شخصيتش را در لفافه‏ اى از انسان دوستى بپيچاند.

مشكلِ ديگرِ كتاب اين كه تقريباً همه‏ ى شخصيت‏هاى رمان به يكسان لب به‏ سخن مى‏ گشايند. از افرادِ عادى و عامى تا مسئولين ادارات و رانندگان و كسبه و هر چه كه هست سخنانى همگون بيان مى‏ كنند.

از محاسنِ كتاب، تصويرِ زندگى زنان است كه با چه جان سختى شب را به روز و روز را به‏ شب مى‏ آورند و دايم توهين و تحقير مى‏ شوند و گويى خفت و خوارى، همزادِ آنان است و تمامى درها به‏ روى‏ شان بسته است. به‏ اين گفته‏ ى باريك‏تر از موىِ مادرِ مريم به دخترش توجه كنيد:

«من رو نگاه كن مريم!»

مريم با اكراه چنين كرد.

نانا گفت: «همين حالا و خوب اين را ياد بگير دخترم. انگشتِ ملامتِ يه مرد هميشه مثلِ عقربه‏ ى قطب‏ نما كه شمال رو نشون ميده يه زن‏ رو پيدا مى‏ كنه. هميشه. اين به‏ يادت باشه مريم.» (ص 9)

اين جمله هميشه با مريم همراه بود و براى بارِ دوم در صفحه‏ ى 395 كتاب تكرار شده است.

در جايى ديگر رشيد غذايى را كه مى‏ خورد بهانه مى‏ آورد كه برنج را درست پاك نكرده‏ اى و در آن پُر از ريگ است. رشيد با زنش چنين برخوردى دارد:

«بلند شو. بيا اين‏جا. بلند شو».

دستش را قاپيد و گشود و مشتى سنگ‏ريزه درونش ريخت.

«بذار تو دهنت».

«چى؟»

«بذار. اينارو. تو دهنت».

دست بردار رشيد. من»…

دستانِ قدرتمندش آرواره‏ ى مريم را گرفت. دو انگشت را درونِ دهانش فرو برد و به‏ زور بازش كرد و سپس سنگ‏ريزه‏ هاى سرد و سخت را درونِ دهانش فرو كرد. مريم تقلا كرد. مِن مِن كرد، اما رشيد سنگ‏ها را داخل هُل داد، لبِ بالاييش پيچيد و به‏ نيشخندى گشوده شد.

گفت: «حالا بجو».

مريم با دهانى پُر از شن و سنگ‏ريزه التماس مى‏ كرد. اشك‏هايش از گوشه‏ ى چشم‏ها مى‏ جوشيد.

رشيد عربده كشيد: «بُجو»!

غليانى از نفسِ پُر دودش به‏ صورتِ مريم كوبيد. مريم جويد. چيزى ته دهانش شكست.

رشيد گفت: «خوبه».

گونه‏ هايش مى‏ لرزيد.

«حالا مى‏ دونى برنجت چه مزه‏اى ميده. حالا مى‏ دونى تو اين‌ازدواج چه بهم دادى. غذاى بد. همين و بس».

بعد رفت و مريم‌ را تنها گذاشت‌تا خون و سنگريزه و تكه‏ هاى دو دندانِ كرسىِ شكسته‌را تف‌كند. (ص 116)

ترجمه‏ ى كتاب خالى از نقص نبود و شتابزدگى و ناپختگىِ مترجم از جاى جاىِ آن هويدا بود. جمله‏ هاى غيرِ سليس و اغلاطِ چاپى فراوان به‏ چشم مى‏ خورد. فرضاً در همه جا افعالى كه ريشه در مصدرِ برخاستن به معناى بلند شدن و بر پا ايستادن دارد همراه با «و» آمده. برخواستم. برخواستى. برخواست… و يا «خُرده» به‏ معناى ريزريز شده به‏ صورتِ «خورده» كه از مصدرِ خوردن مى‏ آيد آورده شده بود و…

از تصوير سازى‏ هاى زيبا و جمله‏ هاى منسجمِ كتاب هم نبايد غافل بود. فرضاً:

«ليلا عزيزه را در آغوش گرفت. مثانه‏ ى عزيزه خود را آسوده كرد و گرما جلوى لباس ليلا پخش شد.» (ص 293)

اين كتابِ موردِ بحث توسطِ سميه گنجى به‏ فارسى برگردانده شده و نشرِ زهره آن را در 448 صفحه در سال 1386 براى نخستين بار با قيمت 6000 تومان كه نسبت به‏ قيمت كتاب‏هاى ديگر، اندكى گران به‏ نظر مى‏ رسد به‏ چاپ رسانده است.

با احترام: محمدرضا آل‌ابراهيم، استهبان، 13 فروردين 1387

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>