یکشنبه , آگوست 19 2018
خانه / نوشته ها پیرامون محمدرضا آل ابراهیم / نيم نگاهي به كتاب «ارتباط مبهم» نوشته فروغ اصطهباناتي

نيم نگاهي به كتاب «ارتباط مبهم» نوشته فروغ اصطهباناتي

نيم نگاهي به كتاب  ارتباط مبهم

نوشته: فروغ اصطهباناتي

گردآورنده: محمدرضا آل ابراهيم

فروغ اصطهباناتي دومين بانويي از ديار استهبان است كه رُماني را با اين حجم و كيفيت به رشته نگارش درآورده است. نخستين آن عصمت مقتدري است با كتاب «شبي كه سحر نداشت» و اينك افتخاري ديگر و كتابي ديگر. فروغ اصطهباناتي دكتراي دارو سازي دارد و خود را هفتمين فرزند خانواده مي داند. جاي بسي خوشوقتي است كه نام خانوادگي اش را از اصطهباناتي به چيز ديگري مُسمي نكرده است. زيرا همين واژه اصطهباناتي علاوه بر پايبندي به اصالت خانوادگي نويسنده، انگيزه و علاقه اي وافر در ميان همشهريانش ايجاد كرده است تا به هر طريق ممكن كتاب را به دست آورند و به مطالعه اش بنشينند.
كتاب را دوستی به نام جليل صبوري به بنده هديه داد و با شوق فراوان خواندنش را آغاز كردم و پس از 11 ساعت در آخرين روز از سال 1387 آن را بر زمين گذاشتم.
كتاب، در سال (1387) توسط انتشارات منوچهري در تهران با 388 صفحه و به قيمت 8000 تومان به چاپ رسيده است.
نثر شيوا و عاري از تكلف و پيچيدگي هاي مرسوم، از ويژه گي هاي بارز اين رُمان است. رمان در يك فضاي رئاليستي با رگه هايي از رمانتيك شكل مي گيرد. شخصيت محوري رمان يك زن است به نام  «پري» از اهالي رامسر كه شوهري دارد آباداني به نام محمودكه در آمريكا زندگي مي كنند. پري براي ديدن پدر و مادرش به ايران مي آيد تا علاوه بر تجديد ديدار، بچه اي را هم كه در شكم دارد در ايران به دنيا بياورد.
بچه به دنيا مي آيد و چون پسر است در ايران ختنه مي شود و چند ماهي سپري مي شود تا دوباره پري عازم آمريكا گردد. از رامسر تا تهران با هواپيما خود را به فرودگاه مهرآباد مي رساند تا به هواپيمايي برسد كه قصد خروج از ايران را دارد. همه كارها به سرعت و سهولت انجام مي پذيرد ولي آن كاري كه نبايد بشود مي شود و آن تعويض بچه خودش با فرزند ديگري است كه هر دو در يك كالسكه هم شكل و همرنگ و هم اندازه با پتويي يكسان و يكرنگ كه بر روي آن ها كشيده شده است، صورت مي گيرد.
اين جابه جايي زماني آشكار مي گردد كه بر فراز آسمان اند و بچه گريه مي كند و شير مي خواهد. پري ناگهان جيغ مي كشد و بچه را رها مي كند. در پي پرسش از پري او مي گويد: بچه من شكل پدرش بود با موهاي وزوزي سياه و رنگ صورت سبزه و چشمان مشكي. نه اين بچه اي كه موهايي بور دارد و چشماني زاغ.
كسي حرف پري را باور نمي كند. حتي مي گويد: من بچه ام را ختنه كرده ام و از او عكس گرفته ام.
باز گوش شنوايي نيست. تنها مهماندار هواپيماست كه او هم، پري را ماليخوليايي مي پندارد. در اين جاست كه به توصيه دكتر يك آمپول خواب آور به او تزريق مي كنند. شدت خواب آلودگي اين آمپول تا بدان حد است كه حتي به هواپياي بعدي هم كه منتقلش مي كنند بيدار نمي شود. هنگامي خود را درمي يابد كه در فرودگاه لُس آنجلس آمريكا بر زمين نشسته است….
رمان از اين جا آغاز مي شود. از اين توصيف تصنعي كه بگذريم مابقي رمان در يك روال منطقي پيش مي رود. همه چيز طبيعي است و خواننده پيگير ماجراهاست. حالت تعليقي كه نويسنده موفق به خَلق آن شده است خواننده را با علاقه مندي به دنبال خود مي كشد.
شخصيت ها به خوبي توصيف شده اند و نويسنده به درستي از زمان و مكان بهره گرفته و فضايي ملموس آفريده است. علاوه بر اين ويژگي ها، از توصيف صحنه زيبايي برخوردار است.
آن چه كه قابل نقد است اين كه اگر چه شخصيت اصلي رمان در آمريكا زندگي مي كند ولي خواننده با فضاي ايجاد شده در رمان چندان توفيقي در شناخت از آمريكا پيدا نمي كند و نويسنده تقريباً با دادن چند شعار ضد آمريكايي از قيبل گراني، بيكاري، تبعيض نژادي، خشك بودن روابط انساني و عاري بودن از عواطف انساني، اكتفا كرده و مي گذرد. از اين موارد كه بگذريم وقايع اين رمان مي تواند در هر كجاي جهان واقع شود. مي توان گفت كه اسم شهرها و مكان ها قراردادي است. حتي مي توان نام آن ها را از صفحات كتاب پاك كرد و شهرها و كشورهاي ديگري را قرار داد. زيرا به غير از نوع غذا، خواننده را با محيطي كه شخيصت ها در آن نَفَس مي كشند و زندگي مي كنند آشنا نمي كند. البته شايد اين موضوع وظيفه اين رُمان نباشد.
و اما با همه حُسني كه اين كتاب دارد متأسفانه مبرا از غلطهاي چاپي و پاراگراف بندي نيست. زيرا در پايان بيان گفتار يك شخصيت، بدون اين كه فاصله گذاري رعايت شود، گفتمان شخصيت ديگري  پشت گفتار شخصيت قبلي، آمده است و همين اَمر باعث سردرگمي خواننده مي شود.
نكته ديگر اين كه در پاره اي وقت ها، بين راوي و شخصيت اصلي، پري تفاوتى قائل نيست و اين يگانگي دو شخصيت (نويسنده و شخصيت محوري رمان) موجب تنزل اثر و سر درگمي خواننده مي گردد. اى كاش در چاپ بعدي اصلاح اين نكته ها رعايت شود اگر چه بر حجم كتاب هم افزوده گردد ولي ارزش اين كار را دارد.
يكي ديگر از ضعف هاي داستان، لغات و اصطلاحاتي است كه از زبان كودك رُمان جاري است. در واقع اين گفته هاي نويسنده است كه از زبان يك كودك هشت ساله جاري مي شود و هيچ كودكي توان گفتن چنين مطالبي را ندارد. به اين جملات كه در پي پرسش از يك كودك هشت ساله در ارتباط با شكستگي و كوتاه و بلند بودن پاهايش كه در اثر تصادف حادث شده است دقت كنيد:
- بله ولي مي خواستي فكر مرا بپيچاني كه به پايم فكر نكنم. خاله پري! پاي من يك حقيقت است كه من خودم آن را باور كرده ام! درست است كه آرزو دارم سالم شود و درست راه بروم ولي اگر خداي نكرده، خداي نكرده بعد از اين عمل باز هم درست نشود، من زندگيم را پذيرفته ام. (صفحه 209)
و اما جمله هايي نارسا و معيوب كه از زير نظر ويراستار محترم خانم ليلا خجسته راد گريخته است: نه مامانم مدير مدرسه است. بايد چادر سرش كند. تازه هميشه هم نماز نمي خواند، گاهي يادش ميرود. ولي وقتي من نمازخواندن را ياد گرفتم. بلدي؟
(صفحه 208)
- وقتي من ياد گرفتم براي گيم خريد. خيلي بازي كردم كيف دارد نه؟(صفحه 208)
با آرزوي توفيق براي نويسنده محترم و با بيان يك جمله زيبا از كتاب، سخن را به پايان مي بريم: وقتي از تلفن خانه برمي گشت باران مي آمد، هم از آسمان و هم از چشمان او. (صفحه 91)گردآورنده: محمدرضا آل ابراهيم

فروغ اصطهباناتي دومين بانويي از ديار استهبان است كه رُماني را با اين حجم و كيفيت به رشته نگارش درآورده است. نخستين آن عصمت مقتدري است با كتاب «شبي كه سحر نداشت» و اينك افتخاري ديگر و كتابي ديگر. فروغ اصطهباناتي دكتراي دارو سازي دارد و خود را هفتمين فرزند خانواده مي داند. جاي بسي خوشوقتي است كه نام خانوادگي اش را از اصطهباناتي به چيز ديگري مُسمي نكرده است. زيرا همين واژه اصطهباناتي علاوه بر پايبندي به اصالت خانوادگي نويسنده، انگيزه و علاقه اي وافر در ميان همشهريانش ايجاد كرده است تا به هر طريق ممكن كتاب را به دست آورند و به مطالعه اش بنشينند.
كتاب را دوستی به نام جليل صبوري به بنده هديه داد و با شوق فراوان خواندنش را آغاز كردم و پس از 11 ساعت در آخرين روز از سال 1387 آن را بر زمين گذاشتم.
كتاب، در سال (1387) توسط انتشارات منوچهري در تهران با 388 صفحه و به قيمت 8000 تومان به چاپ رسيده است.
نثر شيوا و عاري از تكلف و پيچيدگي هاي مرسوم، از ويژه گي هاي بارز اين رُمان است. رمان در يك فضاي رئاليستي با رگه هايي از رمانتيك شكل مي گيرد. شخصيت محوري رمان يك زن است به نام  «پري» از اهالي رامسر كه شوهري دارد آباداني به نام محمودكه در آمريكا زندگي مي كنند. پري براي ديدن پدر و مادرش به ايران مي آيد تا علاوه بر تجديد ديدار، بچه اي را هم كه در شكم دارد در ايران به دنيا بياورد.
بچه به دنيا مي آيد و چون پسر است در ايران ختنه مي شود و چند ماهي سپري مي شود تا دوباره پري عازم آمريكا گردد. از رامسر تا تهران با هواپيما خود را به فرودگاه مهرآباد مي رساند تا به هواپيمايي برسد كه قصد خروج از ايران را دارد. همه كارها به سرعت و سهولت انجام مي پذيرد ولي آن كاري كه نبايد بشود مي شود و آن تعويض بچه خودش با فرزند ديگري است كه هر دو در يك كالسكه هم شكل و همرنگ و هم اندازه با پتويي يكسان و يكرنگ كه بر روي آن ها كشيده شده است، صورت مي گيرد.
اين جابه جايي زماني آشكار مي گردد كه بر فراز آسمان اند و بچه گريه مي كند و شير مي خواهد. پري ناگهان جيغ مي كشد و بچه را رها مي كند. در پي پرسش از پري او مي گويد: بچه من شكل پدرش بود با موهاي وزوزي سياه و رنگ صورت سبزه و چشمان مشكي. نه اين بچه اي كه موهايي بور دارد و چشماني زاغ.
كسي حرف پري را باور نمي كند. حتي مي گويد: من بچه ام را ختنه كرده ام و از او عكس گرفته ام.
باز گوش شنوايي نيست. تنها مهماندار هواپيماست كه او هم، پري را ماليخوليايي مي پندارد. در اين جاست كه به توصيه دكتر يك آمپول خواب آور به او تزريق مي كنند. شدت خواب آلودگي اين آمپول تا بدان حد است كه حتي به هواپياي بعدي هم كه منتقلش مي كنند بيدار نمي شود. هنگامي خود را درمي يابد كه در فرودگاه لُس آنجلس آمريكا بر زمين نشسته است….
رمان از اين جا آغاز مي شود. از اين توصيف تصنعي كه بگذريم مابقي رمان در يك روال منطقي پيش مي رود. همه چيز طبيعي است و خواننده پيگير ماجراهاست. حالت تعليقي كه نويسنده موفق به خَلق آن شده است خواننده را با علاقه مندي به دنبال خود مي كشد.
شخصيت ها به خوبي توصيف شده اند و نويسنده به درستي از زمان و مكان بهره گرفته و فضايي ملموس آفريده است. علاوه بر اين ويژگي ها، از توصيف صحنه زيبايي برخوردار است.
آن چه كه قابل نقد است اين كه اگر چه شخصيت اصلي رمان در آمريكا زندگي مي كند ولي خواننده با فضاي ايجاد شده در رمان چندان توفيقي در شناخت از آمريكا پيدا نمي كند و نويسنده تقريباً با دادن چند شعار ضد آمريكايي از قيبل گراني، بيكاري، تبعيض نژادي، خشك بودن روابط انساني و عاري بودن از عواطف انساني، اكتفا كرده و مي گذرد. از اين موارد كه بگذريم وقايع اين رمان مي تواند در هر كجاي جهان واقع شود. مي توان گفت كه اسم شهرها و مكان ها قراردادي است. حتي مي توان نام آن ها را از صفحات كتاب پاك كرد و شهرها و كشورهاي ديگري را قرار داد. زيرا به غير از نوع غذا، خواننده را با محيطي كه شخيصت ها در آن نَفَس مي كشند و زندگي مي كنند آشنا نمي كند. البته شايد اين موضوع وظيفه اين رُمان نباشد.
و اما با همه حُسني كه اين كتاب دارد متأسفانه مبرا از غلطهاي چاپي و پاراگراف بندي نيست. زيرا در پايان بيان گفتار يك شخصيت، بدون اين كه فاصله گذاري رعايت شود، گفتمان شخصيت ديگري  پشت گفتار شخصيت قبلي، آمده است و همين اَمر باعث سردرگمي خواننده مي شود.
نكته ديگر اين كه در پاره اي وقت ها، بين راوي و شخصيت اصلي، پري تفاوتى قائل نيست و اين يگانگي دو شخصيت (نويسنده و شخصيت محوري رمان) موجب تنزل اثر و سر درگمي خواننده مي گردد. اى كاش در چاپ بعدي اصلاح اين نكته ها رعايت شود اگر چه بر حجم كتاب هم افزوده گردد ولي ارزش اين كار را دارد.
يكي ديگر از ضعف هاي داستان، لغات و اصطلاحاتي است كه از زبان كودك رُمان جاري است. در واقع اين گفته هاي نويسنده است كه از زبان يك كودك هشت ساله جاري مي شود و هيچ كودكي توان گفتن چنين مطالبي را ندارد. به اين جملات كه در پي پرسش از يك كودك هشت ساله در ارتباط با شكستگي و كوتاه و بلند بودن پاهايش كه در اثر تصادف حادث شده است دقت كنيد:
- بله ولي مي خواستي فكر مرا بپيچاني كه به پايم فكر نكنم. خاله پري! پاي من يك حقيقت است كه من خودم آن را باور كرده ام! درست است كه آرزو دارم سالم شود و درست راه بروم ولي اگر خداي نكرده، خداي نكرده بعد از اين عمل باز هم درست نشود، من زندگيم را پذيرفته ام. (صفحه 209)
و اما جمله هايي نارسا و معيوب كه از زير نظر ويراستار محترم خانم ليلا خجسته راد گريخته است: نه مامانم مدير مدرسه است. بايد چادر سرش كند. تازه هميشه هم نماز نمي خواند، گاهي يادش ميرود. ولي وقتي من نمازخواندن را ياد گرفتم. بلدي؟
(صفحه 208)
- وقتي من ياد گرفتم براي گيم خريد. خيلي بازي كردم كيف دارد نه؟(صفحه 208)
با آرزوي توفيق براي نويسنده محترم و با بيان يك جمله زيبا از كتاب، سخن را به پايان مي بريم: وقتي از تلفن خانه برمي گشت باران مي آمد، هم از آسمان و هم از چشمان او. (صفحه 91)

نقد از روزنامه عصر مردم (استهبان)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>