چهار شنبه , نوامبر 21 2018
خانه / نقد ها / نگاهی انتقادی به كتاب فراز و فرود فریدون توللی

نگاهی انتقادی به كتاب فراز و فرود فریدون توللی

نگاهي انتقادي  به كتاب

معاصران فريدون توللی فراز و فرود

نويسنده: صدرا ذوالرياستين شيرازی

انتشارات: نويد، شيراز

چاپ: يكم، 1386

تعداد صفحه: 206

قيمت: 2250 تومان

اين كتاب به‏كوششِ آقای صدرا ذوالرياستين گردآوری شده و توسطِ انتشارات نُويدِ شيراز در سالِ 1386 و با شماره‏گانِ 2000 جلد و 206 صفحه و قيمتِ پشتِ جلدِ آن مثلِ بيش‏تر آثارِ چاپ شده در انتشاراتِ نويد با يدك كشيدنِ يك 50 تومانی، 2250 تومان به‏چاپ رسيده است.

عناوينِ كتاب شاملِ اين موارد است: 1- گپ (2 صفحه). 2- فريدون توللی فراز و فرود (185 صفحه) اگر چه شماره صفحه در عنوان با شماره صفحه در متن متفاوت است 3- مهر دوست (10 صفحه) 4- فهرست منابع و مآخذ (2 صفحه)

كتاب به‏همتِ سركار خانم مهندس مهدختِ عمادی شيبانی ويراستاری گرديده و آقای محسنِ رياستی طرح جلدِ آن‏را ترسيم نموده‏اند.

پيش از پرداختن به كتاب، ذكرِ اين نكته لازم است كه منِ كم‏ترين نه در پیِ انتقادم و نه نقد و بررسی و تجزيه و تحليل. كه از منِ خُردی كِهتر چنين كاری مِهتر برنمی‏آيد.

در آغاز، از مقامِ حضرتِ صدرا ذوالرياستين چندين پرسش است:

نامِ كتابِ شما چيست؟ در صفحه 2 كه حاوی شناسنامه‏ی كتاب‏است و ملاكِ كار همان است كه در اين صفحه ثبت است، اين‏طور آمده: «معاصران فريدون توللی فراز و فرود». آيا معاصران جرءِ عنوانِ كتاب است يا يك سری كتاب می‏خواهيد چاپ كنيد زيرِ لوایِ «معاصران»؟ و آيا نخواسته‏ايد همآوايی كنيد و سه تا «فر» از: «فريدون» و «فراز» و «فرود» در پشتِ‏جلد به‏نمايش بگذاريد؟

چرا آقای صدرا ذوالرياستين به‏جای «روزنامه» می‏فرمايند: «نامه»؟ (نگاه كنيد به: ص 5)

چرا يك حجمِ عظيمِ 185 صفحه‏ای را بدونِ عنوان و پاورقی و زيرنويس و فصل‏بندی و رعايتِ خطوطِ ريز و درشت برای كاربردهای متفاوت و نكاتِ پژوهشی رها می‏كنيد؟

چرا از زيرنويس‏ها به‏جایِ عنوان استفاده كرده‏ايد و حتی شماره‏ی صفحاتِ اخذ شده از يك منبعِ ديگر در صدرِ عنوان جاخوش كرده است؟

چرا به‏هنگامِ بهره‏گيری از متنِ ديگری، جملاتی كه از خودتان است و به‏آن اضافه كرده‏ايد در ( ) گذاشته‏ايد؟ حتماً می‏دانيد كه بايد از [ ] استفاده كرد نه پرانتز.

در بيش‏تر مواقع با گرفتنِ متنی از ديگران، با علامتِ گيومه « شروع شده است ولی پايانی برای آن نيست؟

آيا اين كتاب نبايد از يك فصل‏بندی درست و حسابی برخوردار باشد؟

چرا خودتان را «صاحبِ اين قلم» می‏ناميد؟ اين هم نه يك بار و دو بار و ده بار و بيست بار، كه پنجاه بار. يعنی در هر چهار صفحه از كتاب، به‏خواننده تلقين كرده‏ايد و گوشزد فرموده‏ايد كه: منم من، صاحبِ اين قلم! نگاه كنيد به صفحات و خط‌های: (ص13، خ4) / (ص14، خ4 و خ27) / (ص31، خ27) / (ص43، خ8) / (ص45، خ4 و خ8) / (ص47، خ9) / (ص53، خ11 و خ20) / (ص61، خ13) / (ص65، خ3 و خ21) / (ص67، خ4) / (ص71، خ19) / (ص74، خ3) / (ص76، خ13) / (ص84، خ24) / (ص86، خ21) / (ص90، خ20) / (ص96، خ5 و 15) / (ص98، خ18) / (ص103، خ13) / (ص104، خ17) / (ص105، خ5) / (ص107، خ15) / (ص110، خ8) / (ص116، خ6 و 12 و 14) / (ص121، خ5) / (ص122، خ5) / (ص125، خ8 و 26) / (ص127، خ23) /  (ص136، خ7) / (ص139، خ14) / (ص143، خ8) / (ص144، خ23) / (ص145، خ2 و 5) / (ص150، خ20) / (ص154، خ6) / (ص161، خ28) / (ص172، خ26) / (ص178، خ19) / (ص188، خ15) / (ص192، خ2)

برای نمونه: «خوب است صاحب اين قلم بحث زنده‏ياد رعنا حسينی را بازتر كنم.» (ص53، خ20)

چرا از منيّتِ خود سخن می‏گوييد؟ آيا بهتر نيست جمله را اين گونه نوشت: «بهتر است بحث زنده‏ياد رعنا حسينی بازتر شود.»

آيا «صاحب اين قلم» تداعی‏گر صاحبِ اين كالا و ملك و آپارتمان نيست؟ آيا هنر و ادب مِلك شخصی است كه صاحبِ آن باشيم؟ آيا در تمام گلستان و تذكرةالاوليا و مناجات‏نامه‏ی خواجه عبداللَّه انصاری با چنين تركيبی روبه‏رو می‏شويم؟ حتی فردوسی بزرگ، جايی كه از خَلقِ شاهكارِ خود سخن می‏گويد، آن را متعلقِ به‏خود نمی‏داند:

بنا كردم از نظم كاخی بلند

كه از باد و باران نيابد گزند

مگر نوشتنِ واژه‏هايی چون: نگارنده، نويسنده، كاتب، راوی و… چه ايرادی دارد كه اين بارِ «مَنيّت» را به‏خوانندگان القاء می‏كنيد؟

اگر ابوالفضل بيهقی – آن افتخار همه‏ی ما ايرانيان – در مورد حسنكِ وزير – گويی كه با خونِ حسنك – بر صفحه‏ی تاريخ نوشت: «و قلم را لَختی بگريانم» پيش از آن بزرگ‏مرد، كسی چنين جمله‏ای را نياورده بود و به قولِ شما «مُبْدِع» – واژه‏ای كه خيلی به‏آن علاقه داريد – بود. ولی شما پس از هزار سال دايم صحبت از «اين قلم» و «صاحبِ اين قلم» می‏كنيد. نه شما ابوالفضل بيهقی می‏شويد و نه فريدون خان توللی حسنكِ وزير.

«اميد كه در اين هدف، اصلِ بی‏طرفی فراراه قلمم باشد.» (ص61، خ13) / كه متأسفانه نيست و همه جا از فرازِ فريدون خان توللی گفته‏ايد تا از فرودش.

شاعری و اهلِ قلم بودنِ آقای صدرا ذوالرياستين مادرزادی است نه اكتسابی.

«بچه‏های حول و حوشِ هفتاد سالگی كه در محلاتِ باربند مشير، بازارچه ارمنی‏ها، سنگ سياه، بازارچه تكيه و سر دزك و كوچه باريك پشت مسجد اتابك (نو و شهدای امروز) و ميدان‏شاه و خيابان نوپای احمدی، چشم‏شان با بچه‏ی «تخس» و سياسی آن روز تلاقی می‏كرد بی‏ترديد با خودم همداستانند كه «صدرا»ی امروز و سروش و سيروس ديروز، مادرزاد، شاعر بود و اهل قلم.» (1)

بحث يا بند؟

آقای صدرا ذوالرياستين می‏فرمايند: «در اين جا بحثی را پيش می‏كشيم با عنوان «توللی و ناخنك منتقدانه به هر كس و هر چيز كه طبع شوخ و شاعرانه او را برانگيخته است. با شعر گزنده او از رواج «صوفيگری» حرف‏هايمان را ادامه می‏دهيم.» (ص59، خ3). / خواننده انتظار دارد كه اين بحث لااقل فصلی را به خود اختصاص دهد؛ اما با كمال ناباوری هنوز به‏صفحه‏ی دوم نرسيده‏است كه آقای صدرا ذوالرياستين می‏فرمايند: «بحث توللی و مخالفت او با اشاعه صوفيگری و لاقيدی را نقطه پايان می‏گذاريم و به باريك‏بينی‏های او از جمله سرازير شدن داروهای شناخته نشده به ايران می‏پردازيم:» (ص 60، خ 14). / از آغاز تا پايانِ بحثی كه آقای صدرا ذوالرياستين وعده‏ی مطرح كردنِ آن را می‏دهند، كلاً 37 خط است كه 23 خط آن، از آنِ خودِ فريدون خان توللی است و 13 خط از آقای صدرا ذوالرياستين. آيا همين دو نيمه صفحه (13 خط) شاملِ يك بحث می‏شود؟ يا آقای صدرا ذوالرياستين از بحث و مبحث و حديث خبر ندارند – كه به‏خوبی آشكار است كه دارند – يا خواننده را دست كم گرفته‏اند. گرچه در صفحه‏ی 65 خط 23 با چنين جمله‏ای از آقای صدرا ذوالرياستين روبه‏رو می‏شويم: «به بحث خود، پيرامون توللی و ناخنك منتقدانه به هر كس و هر چيز نقطه پايان می‏گذارم.»

فريدونِ توللی يكه‏تازِ ميدانِ مبارزه با اهريمن

آقای صدرا ذوالرياستين آن قدر شيفته‏ی فريدون خان توللی است كه ايشان را تنها مبارزی می‏داند كه در ميدانِ نبرد با رژيم پهلوی يكه‏تاز است و كسی ديگر جز او در عرصه پيكار با آن اهريمن نبوده است. و اگر به ذهنِ آقای صدرا ذوالرياستين خطور می‏كند كه نامی از ميرزاده‏ی عشقی به ميان آورد، متأسفانه همراه با بارِ منفی و نوعی تحقير انگاشتنِ خونِ مبارزی چون اوست. به‏جمله‏های آقای صدرا ذوالرياستين توجه فرماييد: «با چند بيت از شعر پايان دهنده‏ی قطعه «خلع» لازم به‏ذكر است كه تا به‏اين حد پرخاشگرانه كسی پهلوی اول را به‏گاه [به‏هنگامِ] سلطنت جانشينش، مورد انتقاد قرار نداده، انتقادی كه اوج «هو كردن» است. البته اين قلم آن بيت معروف زنده ياد جان بر سر مبارزه از كف داده، يعنی ميرزاده عشقی را در ياد دارد كه: «پدر ملت ايران اگر اين بی‏پدر است…» و حق عشقی در اين رابطه محفوظ است، چرا كه شعر را در زمان خود پهلوی اول گفته شده است.»(2)

آقای صدرا ذوالرياستين، بهتر نبود می‏نوشتيد: «زنده‏يادِ جان بر كف نهاده، يعنی ميرزاده عشقی.» تفاوت است بينِ: «جان بر سر مبارزه از كف داده» و «جان بر كف نهاده». جمله‏ی شما بوی بيهودگی می‏دهد و مُفت‏بازی. يعنی هيچ در هيچ.

آقای صدرا ذوالرياستين، يا از مبارزينِ راستينِ زمانِ پهلوی اول و دوم بی‏خبريد يا در عالمی ديگر سير می‏كنيد. اين همه خون‏های ريخته شده بر سنگفرش خيابان‏ها و گوشه‏ی شكنجه‏گاه‏ها و قتلگاه‏های رژيم سفّاك پهلوی را نديده‏ايد؟! لااقل نامِ سه نفر از آنان كه خودتان در كتاب‏تان آورده‏ايد: «دكتر حسين فاطمی»، «كريم‏پور شيرازی» و «خسرو گلسرخی» (ص134، خ3) و (ص67، خ 11) و ميرزاجهانگيرخان صوراسرافيل كه از خودمان است. آن عزيزی كه بنيادِ روزنامه نهاد تا عزيزِ ديگری كه شما باشيد در آن قلم بگردانيد. و مگر نه دهانِ آن يزدی شرافتمند را دوختند و كريم‏پورِ خودمان را در آتشِ بيداد سوزاندند؟!

جمله‏ها و تركيباتِ ناقص و بدونِ فعل

«آثاری كه در آن‏ها به‏ويژه به‏رهبر نهضت نفت و چهره ملی «دكتر محمد مصدق» پرداخته و يا شعری كه در قالب دوبيتی پيوسته، سياق نخستين توللی، پيرامون (خسرو گلسرخی) شكل گرفته و حتی قصايدی انتقادی و صد البته همه آن‏ها در قالب‏های متداول شعر سنتی.» (ص67، خ 9 تا 12)

از آقای صدرا ذوالرياستين، بايد پرسيد: 1- فعلِ جمله كجاست؟ 2- فعل بر اساس كدام قرينه‏ی لفظی يا معنوی حذف شده است؟ 3- چرا جمله‏ی «سياق نخستين توللی» كه يك جمله‏ی معترضه است و براساسِ آن‏چه بزرگان آيينِ نگارش به‏ما آموخته‏اند می‏بايست در بينِ دو خطِ فاصله -   – قرار بگيرد نه در ميانه‏ی دو ،   ،. 4- چرا اسم‏های خاصِ «دكتر محمد مصدق» در «    » و (خسرو گلسرخی) در (   ) قرار داده‏ايد؟ 5- چرا رهبر نهضت نفت و نه (رهبر نهضت ملی نفت ايران)؟

«چند تايی نام را در اين رابطه می‏نويسم.» (ص79، خ3) / بهتر نيست نوشته شود: در اين رابطه نامِ چندين نفر آورده می‏شود.

«يحيی دولت‏آبادی در نهايت حرف‏هايش به‏نظر اين قلم، عنان رها می‏كند.» (ص127، خ23) / آيا اين گونه نوشته شود بهتر نيست؟ = به‏نظر می‏رسد كه يحيی دولت‏آبادی در پايانِ سخنانش، افسار را رها می‏كند.

«در ويژه نامه مرگ فريدون در مجله آينده به‏شعری مصنوع برخوردم كه وصيت‏گونه او، در مورد واژگان مورد مصرف شاعران مورد خطاب او به هيچ رو اعمال نشده بود.» (ص111، خ6) / آيا آوردنِ سه واژه‏ی «مورد» در اين بندِ كوتاه جايز است؟

«آقای حقوقی به اين نكته چشمگير بسيار برخورد داشته، و اين نكته اين است.» (ص122، خ6) / آيا در اين جمله‏ی كوتاه لازم است كه سه تا واژه‏ی «اين» و دو تا واژه‏ی «نكته» آورده شود؟

جملاتی از هم گسيخته با نثری شلخته

«فردای انقلاب» توللی، فريادی است كه از نوجوانی فريدون با او بوده؛ هر چند اين شعر جای خود را در حماسه پيدا نكرده، يعنی به زبانی، می‏توان گفت نزديك شده، اما در جای اصلی خود «حماسه» جا نيفتاده، گونه‏ای ترنم «غزل گونه» است در كنار رزم‏نامه‏ای آرام، كه رزم در برابر تصاوير خيالبافانه شاعر، هيبت و درشتی خود را می‏بازد، شايد برای شعر نو زود بوده …» (ص 118، خ 7 تا 11)

ضعفِ نگارشی

«اين «هم‏كنكوری» عزيز، زمانی كه بساط تخته و شلاق خود را گستراند، عدالت و صلابت مسند قضا و تشخيص را كه اساسی‏ترين مرحله نقد است تا جايگاه يك مأمور ساده سمت و سو داده و شده آن آدمی كه به لحاظ وظيفه بر سر شلاق زدن بوده!! و نه آن داور سليم و با تجربه‏ای كه بر مسند حقيقت‏جويی نشسته.» (ص123، خ1)

«ی» نسبت

آقای صدرا ذوالرياستين، يك متن از ادوارد مورگان فوستر با ترجمه‏ی آقای اسداللَّه اُمرايی در صفحه‏ی 93 كتابِ خود آورده‏ايد كه كلمه‏ی انگليس، «ی» نسبت ندارد. حال يا اِشكال از نويسنده، مترجم، واژه‏نگار، ويراستار، نمونه‏خوان، غلطگير و يا خودِ شماست. دقت بفرماييد: «البته مورد ديگری هم هست كه در واقع مهمترين آنها است. اگر انگليس‏ها طبع سرد دارند،…» / مثلِ اين كه بگوييم: ايران‏ها، شيرازها؛ به‏جای ايرانی‏ها، شيرازی‏ها.

تكرار

كتاب پُر از تكرارِ مكررات. فرضاً شعرهای فريدون توللی، از جمله شعرِ مريم و اظهارِ نظرِ بزرگان از قبيلِ آقايانِ دكتر زرين‏كوب‏ها (به‏قول آقای صدرا ذوالرياستين، كِهتر و مِهتر)

حرفِ اضافه‏ی «به» يا «بر»؟

به اين قطعه عنايت كنيد: «در «باستان‏شناس» در مقاطعی از شعر، نگرش شاعر به‏قافيه نيز سروده را به‏ورطه سنت نمی‏كشد و زنگ و آهنگ شعر، قافيه را مسلط به زبان شاعر نمی‏كند.» (ص 91، خ17) / به نظرِ شما بايد «مسلط به زبان شاعر» باشد يا «مسلط بر زبان شاعر»؟ خودِ آقای صدرا ذوالرياستين، بهتر از بنده می‏دانند كه «به» فارسی در زبانِ عربی به‏معنای «الی» و «بر» فارسی در زبانِ عربی به‏معنای «فوق» است و اين هر دو با هم فرق می‏كنند.

اصطلاحاتِ عوامانه، واژه‏ها، جملات و تركيباتِ تكراری

حضرتِ صدرا ذوالرياستين به‏اين باور رسيده‏اند كه می‏توانند با به‏كارگيری واژه‏های معمولی و تركيباتِ من‏درآوردی بر غنای ادبِ ما بيفزايند. اينك نمونه‏ای از آن‏ها: بر بساط كتاب نشست «سال‏هاست كه در روزنامه‏های شيراز، قلم را می‏گردانم، (همان قلمی كه در هفده سالگی، بيش از نيم‏قرن پيش، اولين قصه‏ام را بر بساطِ كتاب نشاند).» (ص5، خ1) و «معاصران دهمين كتابی است كه از اين بچه ناف ميدانشاه شيراز و كوچه‏ای زيرِ عنوانِ «ذوالرياستين» رویِ بساط كتاب نشسته.»(3)، دست پناه چراغ گرفتن. بعدترها. نام بركرده. كوچه به كوچه. چِش‏چِش. روبر. نفس‏كش (ص161، خ11 و 13). «غمی دلم را خار خار می‏كند.» (ص159، خ13). اگر به‏حساب گنده گويی و لاف در غريب (ص154، خ7) / كه ضرب المثلی است كه آقای صدرا آن را مُثله كرده‏اند.

استفاده‏ی بی‏مورد از واژه‏ی بيگانه‏ی نهايت

استفاده‏ی بی‏مورد از واژه‏ی بيگانه‏ی «نهايت» به‏جایِ واژه‏ی پارسیِ «پايان» در بسياری از موارد از جمله: «و در نهايت شعر به‏دنبال نشتر زدن‏ها بر دمل غرور حريف، كه ظاهراً بی‏گدار به‏آب زده، برای پيشگيری از حمله مجدد فريدون به‏استمالت از او، شعر را به‏نهايت می‏رساند.» (ص150). / شما از اين جمله چيزی عايدتان می‏شود؟ در عينِ حالی كه اين متن در كتاب، خود يك بندِ كامل را تشكيل می‏دهد. و يك قطعه‏ی بريده شده‏ی بی سر و ته نيست.

عنوانی درشت برای آوردنِ دو خط

عنوانی درشت (زنده ياد دكتر عبدالحسين زرين كوب:) برای آوردنِ دو خط از كتابِ با كاروانِ حله‏ی ايشان (ص84، خ4)

آوردنِ متن، بدونِ ذكرِ مأخذ

«خوشبختانه، به‏مقاله‏ای دسترسی پيدا كردم از آدمی اهل؛ علی باباچاهی، شاعر و نظريه‏پرداز….» (ص84، خ23) / متن آورده شده است اما از ذكرِ مأخذ خبری نيست.

درشت و ريز نويسی

متنِ كتاب پُر است از خطوطِ مختلفِ درشت، متوسط، ريز و خيلی ريز. و در بسياری از موارد مشخص نيست كه اين متن از خود آقای صدرا ذوالرياستين است يا از منابعی ديگر. و اين درهم آميختگی، موجبِ سردرگمی خواننده است چون نمی‏داند با نوشته‏ی چه كسی سر و كار دارد.

روزنامه‏های شيراز

آيا گفتنِ «روزنامه‏های شيراز»، منظور روزنامه‏های استانی است كه در شيراز چاپ و در سراسر استان پخش می‏گردد يا روزنامه‏های مختصِ شيراز است. دقت بفرماييد: «سالهاست كه در روزنامه‏های شيراز، قلم را می‏گردانم.»

نقد يا ناقد؟

«ببينيم نقطه‏نظرهای بزرگ نقد و نظريه‏پردازی معاصر، عبدالعلی دستغيب را:» (ص100، خ7) / اين چه جمله‏ای است؟ آيا فعل و فاعل و مفعول و موصوف و صفت و مضاف و مضاف‏اليه و جمله‏ی معترضه در سرِ جای خود نشسته‏اند؟ و آيا «نقد» اسم است يا اسمِ فاعل؟ اگر اين واژه به آقای عبدالعلی دستغيب برمی‏گردد كه بايد «ناقد» بر وزن فاعل باشد نه «نقد». و چرا بر «نظريه‏پرداز»، حرفِ «ی» اضافه كرده‏ايد و او را از نقشِ صفت بودنِ خود درآورده‏ايد؟

ايران پهنه زبان فارسی است نه حوزه زبان تازی

«اما جا دارد كه در همين جا ببينيم حرف‏های اسماعيل نوری علا را كه در يك اعتراض (بی شيله پيله) كه در حقيقت گونه‏ای اعتراف به‏واقعيت هم هست چه می‏گويد. در همين جا صاحبِ اين قلم از آقای نوری علا به خاطر آوردن واژه (شاعره) و تكرار آن گله‏مندم كه راه به گونه‏ای «نرسالاری» می‏برد. ايران پهنه زبان فارسی است نه حوزه زبان تازی!» (ص104، خ15). / و اما پرسش: 1- چرا شاعره در پرانتز ( ) است و نرسالاری در گيومه « »؟ 2- چرا بی شيله پيله كه يك صفت برای اعتراض است در پرانتز گذاشته‏ايد؟ همچنين شاعره را؟ 3- چرا تركيبِ: «نرسالاری» را به جای «مردسالاری» گذاشته‏ايد؟ 4- اگر ايران پهنه‏ی زبانِ فارسی است نه حوزه‏ی زبان تازی! و از به‏كارگيریِ علامتِ مونثِ «ة» بی‏زاريد و گله‏مند؛ مگر خودِ واژه‏ی «شاعر» تازی نيست؟ و بالاتر از آن اگر شما مدافعِ گسترشِ زبان فارسی هستيد چرا از تعويضِ اسمِ خودتان كه شديداً غليظاً عربی است شروع نمی‏كنيد تا ما هم مريدِ شما شويم؟ و شگفتی بيش‏تر آن كه بنا به گفته‏ی خودتان با همه‏ی گواهانِ دورانِ كودكی‏اتان، نام‏تان را از پارسیِ پاك «سروش» و «سيروس» به «صدرا» تغيير داده‏ايد.(5) 4- در متنی كه از آقای نوری علا آورده‏ايد خودتان هم اظهار نظر كرده‏ايد و گفته‏های‏تان را در ميانه‏ی متنِ ايشان در پرانتز گذاشته‏ايد. آيا بهتر نبود كه در پانويسی بياوريد يا اين كه در كروشه [ ]  بگذاريد؟ 6- و چرا باز اين متنِ آقای نوری علا مثلِ بسياری از مواردِ ديگر در گيومه «» نگذاشته‏ايد؟

مادينه به جای رودابه

آقای صدرا ذوالرياستين، پاسدارِ زبانِ پارسی است. از آوردنِ اسمِ «رودابه» كه يك نامِ ايرانی است پرهيز می‏كنند و به‏جای آن «مادينه» می‏گذارند كه همين توهينی است به‏زن و يك بی‏حرمتی است نسبت به انسانيّت. «زال زر هم وقتی می‏خواست در شعر دهگان حماسه، از ديوار قصر آن مادينه بالا برود، ديگر آن پهلوان شيراوژن و يل پنجه آهنين نبود.» (ص125، خ5) / آقای صدرا ذوالرياستين، شنيده‏اند كه بزرگانی چون احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، محمود دولت آبادی و… با ابتكاراتِ خود، واژگان و تركيباتی را خَلق كرده يا از اعماقِ تاريخ بيرون كشيده‏اند و بر غنای ادبِ پارسی امروزين افزوده‏اند؛ ولی نه اين گونه فرمايشی و از سر دلِ خوشی!

متأثر شدن از كم‏دانیِ ديگران

«صاحبِ اين قلم [حضرتِ صدرا ذوالرياستين]، در بخش‏هايی از كتابِ «صور و اسباب در شعر امروز ايران» گاهی به‏آن اندازه حرف‏های مغشوش ناشی از هاج واجی و با پوزش كم‏دانی می‏بيند كه متأثر می‏شوند، كه چرا قلم تا اين حدّ مَلعبه دستِ افراد سرسری انگار شده! ببينيد افاضاتِ(5) آقای اسماعيل نوری علا را در تقسيم‏بندی‏های برآمده از عدم شناخت.» (ص105، خ5)

بی‏انصافی نسبت به‏نيما

«شاعری چون توللی كه سواركارِ زُبده‏ای نيز در ميدانِ سنتِ شعرِ فارسی است، به‏سادگی نمی‏تواند شانه را از زيرِ بارِ سنت به بدعت بسپارد. اين ويژگی را شعرِ نيما ندارد، چرا كه به‏هر دليلی پدرِ شعرِ نو فارسی در سنت شعر نمی‏توانسته است كه با توللی همسنگی كند. و بی‏ترديد يكی از دست‏آويزهای نيما در روآوری به‏اوزانِ شكسته علاوه بر تنگ بودنِ قالب‏های كهن، توانِ شاعریِ او در پهنه‏ی شعرِ سنتی است كه قادر نبوده انديشه خلاق او را جوابگو باشد؛ اما توللی به‏دليلِ طبعِ به‏قولِ قديمی‏ها وقاد در به وجود آوردن شعر كهن، همواره اين غولِ برآمده از اعصار را روبه‏رویِ خود داشته، كه به‏گاه روی آوری، همچون مومی در پنچه‏های او به‏شكل‏پذيری‏های دلخواهِ شاعر تن می‏داده [است]. بلندپروازی‏های گاهی يگانه او در خلق چهار لختی‏های به‏هم بسته نيز تسلط بی‏چون و چرای او را در تاخت و تاز در ميدان سنت شعر فارسی نشان می‏دهد.». (ص92، خ12) / آقای صدرا ذوالرياستين، آيا واقعاً اين تحليلِ شماست از نيما و پديده‏ای به‏نامِ شعرِ نو يا شعرِ امروز؟!

باز هم بی حرمتی به‏نيما

اين بار خودِ فريدون خان است كه يكه تازِ ميدان است و فرياد برمی آورد و هل من مبارز می‏طلبد و خود را يگانه‏ی قرن و زمانه‏ی خود می‏داند و آقای صدرا ذوالرياستين، گرچه با يك مُهرِ «متأسفانه» سخنش را آغاز می‏كند ولی كُلِ گفته‏های فريدون‏خان را تأييد می‏كند:

«حال اگر مدعيان، پيكرم را بيش از اين هم زيرِ خدنگ انتقاد بگيرند، به‏جرمِ اين كه شعرِ (نيما) را قبول ندارم، من اين ديدگاه پرستندگان او را خار دشنام می‏دانم و طبع چون سنگ خارای من بيمی از اين گونه خارها ندارد! آنانی كه شعر او را مدح می‏كنند، بدانند كه شعرش نوزاد كاملی نيست كه دست محبت بر سرش بگيريم، بلكه جنينی است نيم بند و در حقيقت به‏جز افسانه، مابقیِ آثارِ او شير بی يال و دم و اشكمی بيش نيست (فريدون در گذشته از افسانه نيما تعريف كرده بود)(6) و من اين ترهات را گنج نمی‏دانم، با اين وصف رهنوردی چون من در اين مبارزه پشت به‏خاك نخواهد سپرد، و من از اين غول صحرايی دست پخت شما هراسی ندارم. چون شعر من نه تنها در قرن و زمانه خودم بی‏مانند است، بلكه شهرت امروزم كمتر از اشتهارِ فردايم نيست؛ زيرا من ماسه ساحل نيستم كه سيلاب دشت مرا بشوييد…. من موجی هستم كه شكن آن سر به سپهر می‏سايد…» (ص115، خ5) / آيا زمانه ثابت نكرد كه اين شيرِ بی‏يال و دُم و اِشكم، خودِ فريدون خان است كه با گُرزِ هفت مثقالی‏اش (نه گُرزِ هفتصد منی رستم‏نشانش) در زيرِ لايه‏های هزارتویِ دود، پيش از آن كه به خاك رود، به‏خاك افتاده بود. و به‏جای اين كه تنها شاعر قرن و زمانه باشد، دُن‏كيشوت‏وار، گُرزِ پوشالی‏اش را با سوزنی سوراخ می‏كرد. تاريخ عجب قاضی عادلی است. آيا اين نيمايی كه به‏زعمِ فريدون‏خان و حامی‏اش آقای صدرا ذوالرياستينِ شيرازی، غولِ صحرايی و شيرِ بی‏يال و دم و اِشكمی بيش نبود، چه گونه است كه روز به روز درخشندگی‏اش در آسمانِ ادبِ ايران زمين تلالو می‏گيرد و فريدون خان، آن يگانه‏ی قرن و زمانه‏ی خود، كسی كه سر به سپهر می‏سايد، پيش از آن كه دَم فروبندد، آثارش نه در افلاك، كه در بايگانیِ روزگار، مدفون شده بود.

بچه كودكستانی فرض كردنِ محمد حقوقی را

«در اين جا دلم می‏خواست از هم‏نيمكتی و ايضاً(7) هم مكتبی عهد نوبرنايی، شاعر خوب اين روزگار، منصور اوجی كه در همين كتاب آقای حقوقی به اندكی از حقوق خود رسيده و حشر و نشری هم با اين شاعر و نويسنده دارد بخواهم يك كارت «صد آفرين»! و نه «هزار آفرين» برای آقای محمد حقوقی در راستای اين گونه قياس‏ها بفرستد.» (ص124، خ20) / آقای صدرا ذوالرياستين، خواهش بنده اين است كه از اين حاتم‏بازی‏ها صرفنظر فرماييد كه می‏ترسم هم خودتان ورشكست شويد و هم از اين كه مانع شده‏ايد كه حتی از كيسه‏ی خليفه – آقای منصور اوجی – يك كارتِ «هزار آفرين» به دستِ اين بچه‏ی مردم – آقای حقوقی – نرسد، از غصه دق كند.

تعريف و تمجيد

تعريف و تمجيدهای بی‏پايه از فريدون خان توللی و صرفاً برای خوش آمدنِ ميزبان كه مبادا حضورش در آن محفلِ ادبی كمرنگ شود و يا خدای ناكرده مانع از ورودش گردند. با كمی انصاف می‏شود تشخيص داد كه اين تعاريف صرفاً به‏دردِ همان مجالس می‏خورد، نه برای ثبتِ در تاريخ. آقای صدرا ذوالرياستين آيا در پهنه‏ی شعرِ نو، واقعاً اشخاصی چون سهرابِ سپهری، حميدِ مصدق و… نداشته و نداريم تا با آوردنِ نام‏شان ذكرِ خيری هم از آن عزيزان شده باشد و اين قدر جوّزده نشده باشيد. دقت بفرماييد: «با آن كه بسياری، توللی را زيرِ چالش می‏گيرند اما يك حقيقت را نمی‏توان از نظر دور داشت و آن اين كه در اين روزگار، توللی پُررنگ‏ترين و مشهورترين شاعری است كه در پهنه‏ی شعرِ نو حضوری چشمگير دارد.» (ص91، خ 5 تا 7)

گرچه حضرتِ صدرا ذوالرياستين می‏فرمايند: «اين قلم قصد دفاع از توللی و قاآنی را به‏دليل همشهری بودن ندارد.» (ص125، خ26) / ولی دارد. با نوشته‏های خود و آوردنِ شاهدِ مثال‏های بيش از نوشته‏ی خود، در عمل ثابت كرده است كه به‏دفاع از فريدون خان برآمده و نامِ اين كتاب، گويای درونش نيست و می‏بايست كلمه‏ی «فرود»ِ آن برداشته شود. صِرفِ اين كه گفته شود فريدون توللی پابستِ منقلش كردند و يكی دو سه مورد اشاره به‏ضعفِ تكنيكیِ اشعارش، كه «فرود» نشد. «فراز» و «فرود» با هم تشكيل‏دهنده‏ی عنوانِ يك كتاب است و بايد پنجاه پنجاه، زندگی، اشعار، آثار، مشاغل، حركت‏های سياسی، پايگاه خانوادگی، رفتار و كردار و… در محكِ ترازو گذاشت، نه اين كه يك طرفه به‏قاضی رفت.

…«هنر فريدون… او را چون حافظ در تاريخ جاودانه خواهد كرد… بی‏ترديد در خطه‏ی فارس تا زبانِ دری زنده است، نامِ فريدون در كِنارِ نامِ سعدی و حافظ خواهد ماند.» (ص102، خ 3 تا 8)(5)

«شعرِ امروزِ فارسی با نامِ توللی آغاز می‏شود و او پيشكسوت به حق و شايسته همه شاعران ارجمندی است كه آهنگ انقلاب ادبی ساز كرده‏اند.» (ص102، خ 3 تا 9)(5)

«بحثی را كه پيش می‏كشم نه به خاطر نفی شاعرانی است كه برمی شمرم و يا حمايت بی‏چون و چرا از توللی! چرا كه در اين سلسله نوشتارها، منتقدانه فراز و فرودهای او را ديده‏ام و بازگو كرده‏ام.» (ص13 134)

ما كه نديديم. ولی به‏يادِ يك ضرب‏المثل افتادم كه شخصی به ديگری گفته بود: «گفتی، باورم شد؛ تكرار كردی، شك كردم؛ قسم خوردی، فهميدم كه راست نمی‏گويی.»

«فريدونِ توللی يك نابغه بود» (دكتر مهدی پرهام) (ص180، خ21)

دفاع از فريدون خان

«ما در اين‏جا نمی‏خواهيم با استناد و تمسك به‏ديگر نظريه‏پردازان، شعرِ فريدونِ توللی را مردود يا مقبول قلمداد كنيم و باز هم در همين راستا، بر سر تخطئه ديگر منتقدان هم نيستيم.» (ص142، خ18)

اين‏ها سخنانی است از آقای صدرا ذوالرياستين كه خود را انسانی بی‏طرف و منتقدی بی‏غرض و نويسنده‏ای بی‏نظر قلمداد می‏كنند. ولی خودِ آقای صدرا ذوالرياستين بيش از هر كسِ ديگری به‏ميدان آمده است تا در پناهِ تركيبِ «فراز و فرود فريدونِ توللی» از فريدون‏خان به‏دفاع برخيزد و او را تطهير كند.

خبرپراكنی يا بخشِ فارسیِ راديو بی بی سی

«قضيه از اين قرار است كه دست اندركاران بنگاهِ خبرپراكنیِ انگليس (بی بی سی) با خبر می‏شوند كه توللی درگذشته است و خبر را پخش می‏كنند در حالی كه مرگِ او حقيقت نداشته است. صاحبِ اين قلم از جمله اولين كسانی بودم كه در يك غافلگيری اندوهبار به دليلِ اشغالِ تلفنِ منزلِ او، سريعاً سر از كوچه نصريه كه منزلِ او در آن قرار داشت درآوردم.» (ص143، خ6 تا 10)

«ابوالقاسمِ طاهری، گوينده و نويسنده سرشناسِ بخشِ فارسیِ راديو  B.B.Cاين‏بحث را ادامه می‏دهد تا آن‏جا كه:» (ص143، خ25)

آقای صدرا ذوالرياستين فراموش كرده‏اند كه 15 خط بالاتر از اين نوشته‏ی اخيرشان كه از ترجمه‏ی اشعارِ فريدون خان صحبت به‏ميان می‏آيد، آقای ابوالقاسمِ طاهری، گوينده و نويسنده‏سرشناسِ بخشِ فارسیِ راديو B.B.C است؛ اما در 15 خط بالاتر، همين راديو كه خبرِ درگذشتِ فريدون‏خان را می‏دهد، بنگاهِ خبرپراكنیِ انگليس (بی بی سی) است.

آقای صدرا ذوالرياستين، شما كه به‏ضرب‏المثل علاقه داريد و در نوشته‏های‏تان هم به‏كار می‏گيريد آيا اين ضرب‏المثل، مصداقِ كارِ شما نيست كه: «مادر شوهر خدا را، يك بوم و دو هوا را؟!»

جمله‏های مبالغه‏آميزِ سطحی و چابلوسانه‏ی بی سر و ته

«همشهری بزرگ من دكتر مهدی پرهام، كه خدا به سلامتش بدارد، در آن سال‏ها به‏ويژه روزگار دولت ملی، اگر شيراز زندگی می‏فرموده‏اند، بی ترديد در بالا بالاهای شهر به سر می‏برده وگرنه در جای جای سر و صورت صاحب اين قلم با آن كه در كوچه‏های نوجوانی هم بوده، آثار چماق دوستان به حمداللَّه به‏وفور ديده می‏شود.» (ص136، خ5)

جايگزينی

آقای ذوالرياستين، شما كه از واژه‏های بيگانه پرهيز می‏كنيد آيا بهتر نبود به جای اين واژه‏ها و تركيبات، معادلِ فارسی‏اش را می‏آورديد؟ برای مثال: از ابتدا تا نهايت كتاب = از آغاز تا پايان كتاب (ص122، خ5). بی مداهنه = بدونِ نيرنگ، چرب‏زبانی، چابلوسی. مُبْدِع = نوآور، كسی كه چيزی تازه بياورد يا كاری بكند كه نمونه و سرمشق از ديگران نگرفته باشد. سورپريز (ص172، خ25) = خبرِ خوش و ناگهانی. مشتهرند (ص155، خ3) = نامورند.

اشتباه در نام

ايرج گلسرخی (ص187، خ24) = خسرو گلسرخی

تفاوتِ افسانه سرايی با رمان نويسی

آقای صدرا ذوالرياستين خصوصيات و الگوهايی برای رمان نويس متصوّر شده‏اند كه متعلقِ به افسانه سرايان است نه رمان نويسان: «كارِ آقای حقوقی به‏مثابه كار رمان نويسی حرفه‏ای است كه اول جدولی برای فرشته‏ها و محبوب‏ها ترسيم نموده كه آن‏ها را از بی‏رحم‏ها، خشن‏ها، موذی‏ها جدا ببيند و بعد هر چه خوی خوب انسانی است و هر چه صفت بد اهريمنی است به صورت برچسبی لايتجزا به اين دو گروه الصاق نمايد!» (ص122، خ14)

دكتر حميد زرين‏كوب

آقای صدرا ذوالرياستين همه جا از آقای دكتر حميد زرين‏كوب به نيكی ياد می‏كنند و نظرشان را به‏عنوان تأييد نوشته‏های خودشان پشت‏بند می‏كنند. كار تا آن‏جا پيش می‏رود كه جنابِ نويسنده و منتقد و پژوهشگر نمی‏داند كه آيا قبلاً اين قسمت از نظر دكتر را آورده است يا نه؟ دقت كنيد: «فريدون از ديدگاه دكتر حميد زرين‏كوب، شايد قبلاً هم اشاره كرده باشم.» (ص155، خ13). / صد البته كه دكتر زرين‏كوب استحقاقش را دارد. اما صدراجان غير از آقای دكتر حميد زرين كوب، منتقد و تحليلگرِ ديگری وجود ندارد؟ چرا از دكتر رضا براهنی ترس و واهمه داريد و حتی يك متنِ كوتاه از ايشان نياورده‏ايد؟ شما كه مدعیِ بی‏طرفی هستيد و به‏اصطلاحِ خودتان می‏خواهيد «فراز و فرودِ فريدونِ توللی» را به‏رشته‏ی تحرير درآوريد آيا دكتر رضا براهنی را ناديده می‏گيريد. درست است كه دكتر رضا براهنی بر جسدِ رومانتيك نمازِ ميت خواند؛ درست است كه حمله‏های شديدی به‏فريدون خان كرده است ولی آيا يك مورخ و منتقدِ بی‏طرف نبايد از همه گونه عقايد و آرا چه موافق و چه مخالف استناد كند و نوشته‏اش را مستند سازد؟ آيا واقعاً شما اين سه جلدِ قطورِ «طلا در مس» را نديده‏ايد؟ من كه گمان نمی‏كنم؟! حدسِ بنده آن است كه از آن ترسيده‏ايد و يا نفرتِ شما از رضا براهنی آن قدر زياد بوده است كه نخواسته‏ايد به‏سراغ اين حمله كننده برويد. اين به‏جای خودش محفوظ؛ ولی صدرا جان، آيا چهار جلدی كه آقای شمسِ لنگردوی زحمت كشيده و «تاريخِ تحليلیِ شعرِ نو» را نوشته‏اند از نظرِ شما دور مانده است؟ باز هم باور نمی‏كنم. تعمداً شما نخواسته‏ايد دامنه‏ی بحث را به‏آن عزيزان بكشانيد. از اين‏ها بگذريم آيا دسترسی به سه جلد كتابِ «از صبا تا نيما» آقای يحيی آرين پور نداشته‏ايد يا باز خواسته‏ايد زيرِ سبيلی رَدش كنيد. و بسياری كتاب‏های ديگر كه خود بهتر از بنده نشانی‏شان را داريد.

در دو سه جا نامی از رضا براهنی آورده‏ايد. نخستين بار در صفحه‏ی 8: «آيا اين حرفِ «دكتر رضا براهنی» را كه بيست سال قبل از مرگ فريدون بر قلم جاری شده بپذيريم كه گفته بود: «نماز ميت بر جسدِ رومانتيزم، نگرشی بر شعر توللی، مجله فردوسی، شماره 834، سال 46» و يا حرف‏های ديگر صاحب نظر معاصر «دكتر مهدی پرهام»، مجله آينده، شماره (10-­11 – 12) كه البته مشخص است كه از رضا براهنی می‏ترسيد و با آوردن سخنانِ دكتر مهدی پرهام مُهرِ تاييدِ ديگری بر گفته‏های خود به دفاع از فريدون‏خان می‏زنيد.

ديگر بار نام رضا براهنی در صفحه‏ی 154 در ميانِ اسامی ديگران و يكبار هم در صفحه‏ی 161. آقای صدرا ذوالرياستين می‏نويسند: «حيف است كه از يكی از منتقدين و مخالفانِ سرشناسِ شعرِ توللی، يعنی دكتر رضا براهنی حرفی به‏ميان نياوريم. براهنی كه اتفاقاً از تحليل‏گرانِ چيزفهمِ روزگارِ ماست، در بعضی مقاطع قلمِ خود را از پهنه‏ی نقد به‏ديگر ميدان‏ها هم می‏كشاند. از آن ميان موضع‏گيری او پيرامون (دكتر پرويز ناتل خانلری، دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن و فريدون توللی) است. نوشته‏ی رضا براهنی را نديدم، اما پاسخِ حبيبِ يغمايی، نشان از اين وضعِ بخصوص دارد.» (ص161، خ3 تا 8)

نظرِ دكتر شفيعی كدكنی

جنابِ آقای صدرا ذوالرياستين، از همه چيز كه بگذريم، نظرِ آقای دكتر محمدرضا شفيعیِ كدكنی – اين شاخصه‏ی عظيمِ شعرِ زنده‏ی امروز و اين دانشمند و اديبِ سخندانِ زُبده‏ی روزگارِ ما، پژوهشگری كه بدونِ هيچ‏گونه حُبّ و بُغضی نظرگاهِ والایِ خويش را بيان می‏كند، كسی كه در حالِ حاضر بديلی برايش سراغ نداريم ببيند در موردِ مرحومِ حبيبِ يغمايی‏كه موردِ اِستنادِ شماست چه می‏فرمايد:

«در مجلسِ ختمِ مرحومِ حبيبِ يغمايی، مديرِ مجله‏ی ادبیِ يغما، كه سی سالِ تمام، بی‏هيچ وقفه‏ای سنگردارِ دفاع از شعرِ كهن بود، واعظی كه به منبر رفته بود، بدونِ كوچك‏ترين قصد و توطئه‏ای، در تَبيينِ مضامينِ منبرش، پاره‏ای از يك شعرِ تولدی ديگر را خواند و شايد گوينده را هم به‏درستی نمی‏شناخت. به‏اخوان كه در كِنارم نشسته بود گفتم: «بدين گونه امروز، به‏دو معنی، مجلسِ ختمِ شعرِ كلاسيك است.» حالا می‏فرماييد به‏آن واعظ چه كسی گفته بود شعرِ فروغ را حفظ كند و چه كسی صدها هزار خواننده‏ی بالقوه‏ی شعرِ جديد را از توجه به يك سطر از كارهای اين آقايان در طولِ سی سال شاعری‏شان بازداشته است؟ درست گفت اقبالِ لاهوری: قسمتِ باده به‏اندازه‏ی جام است اين‏جا. من به همه‏ی «شعرای ناكامِ معاصر» – كه مطرح كردنِ اين ملاك و محك را نفیِ مقامِ شاعریِ خويشتن خواهند ديد – حق می‏دهم كه اين مقدمه را و اين كتاب را و همه‏ی آثارِ مرا به‏عنوانِ «مانيفستِ ارتجاعِ ادبی» تلقی كنند. كسی كه حرفش را همگان قبول داشته باشند، هيچ‏گاه وجود نداشته است. از طرفِ ديگر، من نامِ هيچ كسی را نبرده‏ام و آدرس و مشخصاتِ هيچ كسی را هم نداده‏ام، اگر كسانی خود را مصداقِ اين موضوع بدانند و به‏اصطلاح اين نقطه‏ی ضعف را به‏ريش بگيرند، تقصيرِ خودشان است و در اين مرحله هيچ فرقی بينِ شعرایِ ناكام قصيده‏سرای و غزل‏پرداز و رباعی‏گوی و مسمّطنگار و مثنوی‏آفرين و طرفدارِ شعرِ آزاد و شعرِ منثور و موجِ هفت و موجِ هشت و موجِ يك ميليون و نهصد و نود و نهم، نيست. آزمايشگاهِ جامعه بی‏رحم‏تر از آن است كه رعايتِ حالِ شخص يا اشخاصی را وجه ه‏ی همّتِ خويش قرار دهد.(11)

***

آقای صدرا ذوالرياستين، كتابِ «طلا در مس» دكتر رضا براهنی در بيشترِ كتابخانه‏های عمومی و شخصیِ افرادِ علاقه‏مند به‏شعر و شاعری وجود دارد. چه‏گونه است كه شاعر، نويسنده، پژوهشگر، روزنامه‏نگار (بهتر است از قولِ خودِ آقای صدرا ذوالرياستين بگوييم: نامه نگار) منتقد و به‏ويژه كسی كه داعيه‏ی نوشتنِ «فراز و فرود» شاعری را دارد، آيا پذيرفتنی است كه می‏خواهد سخن از كسی بگويد و تازه حيف بداند كه سخنی از او نياورد اما دو خط پايين‏تر بگويد من نوشته‏ی آن آقا را نديده‏ام؟!

به نظر می‏آيد كه دكتر رضا براهنی را خوب شناخته‏ايد و از حمله‏ای كه به فريدون خان كرده است كاملاً آگاهی داريد زيرا دو سه خط پايين‏تر او را به شَغادِ نابكار تشبيه كرده‏ايد كه چاهِ رياكاری‏اش، بلعنده‏ی فريدون خان با گُرزِ هفتصد منی‏اش را دانسته‏ايد. اين گفته‏های شماست: «راستی اين مرد شاعر كيست؟! او كه سرانجام به‏حيله‏ی شَغادِ روزگار دچار آمد و پيكرش را كه توانمندی تهمتن‏گونه‏ای داشت به‏ژرفای چاه رياكاری و وسوسه نامردمی ياران صاحب ديوان و مسند و تريبون، دغل‏كاران هزار چهره به‏باختن داد و خود و رَخشِ راهوار و توانمندِ شعرش را كه در خوانِ اول شير شكاری خود را بروز داده بود، درگير و دارِ زندگی هنری باخت!….. و آيا اين ويرانگران انديشه و استعداد، به‏اندازه‏ی يك‏هزارم سنگ‏هايی كه توللی و امثالهم را نشان گرفت با ريگ كوچك پرتابی كسانی مثل دكتر براهنی، هدف قرار گرفتند؟» (ص161، خ15)

نظرِ دكتر رضا براهنی

حضرتِ آقای ذوالرياستين، حال كه شما حيف دانسته‏ايد كه مطلبی از رضا براهنی بياوريد، و متأسفانه نياورده‏ايد؛ با اجازه‏ی شما چند قطعه‏ی كوتاه از نظرگاهِ ايشان در باره‏ی فريدونِ توللی آورده می‏شود تا بخشی از كاستیِ «فرود»ِ فريدونِ توللی ترميم گردد: «من مدافعِ گنجشك‏های معصومی هستم كه از پِهِن، پِهِنِ پهناورِ اين ملكِ دَرَندَشت، دانه چيده، بارور شده، برای خود غولی شده‏اند، نه مدافعِ مريم‏های سپيدِ روسپی‏وار، مريم‏های خيالی و تو خالی توللی‏وارها كه همگی ارزانیِ همان فئودال‏های رمانتيك و همان بورژواهای مخبط باد!»(12)

«متاسفانه وجودِ روزنامه‏نگارهای ذوق‏زده‏ی احساساتی و منتقدانِ بی‏سوادِ نفهم سبب شد كه غبغبِ شعرِ توللی هر روز چاق‏تر و باد كرده‏تر از روزِ قبل گردد، درازتر شود و برسد به‏نافش و از آن نيز بگذرد و از نظرِ ديدِ شعری مفلوج و خانه‏نشين و بازنشسته‏اش نمايد، طوری كه اوجِ شعرِ توللی اين باشد كه در غزلی ناگهان بخواهد از مسندِ افلاسِ خود به‏طرفِ زنی شوهردار خيز بردارد؛ و يا از زيرِ ميز، پاهايش را دور از چشمِ شوهرِ مادرمُرده‏ی آن زن – محكم بر رویِ پاهای او فشار دهد (كدخدامنشیِ عاشقانه را می‏بينيد؟)، و يا از زنی شيرازی كه تازه از حمام درآمده و برای نخستين بار توللی او را ديده، دريوزگیِ عشق و تقاضای كام كند كه شايد ابلهانه‏ترين مضمونِ رُمانتيك همين باشد؛ چنين آدمی را كه به‏نظر می‏رسد، در خود فساد فئوداليسم منحط و فسيل‏شده و اشرافيتِ گنديده‏ی شب‏نشينی‏های توأم با افيون كشيدن را متمركز كرده، نبايد بخشيد و نبايد به‏عنوانِ مظهرِ زوال ناديده گرفت و اگر از نظر شعری مُرده باشد كه آقای توللی مُرده است، نبايد از اين ضرب‏المثلِ فارسی پيروی كرد كه: مُرده را نبايد چوب زد. اتفاقاً مُرده‏ای چون توللی را بايد چوب زد و حتی محكم‏تر هم زد تا بر رویِ پُلِ ويرانه‏ی زمان و مَعبرِ تار و مار شده‏ی تاريخ، درسِ عبرتی باشد برای همه‏ی آن‏هايی كه می‏روند و همه‏ی آن‏هايی كه می‏آيند. مُرده‏ای چون توللی را نه فقط بايد چوب زد، بلكه حتی دوباره كشت و پوستش را كاه كرد و بر سر در تاريخِ ادبيات آويخت تا مردمِ روزگار بدانند كه اگر نقدِ ادبی در اين ملك – خواه سازنده و خواه ويران كننده – نبوده است، دليلِ عظمتِ اشخاصی كه شعرشان روی انتقاد نديده نخواهد بود. رمانتيك‏ها از سالِ سی تا چهل نوعی سانسور به‏وجود آورده بودند كه شعرِ اصيلِ فارسی را سال‏ها عقب انداخته بود.»(13)

نيازی به گفته‏های رضا براهنی نيست. شعرِ فريدون‏خان گويای همه چيز است:

به! بر بناگوشِ دل‏انگيزت چه زيباست

آن سايه‏روشن‏های رقصِ گوشواری

خواهم كه گستاخانه بوسم نزدِ شويت

جامی بده، تا وارَهم از شرمساری

در كاسه‏ی نافِ تو، می شيرين‏تر افتد

ديوانه‏ام، عيبم مكن زين می گُساری

از زيرِ ميزم پا فشردی بر سر پای

زان رو كنم در راهِ عشقت پافشاری

دانی كه گوش آموزِ آوازِ تو هستم

گر پَرزنان، خيزی به‏دوشم چون قناری

ديدگاهِ احمد شاملو

برای تأكيدِ بيش‏تر بد نيست نظرگاهِ احمدِ شاملو در برابرِ پرسشِ ناصر حريری مبنی بر: «- به‏نظرِ شما شعر، هنری آزاد است يا مُلتَزَم؟» آورده شود تا اندكی از نقصانِ پژوهشِ آقای صدرا ذوالرياستين در «فراز و فرودِ فريدونِ توللی» و نه «فريدونِ توللی فراز و فرود» كاهش يابد:

- اصولاً هنر ملتزم نيست. يعنی هيچ‏گاه التزام و تعهد نقشی در آفرينشِ هنر بازی نمی‏كند. التزام امری شخصی و فردی است. در موسيقیِ موزار هيچ تعهدی به‏چشم نمی‏خورد و می‏توان گفت آثارِ او فقط موسيقیِ خالص است در حالی كه مثلاً باخ را می‏شود متعهد به‏كليسا دانست يا مثلاً وان‏گوگ را، صرفِ نظر از طرح‏های نخستينش، نقاشی فاقد تعهد به‏شمار آورد هر چند كه اين موضوع در روزگارِ آن‏ها مطرح نبوده است. اما التزام هنرمند بايد انسانی باشد. التزامی فارغ از قيد و بند فرقه‏گرايی و تحزب. التزامی فارغ از سياست و تنها در راهِ تعالیِ انسان. اما به‏هر تقدير اثرِ هنری پيش از آن كه بارِ تعهد يا التزامی را به‏دوش بكشد بايد هويتِ هنریِ خود را ثابت كند. حافظ نه به اين دليل كه بيش از شاعرانِ ديگر غمخوارِ انسان و دشمنِ رياكاری بوده بر قله‏ی غزلِ فارسی پايدار مانده. تعهدِ او فرعِ استادی و قدرتِ غزلسرائيش است. ماياكفسكی – شاعر انقلابی – التزام و تعهد اجتماعیِ شاعر را اساسِ كار قرار می‏داد و می‏گفت شاعر بايد برای نوشتنِ شعر از اجتماع سفارش قبول كند و شعر را «محصولِ سفارش اجتماعی» می‏خواند. او فراموش كرده بود كه نخست بايد شاعر بود تا بتوان به‏سفارشِ جامعه پاسخِ شايسته داد، وگرنه بسيار بودند كسانی كه به‏همان راهِ او رفتند و نامی باقی نگذاشتند. من هم شعرِ پريا را مستقيماً به‏سفارشِ اجتماع نوشتم. جامعه كه با كودتایِ 1332 لطمه‏ی نوميدانه‏ی شديدی خورده بود به‏آن نياز داشت و من كه در متنِ جامعه بودم اين نياز را درك كردم و به‏آن پاسخ گفتم. آن هم با زبانِ خودِ توده. و توده هم بی‏درنگ آن را تحويل گرفت و برد. لازمش داشت و من اين لزوم را با پوست و گوشتم احساس كرده بودم. پس شعری بود محصولِ لزوم و اقتضا. اقتضایِ وارستگی، نه اقتضایِ وابستگی. اقتضایِ ايثاری نه اقتضایِ بيعاری. اين شعر مِنبابِ مقايسه در همان تاريخی نوشته شد كه مثلاً شاعرِ ديگری سرگرمِ صادر كردنِ چنين چيزهايی بود:(14)

تشنه، ای بَس كه به‏آغوشِ گنه رفتی و باز

آمدی تشنه‏تر از روزِ نخستين به‏كِنار

همسرت ناله برآورد كه: «ای اُف به تو شوی!»

دلبرت چهره برافروخت كه: «ای تُف به تو يار!»(15)

تاريخِ تحليلی شعرِ نو

اين بار رشته‏ی كلام را به‏دستِ شمسِ لنگرودی می‏سپاريم:

«از هياهویِ معمولِ روزمره كه بگذريم، توللی، بی‏گمان يكی از مؤثرترين شاعرانِ نوپردازِ ما بود. هرچند او سرشاخه‏ی اصلیِ رومانتی‏سيسم در شعرِ نو ايران شد كه به‏گمانِ بسياری برای مدتی شعر را از حركت بازداشت.

مسلم است كه همه‏ی اشعارِ توللی از ارزشِ يكسانی برخوردار نيست، و بيش‏ترِ اشعارِ خوبش هم مربوط به‏دوره‏ی اول كارِ شاعری اوست كه متأسفانه چندان زياد نيست. ولی همان تعداد اندك شعرها، عظيم‏ترين اثر را بر شعرِ نو ايران نهاد، و بعد از او هم، هزاران تن كه به‏راهِ او رفتند، هيچ‏كس جز نادرپور به‏پایِ او نرسيد.

رها، نخستين و بهترين مجموعه‏ی شعرِ توللی است. او در مقدمه‏ی مفصلِ كتاب، ماحصلِ هنريش – كه همانا اصولِ مدرنيست‏های محافظه‏كار و ميانه‏رو، يا به‏قولِ آقای نادرپور، كلاسيك‏های جديد است – را بيان می‏كند.

بعد از رها، توللی عملاً كارِ مهمی نمی‏كند. در كودتای 28 مرداد سالِ 1332 خانه‏اش را در شيراز آتش می‏زنند و او پس از مدتی مخفی بودن، به‏تهران می‏گريزد و در فضای سرد و غم‏آور و باورنكردنیِ آن سال‏ها (پس از آن‏همه آزادی و گرما) سرگردان می‏ماند؛ روز به‏روز نوميدتر و تنهاتر و درونگراتر می‏شود، و در سالِ 1341، با انتشارِ گزيده اشعاری با نامِ نافه، نظراً و عملاً از موضعِ ترقی‏خواهانه و مدرنيستیِ شعر عقب نشسته، به‏سنتگرايی نزديك می‏شود. و در سال‏های 1345 تا 1353 با انتشارِ ديوان‏های غزل و قصيده با نام‏های «پويه» و «شنگرف»، رسماً به‏مرتجع‏ترين جناح‏های شعرِ زبانِ فارسی می‏پيوندد. و كتابش را به‏يكی از مرتجع‏ترين آدم‏های حكومتی به‏نامِ اسداللَّه عَلَم، كه زمانی نخست‏وزيرِ ايران بود و آن‏همه عليه همرديفانش التفاصيل نوشته بود، تقديم می‏كند. در همين روزگار است كه به‏نيمايوشيج نيز به‏شدت می‏تازد.

توللی در نهمِ خردادِ 1364 ه. ش در سنِ شصت و شش سالگی جهان را ترك می‏كند.»(16)

بخش‏هايی از كتاب يادداشت‏های نيمايوشيج

«اين جوان خانلری ، بچه‏های نورس را به دورِ خود كشيده است برای ترقی خودش. مخصوصاً تولّلی شيرازی كه شاملو می‏داند چه طرز كار می‏كند. شيرازی خوش اقبال و بد بدرقه با همكارش پرويزی قاطرچی و نمك‏نشناس و خيانت‏كار كه مشغول گاوبندی و ترقی است.» (نيمايوشيج، ص 59)

بعداً جوانان بيش‏تر وقتِ مرا اشغال كردند؛ اشغال شدنِ وقتِ من با حقه بازی‏های ديگران، مثلِ حقه‏بازی‏های تولّلی و پرويز رسولی.» (نيمايوشيج، ص 64)

بسيار جوان‏ها در پی من آمدند. بسيار جوان‏ها نام مرا خراب كردند.

من بسيار بسيار از اين جوان‏ها را ديدم كه به‏من گرويدند؛ بعد به‏من تف انداختند. تولّلی يكی از آن‏ها بود.. (نيمايوشيج، ص 17)(92)

م. آزاد در كتاب «گفت و گو با شاعران معاصر» می‏گويد: «… اين بابا [علی‏اف] اگر واقعاً نيما را می‏شناخت آقای توللی را كه به نيما فحش داده صدرِ شاگردان نيما نمی‏گذاشت. اين آدم نيما را نمی‏فهميد.»(18)

رمانتيسمِ سياه

«شيوعِ رمانتيسمِ سياه، رمانتيسمی كه جز تيرگی هراس و نوميدی و مرگ رنگِ ديگری ندارد، در شعرِ نو فارسی از لحاظی بستگی به‏محروميت‏ها و شكست‏هايی دارد كه طبقه‏ی متوسطِ ايران از سال‏ها پيش به‏اين طرف متحمل گرديده است، و از لحاظی زاييده‏ی ناكامی‏ها و تلخی‏هائی است كه در اين دوران گريبانگيرِ شاعرانِ بی‏كسِ خويشتن‏بين گرديده است. فريدونِ توللی كه خطاب به‏هنرمند می‏گويد: «برو ای مرد! برو! چون سگِ آواره بمير…» در حقيقت حالتِ دردانگيزِ هنرمندی را بيان می‏كند كه اجتماع قدرِ او را نشناخته و خودِ او هم نتوانسته آينده‏ی بهتری را ببيند و گريزی ندارد مگر اين كه به‏زاری بگويد:

ناشناس از همه بگذشتی و در ملكِ وجود

كس زبانِ تو ندانست و روانت نشناخت

سنگِ رَه بودی و جز نفرتِ خَلْقَت نگرفت

چنگِ غم بودی و جز پنجه‏ی مرگت ننواخت(19)

حِرمان‏ها و آرزوهايی كه نمايندگانِ مكتبِ رمانتيسمِ سياه – توللی و نادرپور – در شعرِ خود بيان می‏كنند چه از لحاظِ كيفيت و چه از لحاظِ نحوه‏ی توصيف، در دائره‏ی نوساناتِ اجتماعی و تحولاتِ فكری طبقه‏ی متوسطِ ميهنِ ما قرار می‏گيرد. منتهی، رنجی كه گويای آنند تنها رنجِ طبقاتی نيست بلكه در ميانِ طبقه‏ی خود هم نتوانسته است جای برازنده خود را باز كند.»(20)

دلسوزی آقا صدرا برای يك انگشتانه مواجب منظورِ فريدون‏خان

تا آن‏جايی كه می‏دانيم خانواده‏ی آقای فريدون توللی يكی از خاندان‏های فئودالِ استان فارس بودند كه دارای مِلك و زمين و آب و قنات و قلعه و بعدها تلمبه و… هستند. قلعه‏ی دهويه‏ی رونيزِ استهبان و زمين‏های آن‏جا همگی متعلق به‏خاندانِ توللی‏ها بوده و هست. در پايان بسياری از اشعار و آثارش واژه‏ی «دهويه» به‏چشم می‏خورد. و اين همان مكانی است كه فريدون‏خان تكيه بر مخده، منقل به پيش، وافور به‏لب، نوكر دست به‏سينه ايستاده، رعيت در زيرِ تابش آفتاب عرقريزان به‏كشاورزی برای آقای خان مشغول، كبابِ تيهو و كبك بر سيخ، آبِ قنات جاری، و شعر بر زبانِ شاعر ساری. آن گاه آقای صدرا ذوالرياستين از صنعتِ شعریِ «تجاهل‏العارف» استفاده می‏كنند و می‏نويسند: «می‏دانيم كه از مُرده‏ريگِ پدر به‏زخمِ زندگی می‏زد و يك انگشتانه مواجبِ منظور! نه سيراب‏كننده عطشِ او بود و نه آن شندر غاز حقوق ديوانی، گشاده دستی و سفره گستری او را رونق می‏داد.» (ص165، خ2)

آقای صدرا ذوالرياستين، نيازی به‏اين گونه تملق‏ها نيست. خوشبختانه هنوز آن قدر نان در سفره دارند كه محفلِ ادبی شما در منزلِ آن زنده‏ياد را گرم نگه دارند.

كسی كه بنا به گفته‏ی خودشان تنها در يك روستا دارای سه حلقه چاه و تلمبه هستند، آيا اين يك انگشتانه درآمد دارد؟ آقای فريدونِ توللی در پاسخِ نامه به آقای دكتر باستانی پاريزی می‏نويسد: «… بايد عرض كنم دهويه نيز با ده زوج زراعت، قناتی بطول هفت كيلومتر داشت كه زراعتِ مزبور را كفايت می‏كرد، ولی بعد از اختيارِ شق تقسيم، به‏علتِ حفر چاه‏های عميقِ بالادست، در سالِ 1345 به‏كلی خشك افتاد و من و خانواده‏ام ناچار دست به‏حفرِ 3 حلقه چاهِ نيمه عميق زديم…» (ص183، خ1)

آيا كسی كه در يك ملكش فقط سه تلمبه دارد، «يك انگشتانه مواجبِ منظور!» درآمدِ ايشان است؟ پس آن كه فقط يك بيل يا يك داس دارد و نه زمينی و نه مِلك و آبادی، چه‏قدر «انگشتانه مواجبِ منظور!» دارد؟

آن قدر شور است كه آشپز هم اعتراف كرد

حضرتِ صدرا ذوالرياستين، كه هدفش كتابسازی بوده است نه كتاب‏نويسی؛ آن‏قدر به‏حاشيه رفته‏اند و حدودِ 70 درصد از كتاب‏شان از اين و آن به‏وام گرفته‏اند و كار را به تكرار و تكرار كشانده‏اند كه خود را هم به‏اعتراف كشانده‏اند: «ما هم «پافشاری» می‏كنيم كه از توللی فاصله نگيريم و حداقل در اين بخش به‏شعرهای بعد از دو مجموعه‏ی نخستِ او بپردازيم، اما متأسفانه با حرف توی حرف آمدن از قولِ خود عدول می‏كنيم.» (ص165، خ24)

در كلِ كتاب ملاحظه بفرماييد و ببينيد كه چه قدر از اين و آن به‏وام گرفته شده است. و اين كفايت نمی‏كند و 11 صفحه از صفحاتِ پايانی كتاب را به آقای كاميار عابدی اختصاص داده‏اند.

علاوه بر اين‏ها از نَقلِ خاطراتِ سفر به نروژ و سورپريزی كه پشتِ استاد را لرزانده است و پذيرايی شام دل‏انگيز در آن ديار فرنگ و و  (ص 172، خ18)

صحبت آقای ابوالقاسم فقيری

در صفحه‏ی 174 آقای صدرا ذوالرياستين، نقلِ قولی از آقای ابوالقاسمِ فقيری شروع می‏كنند كه مثلِ بيش‏تر متن‏های از ديگران اخذ كرده، پايانی بر آن متصور نيست. خواننده نمی‏داند تا كجا حرفِ آقای صدرا ذوالرياستين، و فرضاً صحبتِ آقای ابوالقاسمِ فقيری است.

آيا توللی از عبيد زاكانی والاتر و بالاتر بود؟ و آيا نثر و شعر او همترازِ گلستان و بوستان است؟

«اين قلم نمی‏خواهد دراين‏جا از فريدونِ توللی يك‏پهلوانِ اساطيری در پهنه‏ی طنز بسازد، اما بی‏مداهنه(21) توللی تا اين روزگار، يعنی بروز و ظهور التفاصيل‏هايش آدم ويژه‏ای بود كه می‏شود از آن با يلِ بلامنازع(22) ميدان طنز و هجو ياد كرد.» (ص53، خ11)

آقای صدرا ذوالرياستين، هر جا كه از خود در تعريف و تمجيد از فريدون خان توللی كم آورده است طبقِ سنتِ ديرينه‏اش از ديگران وام گرفته است. و اين بار از جناب آقای پرويزِ خائفی: «اما شايد سخنی به‏اغراق نگفته باشم اگر بگويم در پنجاه سالِ اخير نمونه نداشته و در مسيرِ كلی تاريخ شعر و نثر پارسی از پيشروان است كه مقامی در صدر دارد…

ولی از جهتِ ديگر كار فريدون كه طنز و هزل و هجو بود، هيچ كس قدر او را نيافت… گروهی معتقدند بعد از عُبيد جز فريدون، ديگری را نداريم، اما بر آنم كه توللی با ذهنيّتِ خاصی كه در اين جهت داشت، از عُبيد والاتر و بالاتر است.

در اين آميزه شعر و نثر، نثرِ او به‏شيوايی گلستان و شعرِ او به‏روانی و پختگی بوستان است.» (ص 178 و 179، خ23)(24)

آقای خائفی واقعاً اين بياناتِ صادقانه‏ی شماست؟ يعنی شما حاضريد قدر و منزلتِ نيما و عبيد زاكانی و سعدی خودمان را اين قدر تنزل دهيد؟ شما كه در ستايشِ نيما فرموده‏ايد: «او، / كهنه خرقه‏ی مُرقعِ ديرينه‏سال را / از شانه‏هاش برانداخت / و، / با پوستينی مأنوس از عطرِ نسوجِ جنگلِ «آليو» / در توازنِ نامتوازنِ درختانِ «كَرگويچی» / رها، / بر قُله‏ی «نُوبن» بالا شده از سنگ سنگِ مكتوب / ديوان، كتاب / منظومه و قصيده، تضمين و مستزاد / آواز داد: /  – شعر، حس! / پيچيد بویِ وحشیِ گلبوهایِ تازه و بی‏تاب / در دشت و كوه، صحرا و سنگلاخ / وآنگاه خود، يله بر صخره‏ی شكيب / گوشه گرفت تماشا را / – كآب در خوابگه مورچگان ريخته بود. / باران، باران، / صاعقه، تُندر، طوفان / قنديل سنگیِ اعصار / تن داده زيرِ سايه روشنِ شولایِ روز و شب / تا قُله‏های بر شده در اَبر، آسمان / پژواك، پژواك / مازندران، / شهر جهان، هميشه بهاران / مدهوش عطرِ ساقه ساقه‏ی نورَس / از خاكِ واژگان / و بذر پاك در تنفس رويش / ديوارهای قلعه‏ی تاريخ / نيمایِ يوش / تكيه زده به‏قدمتِ شهنامه / تا سر كند فسانه‏ی افسانه / در خواب سبز جلگه‏ی «بيتل» بر صافی صفای مزرعه‏ی كاغذينِ ذهن / حس می‏شوند علف‏های خيسِ شعر / هيهای! های آدم‏ها /  «كه بر ساحل نشسته…. / تا قلّه‏ی كلام حافظ شيراز / «تاريكی شبان و خروشِ هراسِ موج…. / «و آسودگانِ خوابِ سبكبار / من نعره‏های رسایِ هميشه‏ام – گل كرده‏ام: / هان رهگذار / سرمای دست‏های زمستانی تو باد / بر گرمیِ سپيدیِ خاكستر / كاين مانده از عبور رهسپری تنهاست / كآتش نشاند و رفت…. / های! گرمای حس! / گلبوته‏های شعر (شيراز، آذرماه 24)­(85)

اين دوگانگیِ نظرِ شما را چه‏گونه باور كنيم؟

عشقِ فريدون

«من مرد عشقم و اسير نگاه دل‏انگيز و افسونگر زيبارويان قشقايی!» (ص191، خ18)

تِزِ دكترا

حضرتِ(25)صدراذوالرياستين، بخشی‏ازاين‏كتاب‏را تِزِ دكترای‏يك‏دانشجو می‏داند. بشنويم از زبانِ ايشان: «در سالِ 1361 يكی‏از بستگانم كه آن زمان استادِ دانشگاهِ شيراز بود با اطلاع از اين‏كه صاحبِ اين قلم تحقيقی را پيرامونِ فريدونِ توللی شروع كرده، خواستارِ بخشی از يادداشت‏هايی شد كه پيرامون شعرِ معاصر انجام داده‏ام و آن بخش «شرح احوال و نقد آثار فريدونِ توللی» بود، نامبرده اظهار داشت كه همسرش دانشجوی دوره دكترای ادبياتِ فارسی دانشكده خاوری پنجاب پاكستان‏است و برمبنای توصيه و خواسته استاد راهنمای خود «دكتر عبدالشكور احسن» موظف است كه تِزِ دكترای خود را پيرامون «فريدون توللی» بنويسد. با آن‏كه آن نوشته‏ها هنوز به‏نهايت(26) نرسيده بود، خواسته اين خويش و دوست را اجابت كردم و آن دست‏نوشته‏ها كه بخشی از آن‏ها را در يادداشت‏های پيوسته اين قلم پيرامون فريدون ملاحظه فرموديد، مورد استناد و استنساخ(27) آن بانوی دانشجو قرارگرفت و خوشبختانه موفق به‏اخذِ درجه دكترا P.H.D  از دانشگاه مزبور گرديد و در مقدمه آن تِز كه نسخه‏ای از آن را دارم ذكرِ نام و يادی نيز از صاحبِ اين قلم شده است.» (ص144، خ22) / خواننده يك لحظه شك می‏كند كه نكند همين كتاب، تِزِ دكترای آن بنده خدا باشد؟

حاصل نيم قرن تلاش اين است؟

«تحقيق خودم برآمده از زير و بالاكردنِ انبوه منابعی است كه در كتاب‏ها، نشريات و جنگ‏ها به‏نظرم رسيد، و نيز حاصل حداقل نيم قرن آمد و شد هر چند كمرنگ در بخش فرهنگ معاصر، خاصه شعر اين روزگار است.» (ص194، 5)

منابع و مأخذ

الحق كه آقای صدرا ذوالرياستين، در ذكر منابع و مأخذ سنگِ تمام گذاشته‏اند و با دقتِ خاصی تمامی منابعِ استفاده شده را با ذكر مأخذ دقيق، اَعم از تاريخ، شماره‏ی نشريه، ماه و سال و روز و حتی صفحه و سطرِ آن با وسواس و دقتِ خاصی آورده‏اند تا خواننده‏ای كه می‏خواهد اين قضايا را پيگيری نمايد و يا از كم و كيفِ بيش‏تری آگاهی يابد، دچار مشكل نشود. و به‏راحتی بدان دسترسی يابد. مثلاً كافی است كه شما بخواهيد از مجله‏های آينده، سخن، يغما، راه هنر، فردوسی، تهران مصور، كيهان فرهنگی و… به يك مطلب مراجعه كنيد، ديگر لازم نيست يك دوره‏ی ده، بيست، سی ساله‏ی مجله را صفحه به صفحه ورق بزنيد، كافی است تا به منابع و مأخذی كه آقای صدرا ذوالرياستين، زحمت كشيده‏اند و با وسواسِ خاصی متنِ موردِ نظر را ارجاع داده‏اند، مراجعه كنيد و در طرفه‏العينی به آن دسترسی يابيد.

استهبان، 14 تيرماه 1386

******************

1 – روزنامه‏ی نيم‏نگاه، سالِ نهم، شماره 2787، سه شنبه 22 خرداد 1386، صفحه‏ی 9 (بر بال كتاب)، نوشته‏ی صدرا ذوالرياستينِ شيرازی

2 – صفحه‏ی 65 كتاب، از خطِ 1 تا خط 6

3 – روزنامه‏ی نيم‏نگاه، سالِ نهم، شماره 2787، سه شنبه 22 خرداد 1386، صفحه‏ی 9 (بر بال كتاب)، نوشته‏ی صدرا ذوالرياستينِ شيرازی

4 – روزنامه‏ی نيم‏نگاه، سالِ نهم، شماره 2787، سه شنبه 22 خرداد 1386، صفحه‏ی 9 (بر بال كتاب)، نوشته‏ی صدرا ذوالرياستينِ شيرازی

5 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند.

6 – توضيحِ داخل پرانتز از آقای صدرا ذوالرياستين است.

7 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند.

8 – البته اين سه خط، آقای صدرا ذوالرياستين، از آقای دكتر مهدی پرهام به‏وام گرفته‏اند.

9 – البته اين سه خط، آقای صدرا ذوالرياستين، از آقای دكتر محمود عنايت به‏وام گرفته‏اند. در ضمن می‏افزايند كه: بنده از بسياری اشعارِ نيما چيزی نمی‏فهمم.

10 – ادغامِ عنوان و مأخذ در يك جا، از خودِ حضرتِ صدرا ذوالرياستين است.

11 – موسيقیِ شعر، دكتر محمدرضا شفيعیِ كَدكَنی، انتشاراتِ آگاه، چاپ ششم، 1379، صفحه‏ی بيست و هشت.

12 – طلا در مس (در شعر و شاعری)، رضا براهنی، جلد دوم، تهران، چاپ اول، 1371، ص 829

13 – طلا در مس (در شعر و شاعری)، رضا براهنی، جلد دوم، تهران، چاپ اول، 1371، ص 834 و 835

14 – درباره‏ی هنر و ادبيات، ديدگاه‏های تازه احمد شاملو، به‏كوششِ ناصر حريری، نشر آويشن، بابل، چاپ سوم، 1372، صص 125 و 126

15 – قطعه‏ی ملعون از فريدونِ تولّلی، چاپ شده در ماهنامه‏ی سخن، شماره‏ی دی ماه 1332: سالِ كودتا (!) سر پيچ يكی از بزرگترين وقايع قرنِ اخير.

16 – تاريخِ تحليلیِ شعرِ نو، شمسِ لنگرودی، جلدِ نخست، نشرِ مركز، تهران، چاپ اول، 1370، صص 311 تا 317

17 – يادداشت‏های روزانه نيما، به‏اهتمام عبدالرضا رضايی‏نيا، انتشارات سوره مِهر (وابسته به حوزه هنری)، چاپ دوم، 1388

18 – گفت و گو با شاعران معاصر، گيردهاردی تيكو، علی‏رضا انوشيروانی، انتشارات آرشام، چاپ يكم، 1390، صفحه 50

19 – اين گونه اشعار، از نخستين شعرهايی بود كه در سال‏های پس از شهريورِ بيست، موجی از جريانِ عظيمی شد كه بعدها، همراه با جريانِ راستينِ شعرِ امروز، به‏راه افتاد، و حتی سال‏ها، شعرِ ارجمندِ «نيما» را از درخشش بازداشت، اما خوشبختانه چندان به‏طول نينجاميد، تا آن‏جا كه امروز جويباری زمزمه‏گر بيش نيست. (شعر و شاعران، محمد حقوقی، انتشاراتِ نگاه، چاپ اول، 1368، ص 24)

20 – رئاليسم و ضدِ رئاليسم در ادبيات، دكتر ميترا (دكتر سيروس پرهام)، انتشاراتِ نيل، چاپِ پنجم، 1353، صص 96 و 97

21 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند!

22 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند!

23 – متأسفانه آقای صدرا ذوالرياستين برای گفته‏ی آقای پرويزِ خائفی هم مأخذی ذكر نكرده‏اند و در عنوان چنين آورده‏اند: «پرويز خائفی: (همان)». و اين نه در پانويس آمده؛ بلكه به‏جایِ عنوانِ مطلب نشسته است. و «همان» مشخص نيست كه به كدام مرجع برمی گردد. اگر به «صادق همايونی: (آينده، شماره 12 11، سال يازدهم)» كه در چند بند بالاتر آمده است ارجاع می‏دهند كه باز خودِ همين مأخذ ناقص است. زيرا «سالِ دوازدهم» در چه ماه و سالِ خورشيدی واقع شده است تا خواننده بتواند آغازِ پنجاه سال ماقبلِ گفته‏ی آقای خائفی را تشخيص دهد.

24 – فصل‏نامه‏ی تخصصیِ شعر گوهران، ويژه‏ی نيمايوشيج، جلدِ اول، شماره سيزدهم و چهاردهم، پاييز و زمستانِ 85، صص 220 و 221

25 – كاربرد بيش از اندازه از واژه‏ی «حضرت» به‏منظورِ خوشايندِ آقای صدرا ذوالرياستين است.

26 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند.

27 – آقای صدرا ذوالرياستين، پارسی را پاس می‏دارند.

یک نظر

  1. سلام.وبسایت خیلی خوب و جامعی دارید.ممنون

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>