شنبه , فوریه 24 2018
خانه / يادداشت

يادداشت

انسان وارسته

iraj-khadish

انسان وارسته اي بود كه خيلي زود ما را ترك نمود. افسوس! معمولاً انسان‌هاي ارزشمند و پاك نهاد، اين جهان فاني را به پشيزي نمي‌گيرند و دلبستگي چنداني برايش قائل نيستند. او آزاده اي بود كه به كرامت انساني مي انديشيد و در راستاي اهدافش گام بر مي داشت. ايشان براي تعالي فرهنگ مردم خويش لحظه اي از خود غافل نمي شد و هر كجا سخن از آداب و رسوم و سنت ها و فرهنگ توده بود با گوش جان مي شنيد و بي درنگ به يادداشت برداري مشغول مي گشت. حاصل تلاش شبانه روزي ايشان چاپ سه كتاب ارزشمند به نام هاي «فرهنگ مردم شيراز»، «متل‌ها، كنايه‌ها، اصطلاحات و شاعران» و «گذري از كوچه شاملو» بود كه هر كدام در نوع خود داراي ارزش فراواني است. اميدواريم كه فرزندان آن مرحوم، مابقي دستنوشته‌هاي آن عزيز از دست رفته را منسجم و مدوّن نموده و به صورت كتاب درآورند تا ... ادامه مطلب »

مقدمه کتاب شمس اصطهباناتی

shams.jpgas

مقدمه يادش به خير، همسايه اي داشتيم خوش ذوق ؛ اشعارِ شمس براي مان مي خواند و ما كه در آن روزگار (نزديك پنجاه سال پيش) كودكاني كم سن و سال بوديم و يك لحظه از جست و خي و دوُبازي و سركچلو دست برنمي داشتيم، نمي دانم چه اكسيري در كلام و وزن و موسيقيِ اشعارِ شمس نهفته بود كه مجذوبِ خويش مي ساخت. بر سرِ جايِ خود ميخكوب مان مي كرد و سرا پا گوش مي شديم و به دهانِ مشهدي محمد علي نجابت چشم مي دوختيم تا ببينيم دنباله ي شعرِ شمس به كجا مي كشد. شمس بود و شب هاي زمستان، شمس بود و شادي، شمس بود و انديشه، شمس بود و اجاق هاي پُر از آتش. زن هاي همسايه دورِ هم مي نشستند و بچه ها به بازي مشغول. از تلويزيون كه خبري نبود، راديو هم در خانه ي همه كس نبود. شعرِ شمس بود ... ادامه مطلب »

دريغ و درد كه استاد باستاني پاريزي هم رفت

mohamad-ebrahim-bastani-parizi-parizy-ale-ebrahim-mohamadreza-mohamd-reza

روزِ سه‌شنبه 5 فروردين‌ماه 1393، با پيامكي كه آقاي جواد حسيني‌نژاد ارسال نمود، از درگذشتِ استاد باستاني پاريزي با خبر شدم. تأسفِ من حد و حدودي نداشت. گرچه در مسافرت بودم ولي عينِ ديوانگان به‌دورِ خود مي‌چرخيدم. استاد باستاني پاريزي علاوه بر همه‌ي ويژگي‌هاي ارزنده‌اي كه داشت و تأليفاتِ زيادي هم از خود بر جاي نهاد، علاقه‌ي وافري به‌شهرستان استهبان، به زَعمِ ايشان «سابُنات» داشتند. اين عشق و علاقه به «سابُنات» زماني بيشتر تحقق يافت كه به اتفاق استاد عزيزم جناب آقاي عباس كشتكاران با قدومِ مباركشان بر استهبان پا نهادند و ما را سرافراز نمودند. استاد آن قدر بي‌ريا و بدونِ تكبر بودند كه در وصف نمي‌گنجد. در يكي دو روزي كه ايشان در استهبان اقامت گزيدند، بسيار راضي و خوشنود بودند و از مردمِ اين ديار به نيكي ياد مي‌كردند. به خوبي در ذهن‌ام مانده است كه استاد مي‌گفتند: در دورانِ خشكسالي‌هاي 80 – 90 سال پيش، مردمِ ... ادامه مطلب »