دوشنبه , دسامبر 17 2018
آلوچه

آلوچه

کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(1) مشغول کهل کشی(2) بودند. سنگهای گنده را به جلو می کشیدند و با پتک به جان آنها می افتادند و تا صاف و صوفش نمی کردند و یک سطح نبش داری برای آنها درست نمی کردند، دست از سرشان برنمی داشتند.  سنگهای آماده و تراش خورده را به نزدیک کار می بردند و استاد کل کاظم که مهارت کهل چینی و شهرت استادی اش در همه جا پیچیده بود، با کمک اهرم و حمایت کارگران، روی دیوار سنگی می نهاد و آن قدر آن را پس و پیش می کرد تا جای واقعی خود را بیابد و خوش بنشیند. دیوار سنگ چینی کل کاظم هیچی از چیدن آجرنما کم نداشت. کارش دقیق و حساب شده بود. همین دقت در کار باعث شده بود که از وی استادی بی بدیل بسازد. اما کار خوب، وقت و زمان بیشتری اشغال می کند. به همین خاطر کمتر کسی از بردن کل کاظم بر سر کار خود استقبال می کرد، زیرا بیشتر مردم کار شلم شوربا می خواستند و برایشان پیشرفت کار مهم بود نه کیفیت کار.این ویژگی کل کاظم موجب شده بود که بسیاری از اوقات سال بیکار بماند، ولی روزی که برای آقای ارادتیان کار کرد جزء روزهای خوش زندگی اش بود. با دوستانش بگو و بخند داشت و سنگها را با وسواسی قابل تحسین برانداز می کرد و نقشۀ چیدنشان را در سر می پروراند. به آنها جان می بخشید و هر سنگی را مکمل دیگری می نمود تا کهل به خوبی جلوه گری نماید.بیکاری ایام سال برای کل کاظم تلخ و دردآور بود. عیالواری او هم مزید بر علت. بچه ها نان می خواستند و ناداری و بی درآمدی که حالیشان نمی شد. کل کاظم مجبور بود تمام ایام سال به دنبال قرض و قوله باشد و بدهی هایش را کلاه به کلاه بکند.
* * *
ظهر شد. کارگران دست و صورتشان را در آب جدول استخر حاجی محمد صادق شستند و برای ناهار آماده شدند. هنوز برخی از آنها نمازشان را به پایان نبرده بودند که مقدمات سفره را فراهم کردند. دیزی گراشی را به نزدیک سفره آوردند. سایۀ خوش درختان در اردیبهشت ماه با وزش باد تکه پاره می شد و گهگاه بخشی از تلالو نور خورشید، خود را از لابلای درختان بر زمین و سفره پرتاب می کرد. نان خشک سه تایی را برای تلیت آماده کرده بودند.
تقریباً همگی آنها زمین زیر پایشان را صاف کردند و دور سفره نشستند.
کل نصرالله دیزی آبگوشتی را در حصین سفالی لعابدار خالی کرد. داشت محتویاتش را جدا می کرد تا با آبش تلیت کنند. هسته های
آلوچه را از داخل حصین سوا می کرد و بیرون می آورد. در همین هنگام نگاه کل کاظم به کل نصرالله افتاد و پرسید: کَربلی(3) این ها
که در میاری چیست؟
کل نصرالله گفت: هستۀ آلوچه!
- هستۀ آلوچه؟
: بله، مگه اشکالی داره؟
- بله که اشکال داره!
: چرا؟
- از کجا آوردی؟
: از این درخت بالای سرمان چیدم.
- مگر اجازه داشتی؟
: حرفایی می زنی، کربلی!
- چرا؟
: خُب، مرد نازنین، داریم برای صاحب همین درخت کار می کنیم.
- خُب کار می کنیم که می کنیم. مگر هر که هر جا کار کرد صاحب اختیار اون جاست؟
:  صاحب اختیار نیست، اما فکر نمی کنم که برای چند تا آلوچه هم حرفی داشته باشد.
- شما بخورید.
: یعنی می خوای بگی که شما نمی خورید؟
- من که نه؟
آن روز ظهر کل کاظم نان خالی خورد.
این خبر به گوش آقای ارادتیان رسید. از کل کاظم خیلی خوشش آمده بود.
* * *
دو سالی از این ماجرا گذشت. پس از کشمکش ها و جر و دعواهای فراوان، کل کاظم دو دانگ از تنها اتاقی که داشت قیمت کرد و به جای پول های بی رویه ای که آقای ارادتیان قرضش داده بود به او داد. آقای ارادتیان هم چند تا گوسفند آورد و در همان اتاقی که زن و بچۀ کل کاظم زندگی می کردند جا داد تا بتواند از خانۀ خریده اش کمال استفاده را ببرد.

پی نویس:
1 – استخر حاجی میرزا محمد صادق= چشمه و استخر و باغ و جدولی در کوه جنوبی استهبان
2 – کِهل کشی= کشیدن دیوار سنگی بدون ملات
3 – کَربِلی= گویشی از کربلایی

روزنامه عصر مردم (استهبان)

یک نظر

  1. سلام استاد
    انتظار تعلیق بیشتری در این داستان داشتیم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>