سه شنبه , ژوئن 19 2018

ریسمان

تنها از میانِ آدمیان دو نفر بودند که از صندوقچه ی اَسرار خبر داشتند. صندوقچه ای که رازِ هستی، کیمیای زندگی، رمزِ پیروزی و کلید خوشبختی با خود داشت. صندوقچه ای که تاکنون انسان های بی شماری را به طرفِ خود کشانده بود و در آن دره ی مرگبار سر به نیست کرده بود. چه کسی می دانست که این دو نفر چه سرنوشتی را در پی داشتند؟ استخوانی بر استخوان های پوسیده ی قرون اند یا چون خورشیدی درخشان بر فراز قلّه ی آن دره ی مخوف طلوع خواهند کرد؟

هیچ کس هیچ چیز نمی دانست و تنها این دو نفر بودند که می دانستند که دیگران نمی دانند. چه باید می کردند؟ پیمودند راهی که باید بپیمایند. مخفیانه و دور از انظارِ مردم. حتّی دور از چشمِ هم دیگر.

به موازاتِ هم توشه ی سفر را مهیّا کردند. طنابی با خود برداشتند و راهی شدند. دور از چشم یک دیگر. بارها پیش آمده بود که تا سر به نیست کردن هم فاصله ای نداشتند. امّا هر چه بیش تر تلاش کرده بودند کم تر به موفقیت نزدیک شده بودند.

دو رقیبِ سر سخت، دو عِناد، دو دشمنِ خونی، دو خصمِ خستگی ناپذیر. هر کدام رمزِ پیروزی اش را در کشتنِ دیگری می دانست. ولی مگر به مطلب رسیده بودند؟ بارها و بارها به طرف هم شلیک کرده بودند. امّا چه سود؟ نتوانسته بودند رقیب را از سرِ راهِ خود بردارند. چه حکمتی در کار بود؟

ذات و معنی، عدم و هستی. چون سایه در تعقیب هم بودند. اگر می رفت سایه به دنبالش بود. چنان چه برمی گشت، سایه زودتر از او می گریخت. با هم عجین شده بودند. دو همزاد، دو همراه، دانه و آب، گُل و خار، شیشه و سنگ، بَرّ و بَحر، آب و آتش. چه بودند؟ کس چه می می دانست؟ آیا دو نیروی اهورایی و اهریمنی نبودند؟ معلوم نیست.

همین قدر معلوم است که به تنگ آمده بودند که راهی جز راهی شدن نداشتند.

دو قدرتِ پر زور، دو نیروی دست نیافتنی، دو اکسیرِ عشق. هر دو راهی شدند. رفتند تا به صندوقچه برسند. دور از چشمِ دیگری. دیگران بماند که حتّی تحمّلِ شنیدنش را هم نداشتند. رفتند تا به صندوقچه برسند. او نمی دانست که دیگری طنابی و توشه ای را هم با خود برداشته است. رفتند. بدون این که هم دیگر را ببینند. هر چند که وجود دیگری را با خود داشتند و همه جا او را لمس می کردند. عینِ دو همزاد. چاره چه بود؟ با خود همراه داشت و خود نمی دانست. بی خود نبود که با هر قدمی که بر می داشت، پشتِ سرش را می نگریست و گوش فراخ می کرد تا صدایی بشنود. ولی هیچ کس نبود. هیچ کس.

با خود می اندیشید این دغدغه ی خاطر از چیست؟ مُردّد. مشکوک. به پشتِ سر و اطراف می نگریست. کسی را نمی یافت. در عینِ حال وجودش را لمس می کرد. هستی اش را در خود حسّ می کرد. خود را می تکاند. چیزی از او جدا نمی شد. می رقصید. می چرخید. جز سر گیجه عیدی نداشت. هر دو با هم بودند. امّا یک دیگر را نمی دیدند.

به موازاتِ هم می رفتند. برهوت. از برهوت گذشتند. به قلّه رسیدند. هر کدام طناب های خود را از کول بر گرفتند. به صخره ای بستند. محکم. محکم. هر کدام به صخره ای. دور از چشمِ دیگری. خود را بدان آویزان کردند تا آزمایشی کنند. آزمایش و خطا. این دفعه خطایی در کار نبود. طناب محکمِ محکم بسته شده بود. پیرامونِ خود را پاییدند. کسی نبود. خیالِ راحت. خاطر جمع.

چه کسی می دانست چه سرنوشتی را در پی دارند؟ دره ای ژرف در پیشِ رو داشتند. چنان چه سقوط می کردند، یقین گوش شان بزرگ ترین تکه ی بدنِ شان بود.

بادی سِمِج، مُدام زوزه می کشید. خورشید در دلِ آسمان میخکوب شده بود. زمان تداومِ خود را از یاد برده بود. از دو نقطه ی متفاوتِ قلّه به طناب های خود چسبیدند و به پایین سُریدند. صدای پتاریخ شنیده می شد. به کفِ دره رسیدند. بر استخوان های پوسینده ی پشینیان پا نهادند.

استخوان ها تُرد و شکننده بود. اجساد تازه ای هم به چشم می خورد. هر چه شکم های شان باد کرده بود، در عوض گردن های باریک شان زیرِ سرِ بزرگ شان خَم گشته بود. پاها متورم و به رنگِ توتِ سیاه آماسیده بود. خون از گوشه ی لب شان سرازیر شده و دلمه بسته بود. نورِ خورشید با زحمتِ بسیار خود را به آن جا می خزاند. نهرِ خونی جاری بود.

درختان تاول زده بودند و به جای پرندگان، غوکان در کنارِ نهرِ خونی غبغب های شان را باد می کردند و صدای خَش داری از خود بیرون می دادند.

پاورچین پاورچین به جلو رفتند. هر چه بیش تر پیش می رفتند بر حجمِ اجساد و استخوان های پوسیده افزوده می شد. گام ها را شمرده تر برمی داشتند. به جایی رسیده بودند که مثلِ برف تا زانو در استخوان ها فرو می نشست. صدوقچه از دور پیدا بود. نشسته در میانِ خون.

چه باید می کردند؟ کسی چه می دانست؟ هیچ کس موقعیّت آن ها را درک نمی کرد. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در پیش دارند. سرنوشت شان جای دیگری رقم می خورد. هر لحظه منتظرِ حادثه ای بودند. حادثه ای شوم که هستی شان را بر باد دهد. صدا در درختان می پیچد و تاوول های شان را به ارتعاش در می آورد. غوکان با آوازِ نکره شان سر و صدای بیش تری راه انداخته بودند و کلاغ ها قارقارِ شنیعی از خود متصاعد می کردند. هول وَرشان داشته بود و از سایه ی خود می ترسیدند. به نظرشان رسید که استخوان ها به رقص در آمده اند و به مهمان های تازه رسیده شان خوش آمد می گویند. خیال شان راحت نبود و خاطرشان نه جمع.

گامی دیگر برداشتند. حباب گُنده ای از خون های دِلمه بسته به سطح آمد و ترکید. هر دو ترسیدند و لرزیدند. چه کسی می دانست که آن ها چه می کشند؟ از دو سمتِ صندوقچه پیش رفتند. هیاهویی در سرشان پیچید. پیشِ چشم های شان تیره شد. چشمان خود را بستند. فرزندانِ خود را دیدند که در دامنه ی کوهی مُشرف به دریا در میانِ سبزه و گلِ بهاری به جَست و خیز مشغول اند. در میانِ آبِ زلال و گوارای چشمه ایستاده اند و بر سر و روی یک دیگر آب می پاشند. قناری ها برای شان آواز می خوانند و پروانه ها رقصِ موزونی را در اطرافِ گل های اطلسی آغازیده اند.

به خود آمدند. کلاغ ها و غوکان به آواز خوانی پرداختند. از همه چیز و همه جا ترس و مرگ می بارید. صندوقچه تنها نقطه ی امید و روزنه ی حیات و بقای شان بود. با چشمانِ بسته قدمی دیگر پیش نهادند. دست شان به صندوق رسید.

در رویای خود غوطه ور شدند. کودک شان را دیدند که در ساحلِ دریا ایستاده اند و هر دو دست را حایلِ لب ها کرده اند و پری دریایی را فریاد می کنند. دریا آرام و آبی بود. پری دریایی از میان آب های نیلگون سر برافراشت. لبخندی بر لب داشت. به ساحل آمد. کودکان بر پشتش سوار شدند. پری دریایی شادی کنان چرخی زد و از ساحل دور شد. کودکان دستان شان را در دریا فرو کرده بودند و ماهی طلب می کردند. دست شان به ماهی رسید.

پیش تر رفتند. هر دو دست بر هم ساییده شد. از وحشت جیغ کشیدند. هر دو از هم ترسیدند. چشمان شان را گشودند. باور نکردنی! هر دو دشمنِ خونی! رو در روی یک دیگر! درست در لحظه ی مرگ و زندگی! تفنگ های شان را از حمایل کشیدند و به روی یک دیگر نشانه رفتند. تیراندازی شروع شد و هر کس در پناه تَلی از اجساد و استخوان ها سنگر گرفت. آزموده را آزمودند. تیرهای شان کارگر نمی شد و به هدف نمی خورد. چه حکمتی بود؟ دست شان می لرزید؟ یا تیرانداز ماهری نبودند؟ که بودند. مگر نه بارها از فاصله ی دور سیبی را که بر سرِ فرزندشان گذاشته بودند، تکه هایش را به هوا برتاب کرده بودند؟

زمان تداومِ خود را از دست داده بود. از تیراندازی خسته نشده بودند. فقط آن کس که دیگر تیری نداشت، به صدا در آمد:

«اگر چه در نبردِ با تو شکست خورده ام ولی تسلیم ات نمی شوم.»

تفنگ خالیِ از تیر را از فرازِ سرِ خود به طرفِ او پرتاب کرد و گفت:

«تفنگِ بی فشنگ، علمِ به عمل، چشمه ی بدون آب است و شیر بی دندان.»

سپس گریخت و خود را از مهلکه نجات داد و جانِ سالم به در برد.

او که خیالش از رقیب آسوده شد، صندوقچه را از میانِ خون های دِلمه بسته برداشت و بر پشت نهاد. از صندوقچه خون می چکید. راهی که آمده بود برگشت. کلاغان و غوکان سکوت اختیار کرده و جایِ خود را به قناری ها داده بودند. کبکان از رویِ تخمِ خود می پریدند و گل های نرگس چشمان خود را خُمار کرده بودند و به اطلسی هایی که در نسیمٍ ملایمِ بهاری به رقص در آمده بودند می نگریستند. ولی ناگهان همه ی این زیبایی ها چون خنجرِ تیزی بر سینه اش نشست. آوازِ قناری ها چیزی جز ناله ی مرگبارِ جغد نبود. دنیا برایش به آخر رسیده بود. خود بود و خود نبود. خوشبختی با او بود و خوشبخت نبود. همه چیز و همه کس با او بود و او نبود. دریایِ بی آب. پرنده ی بی پَر. درختِ بی ریشه. شمشیرِ دُن کیشوت. رستمِ بی کوپال.

درختان تاوول زاییدند. بادِ وحشی سرِ ایستادن نداشت. تاریکیِ تاریخ را لمس کرد و سفرِ بی پایانش به انتها رسیده بود. کوهِ سر به فلک کشیده به او دهن کجی می کرد. به پشتِ سر نگاهی انداخت. خود را استخوانی در میانِ استخوان ها و جسدی در میانِ اجساد یافت……. لرزه بر اندامش اوفتاد. دست و پای خود را گم کرد. بر سرِ طنابِ سقوط کرده نشست و گریست. چرا طناب پاره شده بود؟ این یعنی پایان زندگی. تنها یک طناب می توانست او را به جهانِ زندگان برگرداند. مرگ و زندگی به یک ریسمان بند بود. چه باید کرد؟ هیچ کس نمی دانست که او چه می کشد؟ رازِ هستی با او بود و او خود نبود.

همزادش رفته بود و بی کس و بی پناه به سوگ نشسته بود. سایه ی خود را جُست و جو کرد. راهِ رفته را دوباره پیمود. استخوان ها می ترکیدند و اجساد، لبخندِ پریده رنگی بر لبان شان نقش می بست. وزشِ باد، درختان را به زوزه واداشته بود. پرندگان آوازی می خواندند که تاکنون هیچ کس نشنیده بود. شاید در تَرنُمِ صدای شان این خفته بود که: نه تو نخستینی و نه آخرینی، بسیار دیده ایم که تحمّلِ هضمِ این صندوقچه را نداشته اند.

زیرِ بارِ آن همه مسئولیّت کمرش خَم شده بود. به سختی قدم برمی داشت. به جایگاه صندوقچه رسید. مردّد. دودل. صندوقچه را وانِهَد و خود را آزاد کند؟ آزاد به کجا؟ آزادی با او بود و خود آزاد نبود. چه باید می کرد؟

ردِّ او را گرفت و بر جایِ گام هایِ او پا نهاد. رفت و رفت تا او را دید که از طناب بالا می رود. تا نیمه بالا رفته بود. دو دستش به طناب بود و دو کفِ پایش طناب را در میان گرفته بود. او را صدا زد. راهِ گریزی نداشت. نمی توانست که به سرعت بالا رود. سقوط هم که جایز نبود. به فرض که زنده می ماند، با رقیبِ مسلح چه می کرد؟ گفته بود که تسلیم نخواهم شد. راهش را ادامه داد. مُردن بهتر از ذلّت.

تفنگ را از کول برگرفت. تنها یک فشنگِ دیگر باقی مانده بود. قنداقِ تفنگ را در تهیگاهِ شانه ی چپش جا داد. سرِ تفنگ را در امتدادِ طناب بالا برد. او هم چنان بالا می رفت. پشتش جان می داد برای خالی کردنِ یک فشنگ. چشم راستش را بست. با چشم چپ علامتِ تفنگ، با نوکِ مَگَسَک و هدف را در یک راستا قرار داد. انگشتِ اشاره اش سردیِ ماشه ی تفنگ را لمس کرد. خُنکای مطبوعی در دلش پیچید. انگشتِ اشاره را به طرفِ خود کشید. صدای شلیک بلند شد. در همان نیمه ی طناب رعشه اش گرفت. موشی که داشت طناب را می جوید متلاشی شد و بر شانه اش سقوط کرد. لاشه ی موش را از شانه اش برداشت و به پایین پرتاب کرد. با نگاهش سقوطِ موش را دنبال کرد. موش بر ماشه ی تفنگ که بر زمین ولو شده بود، جا خوش کرد. او را دید که از طناب بالا می آید. نگاه هر دو در هم گره خورد و یکی شد.

با لبخندی گُل هایِ بهاری را به ارمغان آوردند.

محمد رضا آل ابراهیم

استهبان – 1387/09/08

چاپ نخست در روزنامه عصر، شماره 1805، صفحه «داستان»، دوشنبه 10/04/1381، ص 9.

برگرفته از: کتاب «لبِ تنور» – مجموعه داستان کوتاه – نوشته ی محمد رضا آل ابراهیم – چاپ نخست – 1389 – انتشارات سِتَه بان.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>