یکشنبه , آگوست 19 2018

خاکستر

دل های پریشان، برگ های خزان زده ی زندگی، کوله بارِ حسرت و اندوه، مرا در خود جای دهید. چه باید کرد؟ در تب و تابم! چگونه تاب آورم این تهمت را؟ بارِ عظیمی است بر شانه هایم. چه کسی حرف مرا باور می کند؟ در التهابم! شب و روز می سوزم و مَفرّی نمی یابم. از هنگامی که شوهرم مرا متهم به برداشتنِ چهل و سه هزار تومانش کرده است، بینِ زمین و آسمان معلّقم. راهِ چاره چیست؟ مگر نه این است که بارها و بارها شوهرم مرا مَحک زده بود و دست از پا خطا نکرده بودم.

اگر مثلِ زن های دیگر بودم و دست در جیبِ شوهرم می کردم چه می گفت؟ من که می دانم او به من اعتماد دارد. من که می دانم او بیهوده این اتهام را به من چسبانده است. او خودش هم به خوبی می داند که کار، کار من نیست. امّا به کسِ دیگری نشان نداده است. کسِ دیگری از این پول با خبر نبوده است. حاصلِ چهار سال کارِ مداوم در کوره پزخانه. آن هم نه پس انداز. که طلبکاری هایش را. کارفرما هر ماه و هر سال مبلغی از کارمزدش را تعمداً به تعویق می انداخت تا کار را رها نکند و همیشه نوعی وابستگی و حرف شنوی داشته باشد.

نزدیکِ عید بود. کارفرما، فروشِ خوبی داشت. یک جا بدهی اش را به شوهرم پرداخت. باز خوب است که بالا نکشیده بود. فقط طلبِ شوهرِ مرا پرداخته بود. مابقی کارگران مانده بود برای بعد. تَرفندِ همیشگیِ کارفرما چنین بود. او به خوبی پی بُرده بود که شوهرِ من دیگر کسی نیست که بخواهد آن جا را ترک کند. ترک کند که چی؟ کجا دارد که برود؟

نزدیکِ عید بود. بوی بهار می آمد. به شوهرم گفتم: خوب شد، امسال بچه ها نو نوار می شوند.

در جوابم گفت: هیس… ! حرفشم نزن. هیچ کس بو نبره که من این همه پول دارم. یا می دزدند یا قرض می گیرند و دیگر پس نمی دهند. یا این قدر امروز و فردا می کنند و تکه تکه می دهند که چشممان به پول نمی افتد. هیچ کس نداند! هیچ کس! حتّی بچه ها. می خواهم یک موتور سیکلت بخرم. چه قدر تا کوره ها پای پیاده راه بروم؟

من در پاسخش گفتم: همه چیزمان سر جایش بود فقط موتور کم داشتیم. وِل کُن مَرد! با این پول یک دوچرخه هم نمی دهند. بیا به فکر بچه ها باش. حالا از من و تو گذشته، ولی بچه ها چی؟ اون ها دل دارند، آرزو دارند، دلم می خواهد میونِ دوست و دشمن سر فراز باشند.

او جوابی به من نداد، سیگارِ بیضی اش را بیرون آورد و نخی از آن بر لب گذاشت و با انگشتانِ زمخت و برشته شده اش کبریتی کشید. سرش را برگرداند و چشم غُره ای به من رفت. شعله ی کبریت دستش را سوزاند. عصبانیتش دو چندان شد. می دانستم که در چنین مواقعی اگر دنباله ی حرف را بگیرم کتکی خواهم خورد. آرزوها و دلشادی هایم را هم چون فتیله ی چراغی در دلم پایین کشیدم. دلم به پِت پِت افتاد. چه می توانستم بکنم؟

شوهرم بلند شد و رفت. شب کار بود. باید تا صبح جلو آتشخانه ی کوره بنشیند و مسیرِ نفتِ سیاه را تا آتشگاه تعقیب کند تا کم و زیاد نیاید و مبادا که آتش خاموش شود. موهای جلو سرش در برابرِ آتشِ کوره سوخته و سبیل هایش سرسوز شده بود. ابروهایش مثل این که با ماشینِ آرایشگری رویش را چیده بودند.

***

چند روزی می شد که به من پیله کرده بود. پولش را از من می خواست. هر چه قسم در دنیا بود خوردم ولی مگر حرفم را باور می کرد؟ هنوز هم باور نمی کند. امروز کتکِ مفصّلی خوردم و دَم فرو نیاوردم. امّا همین که گفت: دزدیده ای و به پدر و مادرت داده ای تا برای خواهرت که نامزد دار است جهیزیّه تهیّه کنند، اَلو گرفتم. مگر جهیزیه ی من چه بود که برای خواهرم چه باشد. می دانستم که این حرف را از روی کنایه می زند. هر روز چیزی می گفت. مگر نه اون روز گفت: اگر برادرِ فلون فلون شده ات معتاد نبود پولِ من هم گم نمی شد. من چه طور می توانستم بگم: اگر اعتیاد بد است، چرا خودت معتادی؟ دنبال بهانه می گشت و این حرف بهانه ی خوبی بود که دوباره موهایم را بکشد و با لگد از اتاق بیرونم بیندازد. چه باید می کردم؟ به کی پناه می بردم؟ از کتک خوردنِ خودم ناراضی نبودم. دلم برای بچه هام می سوخت. پَل پَل می کردند و هر کدام شان به گوشه ای می خزیدند. با چشمانِ وحشت زده اشان به من می نگریستند و با هر ضربه ای که فرود می آمد پلک ها را بر هم می گذاشتند و آبِ دهانشان را قورت می دادند.

امروز دیگر شورش را در آورد. چپ و راست بهانه می گرفت و منتظر بود تا عکس العملی نشان دهم. طاقت آوردم و لب از لب بر نداشتم. شاید این خود نوعی دهن کجی بود. زورم که به سرش نمی رسید؟ لااقل با این کار دلم خنک می شد. از کارِ خودم راضی بودم و از این که او کلافه شده بود، خوشحال بودم. اما مگر می توانستم این شادمانیِ درون را، لبخندی برای لب هایم به ارمغان آوردم؟

ناگهان پرید و هم چون پلنگِ تیر خورده به من حمله ور شد. لبخندِ شادی در غنچه ی دلم پژمرد و چشمه ی طراوتِ درونم خشکید. هر چه ناسزا از زبانش در آمد نثارم کرد. چه باید می کردم؟ در یک لحظه جرقه ای در ذهنم درخشید. گفتم: چه از جون من می خوای؟ اگر چشمِ دیدنِ مرا نداری، بُکُش و راحتم کن. گفت: باید تا زنده ای در برابرم باشی تا تو را بچزانم. با مُردنت که سودی عیدم نمی شود. اگر تو مُردی من عقده های دلم را بر سرِ چه کسی خالی کنم؟ سوهان که به تنهایی کاری ازش ساخته نیست. باید هم جنس خودش باشد تا اصطکاک پیدا کند. گفتم: پس من خودم را می کُشم. گفت: چه حرف های گُنده تر از دهن! گفتم: تماشا کن! بی گناهی ام را در میانِ رقصِ شعله های آتش خواهی دید. فقط چشمانِ بینا لازم است. به گوشه ی حیاط خزیدم. حلبی نفتی را از سر تا پایم خالی کردم. کبریتی را برداشتم. گفتم: این آخرین کلامِ من است. من حاملِ بی گناهی ام. باور نداری این کبریت بینِ ما داوری می کند. گفت: شهامتِ همین کار را هم نداری. کبریت کشیدم و به لباسِ خود نزدیک کردم. در میانِ رقصِ شعله های می دویدمو همراه با تراشه های سبک شده در شعله به آسمان صعود کردم.

رفتم، رفتم تا آسمان، تا اوج. آزاد شده بودم. پَر در آورده بودم. به هر جا که دلم می خواست می پریدم. بیش تر مَردهای دنیا را مسخره می کردم. از آن بلندی همه چیز را به خوبی می دیدم. مَردانِ حقیری را می دیدم که کمربندهای شان را باز کرده بودند و زنان شان را شلاق وار می زدند. بر لودگی آن ها خندیدم. چه قدر خوشحال بودم که دیگر نبودم تا شوهرم بتواند یکی از آن ها باشد. از این که نمی دانست کمربندهایش را که به دور سرش به چرخش در آورده بود بر سرِ چه کسی فرود آرد دلم خنک می شد. به دورِ خود می چرخید و شلاقش را دیوانه وار بر در و دیوار می کوبید. دخترانم کِز کرده و به گوشه ای تپیده بودند.

هر روز سری به بچه هایم می زدم. به هیاتِ کبوتری در می آمدم و بر گلدسته ی خانه مان می نشستم. بچه هایم را می دیدم. دخترانم، ظرف می شستند و جارو می کردند. دلم برای شان می سوخت. یک روز که نبودند همه ی کارهای خانه را انجام دادم. صدایی در آمد. شوهرم بود. دیگِ بزرگی بر شانه داشت. حتماً می خواست برای چهلمینِ روزِ در گذشتِ من مراسمی بگیرد. به پشتِ دیوار خزیدم تا مرا نبیند. یک راست رفت سرِ اجاقِ گوشه ی حیاط. بیل را برداشت تا خاکسترهای داخلِ اجاق را خالی کند. بیل به یک حلبی برخورد کرد و صدایی داد. آن را بیرون کشید. قوطی پنج کیلویی روغنِ نباتی بود. سرش را باز کرد. اسکناس های خشک و برشته شده را یکی یکی بیرون آورد. مثلِ نانِ تُنُک تکه تکه می شد. فریاد کشید. از ته دل. و گفت: یادم آمد! یادم آمد! هیچ کجا مطمئن تر از زیرِ خاکسترهای اجاق نبود.

از پسِ دیوار خود را به پشتِ سرش رساندم. گفتم: بی گناهی ام را بپذیر! به طرف صدایم چرخید. لبخندی که در دلم غنچه داده بود، بر لبانم شکوفا شد. همین که خواست مرا بگیرد، پَر کشیدم و در آسمان ها پرواز کردم.

محمد رضا آل ابراهیم

روستای گرده

1378/09/15

پي نوشت

چاپ نخست در روزنامه عصر، شماره های 1157 و 1163، صفحه «داستان»، سه شنبه 23/01/1379 و چهارشنبه 31/01/1379، ص 6.

چاپ دوم در روزنامه عصر، شماره ی 1228، صفحه «داستان»، چهارشنبه 19/04/1379، ص 7.

چاپ سوم در کتاب «داستان های سته بان» دفترِ پنجم، شهریور 1379، ص 13.

چاپ چهارم در روزنامه خبرِ جنوب، شماره 5614، صفحه «قصه هفته»، پنج شنبه 13/11/1379، ص 6.

برگرفته از: کتاب «لبِ تنور» – مجموعه داستان کوتاه – نوشته ی محمد رضا آل ابراهیم – چاپ نخست – 1389 – انتشارات سِتَه بان.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>